امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سهو النبی
#1
یکی از مسائلی که در باب عصمت پیامبران، مطرح می‏گردد، این است که آیا پیامبر از سهو و نسیان مصون است ویا همانند مردم عادی، دچار سهو ونسیان می‏شود؟

مقاله اول به نقل از پایگاه اطلاعرسانی حوزه hawzah. net

عنوان : 

آیا اعتقاد به "سهو النبی" از طرف شیخ صدوق(ره)، موجب کفر او نمی گردد؟
سوال

آیا مذهب شیعه شیخ صدوق را به عنوان فردی که گناه و کفر انجام می دهد، می شناسد (لحاظ می کند). و اگر چنین نظری درباره او ندارد، برایم توضیح دهید چرا؟ و اگر او را به عنوان فردی گناهگار می شناسد، چرا ما اسم او را در کتب شیعه در بین نام دانشمندان مشهور شیعه می بینیم.

پاسخ

در صورتی شخص کافر می شود که انکار خدا و پیغمبر و یا انکار ضروری دین کند و بداند که این کار به انکار خدا و پیغمبر می انجامد. پس در واقع انکار خدا و پیغمبر موضوعیت دارد و باعث کفر و ارتداد می شود.
مرحوم صدوق (ع) به هیچ وجه انکار خدا و پیغمبر نکرده است. بلکه ایشان به خاطر بعضی از روایاتی که نزدشان معتبر بوده، به این مطلب اعتقاد پیدا کرده است که خداوند، پیامبر را در امر غیر نبوت و تبلیغ؛ به سهو انداخت تا آنکه به مردم اعلام بدارد که پیامبر مثل آنها بشر است و او را به عنوان معبود در کنار خداوند قرار ندهند. چنانکه مرحوم صدوق می فرماید:
“و لیس سهو النبی کسهونا لأن سهوه من الله عزوجل و انما اسهاه لیعلم انه بشر مخلوق فلا یتخذ رباً معبوداً دونه و لیعلم الناس بسهوه حکم السهو متی سهوا و سهونا من الشیطان و لیس للشیطان علی النبی و الأئمه صلوات الله علهیم، سلطان“ 

بنابراین مرحوم صدوق (ره) سهو پیامبر را از جانب خداوند متعال می داند نه به عنوان قصور نفسانی که از ناحیه شیطان است.

البته علمای دیگر شیعه نظر این بزرگوار را قبول ندارند و می فرمایند: دلیل عقلی و عملی هرگونه سهو را از پیامبر مبرا می دارد. و چون مسأله اعتقادی است نمی توان به اخبار واحد، استناد کرد و در مسائل اعتقاد فقط استدلال علمی معتبر است و تا خبر متواتر علمی نباشد، کارساز نیست.

مرحوم شیخ بهایی می فرماید: “اگر امر دایر شود که سهو را به پیغمبر (ص) نسبت دهیم یا به مرحوم صدوق نسبت سهو به مرحوم صدوق اولی است“

مرحوم صدوق در این مسأله اشتباه کرده اند، اما هرگونه اشتباه باعث نمی شود که از زمره ی شیعیان خارج گردند چرا که انسان معصوم نیست.

 مرحوم صدوق قائل به سهو النبی (البته با معنایی که گذشت) بودند و دیگر هیچ گونه ارتکاب معصیت را برای پیامبر تجویز نکرده است اما اهل سنت تجویز معصیت برای پیامبر کردند چنانکه معتزله ارتکاب صغیره را برای او جائز می داند و حشویه ارتکاب صغیره و کبیره (به استثنای کفر و دروغ) را برای پیامبر جائز می دانند و مسلماً معصیت یک نقصان نفسی است و شأن پیامبر از آن مبری است. و شیعیان بیشتر اهل سنت را به خاطر همین نظریه مذمت می کنند.






 “من لا یحضر الفقیه“، ج 1، ص 358-359-360، ذیل روایت شماره 1031





مقاله دوم:


بسم الله الرحمن الرحیم

سؤال: نگرش مرحوم صدوق به سهو النبی چه بود و ما چه پاسخی برای آن داریم؟

مرحوم صدوق (شاگرد ابن ولید) هم در «من­ لایحضره ­الفقیه» بحث احکام سهو و شک در نماز، می­ فرماید: «إِنَّ الْغُلاةَ وَ الْمُفَوِّضَةَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ یُنْکِرُونَ‏ سَهْوَ النَّبِی…؛ همانا غلات و مفوّضه ـ که خداوند لعنتشان کند ـ منکر سهو پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) هستند.» در جای دیگر هم می ­فرماید: «وَ کَانَ شَیْخُنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُ اللَّهُ یَقُولُ أوَّلُ دَرَجَةٍ فِی الْغُلُوِّ نَفْیُ‏ السَّهْوِ عَنِ‏ النَّبِیِ»‏ (صلی ­الله ­علیه ­و آله)؛ استاد ما ابن ولید، همیشه چنین می ­گفت: اوّلین درجه در غلوّ، نفی سهو از پیامبراکرم (صلی­ الله­ علیه و آله) است.»[۱] 

توضیحی کوتاه بر مسأله­ ی سهو النبی:

برخی از علما و در رأس آن ­ها شیخ صدوق و استادش «محمد بن حسن بن ولید» و … قائل به «سهو النبی» بودند.

مرحوم شیخ صدوق با توجه به روایت ­هایی که در دستش بود، معتقد به «إسهاءُ النبی» بود. ایشان عقیده داشت که خداوند متعال بنا به دلایلی پیامبر خود را در اموری غیر از تبلیغ و رسالت، به سهو و اشتباه می ­انداخت. یکی از دلایل به سهو انداختن پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) این است که مردم، آن حضرت را همانند دیگران انسانی مخلوق دانسته و ایشان را تا حدّ خدایی بالا نبرند. دومین دلیل هم آگاهی مردم از احکام سهو است. 

شیخ صدوق از قول استادش «محمد بن حسن بن احمد بن ولید» می­فرماید: «اوّلین درجه از غلوّ، نفی سهو از پیامبر است و اگر جایز باشد که روایت ­های وارده در باب سهو پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) را کنار گذاشت، حتما جایز خواهد بود که همه­ ی روایت ­ها را هم کنار بگذاریم و با این کار تمام دین و شریعت کنار گذاشته می­ شود.»[۲]

ذکر یکی از این روایت ­ها

سعید اعرج از امام صادق (علیه ­السلام) این­گونه نقل می ­کند: رسول خدا (صلی ­الله ­علیه ­و آله) مشغول نماز چهار رکعتی بود که نمازش را در رکعت دوم تمام کرد. کسی که پشت سر آن حضرت بود با تعجب پرسید: ای رسول خدا! آیا چیزی از نماز کم شده؟! آن حضرت از علت این سؤال پرسید که آن مرد گفت: شما نمازتان را دو رکعتی تمام کردید. پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) رو به ذوالیدین (که به ذوالشمالین معروف بود) کرده و پرسیدند: آیا همین طور است؟! عرض کرد: بله. آن­گاه پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) برخواستند و دو رکعت نماز دیگر خواندند و بعد از آن هم سجده­ی سهو به جای آوردند. راوی از قول امام صادق (علیه ­السلام) این­گونه نقل می­ کند که فرمود: خداوند این کار را به خاطر رحمتی که در حق امّتش داشت انجام داد تا اگر کسی دچار چنین سهوی شد دیگران بر او عیب­جویی نکنند و به دلیل اُسوه بودن پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله)، نمازش را باطل نشمرند.[۳]

شیخ مفید در برابر این عقیده موضع گیری نمود و خطای شیخ صدوق و همفکران او را ناشی از عدم تبحّر آن­ ها در مسائل کلامی و تکیه­ی صِرف به این­گونه خبرهای واحد دانسته است.

پاسخی اجمالی به کلام مرحوم صدوق

هر چند که در پاسخ مرحوم صدوق مطالب زیادی گفته شده، اما ما به ذکر سه مطلب بسنده می ­کنیم:

  1. برای این­ که مردم پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) وائمه ­ی معصومین (علیهم ­السلام) را تا سر حدّ خدایی بالا نبرند، لازم نیست که آن­ ها را به سهو و اشتباه بیندازند. همین که آن بزرگواران در میان مردم زندگی می­ کردند، غذا می­­ خورند، راه می­رفتند، بیمار می ­شدند و گاهی هم خسته و رنجور می­ گشند؛ همین که آن بزرگواران همه ­ی عمر خود را مشغول عبادت و طاعت خدای متعال بودند و خود را بنده­ ی او می ­نامیدند، همه­ ی این­ ها حاکی از انسان بودن، مخلوق بودن و عبد بودن آن ­ها در محضر خدا سبحان بود و هیچ انسان فهیمی هم با وجود این صفات در مخلوق و عبد بودن آن­ ها دچار تردید نمی ­شد. شاهد این گفتار آن است که با وجودی که علمای این زمانه اعتنایی به روایت ­های «سهو النبی» ندارند و آن ­ها را از درجه­ ی اعتبار ساقط می ­دانند و با وجودی که بسیاری از مردم این زمانه اطلاعی از روایت­ های «سهو النبی» ندارند؛ در عین حال حضرات معصومین (علیهم ­السلام) را هم از حدّ مخلوق بودن بالاتر نبرده و آن­ ها را عبد مطیع خدا می ­دانند.
  2. لازمه­ ی آموزش احکام سهو و خطا این نیست که خود حضرات معصومین (علیهم ­السلام) هم مبتلا به سهو و خطا شوند. اگر قائل به چنین تلازمی شویم، باید لازم بدانیم که پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) در سایر مسائل عبادی هم مبتلا به خطا و نسیان شود، چرا که هر کدام از آن ­ها هم دارای احکامی در خصوص سهو و نسیان است. یعنی لازم بود که پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) گاهی اوقات از روی سهو، روزه­ی واجب خود را افطار کند، از روی سهو از احرام حج خارج شده یا برخی از مسائل آن را به اشتباه انجام دهد، از روی سهو بدون وضو مشغول نماز شود و صدها سهو دیگر …!! و حال آن ­که می ­بینیم روایت ­های وارده در مورد سهو النبی فقط در خصوص نماز است! علاوه بر آن باید ـ نعوذ بالله ـ ارتکاب سهوی برخی از گناهان صغیره و حتی کبیره را هم برای آن حضرات معصومین (علیهم­ السلام) جایز بدانیم، چرا که جبران برخی از آن ­ها هم نیازمند به رعایت احکام خاصی است که باید به مردم آموزش داده شود. 
  3. اگر مردم حتی یک بار در رفتار شخصی پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) شاهد سهو و نسیان باشند، سیره­ ی عملی آن حضرت به صورت کلی از حجیت ساقط خواهد شد. علت آن هم این است که احتمال سهو و نسیان در این­گونه موارد انسان را دچار تردید می ­کند که آیا در این مورد خاص هم پیامبر اکرم (صلی ­الله ­علیه ­و آله) به سهو و خطا رفتار کرد یا این­که رفتارش بر طبق حکم الهی بود! آیا خدای حکیمی که در قرآن خود، پیامبرش را به عنوان اسوه و الگوی برتر ستوده و به مردم امر کرده تا از او تبعیت کنند، پسندیده است که صرفا به خاطر آموزش یک یا دو حکم از میان صدها حکم سهو و خطا، پیامبرش را به سهو بیندازد تا در نتیجه سیره­ ی او را از حجیت ساقط کرده باشد؟!



[۱] . من­ لایحضره­ الفقیه، جلد۱، صفحه ­ی۳۵۹ و ۳۶۰

[۲] . من ­لایحضره­ الفقیه، جلد۱، صفحه­ ی۳۶۰

[۳] . تهذیب‏الأحکام، جلد۲، صفحه ­ی۳۴۵






مقاله سوم:



فصل اوّل: آیات سهوالنبی و رد شبهه آنها


آیه اوّل: مراد از «وَاذْکُر رَّبَّکَ اِذَا نَسِیتَ»


«وَ لاَ تَقُولَنَّ لِشَیْ‌ءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلاَّ أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسَى أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هذَا رَشَداً»(1).


«ای رسول ما، تو هرگز نگو که من این کار را فردا خواهم کرد مگر آن که بگویی (ان شاءالله) اگر خدا بخواهد و خدا را لحظه ای فراموش نکن و به خلق بگو (این قدر بر سر قصّه یاران کهف بحث و جدل برپا نکنند که) امید است خدای من، مرا به حقایقی بهتر و علومی برتر از این قصّه هدایت فرماید».


شبهه ای که در این آیه شده این است که: اگر پیامبر فراموش نمی کرد این توصیه چه مفهومی داشت؟ پس معلوم می شود پیامبر گاه دچار فراموشی می شد و برای رفع فراموشی نیازمند به عنایت و یاد خدا بود، تا آنچه فراموش می شد به یادش آورد!


جواب: با توجّه به خطابهای زیادی که در قرآن کریم هست، قسم اعظم آنها به منظور ابلاغ فرمانی، خطاب به پیامبر است، و تعدادی از همین آیات هم به قصد تبیین رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای مردم می باشد و تعدادی نیز شامل حالات خاصّ آن حضرت است و جمعی از آیات نیز خطاب عمومی دارد. نمی توان نتیجه گرفت که چون آیه، حضرت رسول را به خطاب خود درآورده پس نبی خدا هم اشتباه می کند. بلکه از این باب «ایاک اعنی و اسمع یا جاره» این را من به تو می گویم تا دیگران بشنوند، است یعنی مقصود شخص پیامبر نیست، بلکه جنبه عمومی دارد و از این گونه آیات در قرآن فراوان است.


آیه ی دوم: مراد از نَسِیَا حُوتَهُما


«وَ إِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لاَ أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً * فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً»(2).


«هنگامی که موسی به دوست خود گفت: دست از جستجو برنمی دارم تا به محلّ تلاقی دو دریا برسم؛ هر چند مدّت طولانی به راه خود ادامه بدهم. (ولی) هنگامی که به محلّ تلاقی آن دو دریا رسیدند؛ ماهی خود را (که برای تغذیه همراه داشتند) فراموش کردند؛ و ماهی راه خود را در دریا پیش گرفت (و روان شد)».


«فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِنْ سَفَرِنَا هذَا نَصَباً * قَالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَ مَا أَنْسَانِیهُ إِلاَّ الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً * قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصاً * فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً * قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً»(3).


«آنگاه که از آن مکان بگذشتند موسی به آن جوان گفت: غذای چاشت ما را بیاور که ما در این سفر رنج بسیار دیدیم (یوشع) گفت: در نظر داری آن جا که بر سر سنگی منزل گرفتیم من آن جا ماهی را فراموش کردم و شیطان را از یاد بردم و شگفت آن که ماهی راه دریا گرفت و رفت. موسی گفت: آن جا همان مقصدی است که ما در طلب آنیم. و سپس از آن راهی که آمدند به آن جا برگشتند در آن جا بنده ای از بندگان خاصّ ما را یافتند که او را رحمت و لطف خاصّی عطا کردیم و هم از نزد خود وی را علم (لدّنی و اسرار غیب الهی) بیاموختیم موسی به آن شخص دانا گفت: آیا اگر من تبعیّت و خدمت تو کنم از علم خود مرا خواهی آموخت؟»


شبهه ای که در این آیه شده این است که: چگونه برای حضرت «یوشع» حالت فراموشی و غفلت اتفاق افتاد؟ و آیا مراد از «نسیا» حضرت «یوشع» و حضرت «موسی» (علیه السلام) است، یا فقط حضرت یوشع منظور است؟


نظر علّامه طباطبایی رحمه الله در آیه «نَسِیَا حُوتَهُمَا»


جواب اوّل: علّامه طباطبایی فرموده اند: «اگر ما بگوییم «یوشع» نبی بود باز هم وسوسه شیطان مانعی ندارد، چون وسوسه شیطان حتّی راجع به انبیا اگر در حدّ آزار رساندن و ایذاء و در تعب انداختن باشد مانعی ندارد. زیرا دلیل عقلی بر منعش نداریم. آری، اگر وسوسه درباره ارتکاب گناه و معصیت و نافرمانی از خدا باشد ما دلیل بر منع داریم. اینک برای این که حضرت موسی و «یوشع» به هدفشان نرسند و به آن موعدی که وعده کردند، دست نیابند این حالت غفلت و فراموشی را بر حضرت «یوشع» القاء کرد، تا آنان را به زحمت و مشقّت بیندازد»(4).


جواب دوّم: این جا نظر مفسّران این است که مثلاً: اگر گفتیم این گروه آمدند و یادشان رفت، صحیح است که این فراموشی را به تک تک قوم نسبت بدهیم. در آیه هم «یوشع» مسؤول غذا بود، چون همراه با حضرت موسی (علیه السلام) بود این غفلت و نسیان به هر دو نسبت داده شده است وگرنه به حضرت موسی ربطی ندارد.


عقیده نویسنده در آیه «نَسیَا حُوتَهُما»


جواب سوّم: دوست حضرت موسی (علیه السلام) پیامبر بود و نه وصیّ پیامبر، فقط در سفر همراه او بود. اگر قرار بود همراه حضرت موسی «یوشع» باشد در این جا نمی گفت «فتی» لابد کسی دیگر باید باشد و یا این که اصولاً مثل حضرت موسی فراموشی بر او عارض نشده و نمی شود.


آیه سوّم: مراد از «نسی» در آیه «لَقَد عَهِدْنا اِلَی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ»


«وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»(5).


«ما به آدم عهدی بستیم (که فریب شیطان را نخورد) و در آن عهد او را استوار و ثابت قدم نیافتیم».


شبهه در این آیه این است که: خداوند می فرماید: عهدی که ما با حضرت آدم بسته بودیم فراموش کرد و این دلیل بر سهو انبیا است.


«نسی» در قرآن به دو معنا ظاهر شده و استعمال گردیده است:


1- غفلت و فراموشی است. این معنا برای انبیا شایسته نیست، و فرستادگان خدا نباید دارای این حالت سهو و نسیان و غفلت شوند.


2- بی اهمیّت دانستن و ناچیزشمردن چیزی است، که در اصطلاح فارسی به دست فراموشی سپردن است نه فراموش شدن که بین این دو فرق محسوسی می باشد. همان طور که در سوره توبه می فرماید: «نَسُوا اللهَ فَنَسِیَهُمْ»(6) آنها خدا را فراموش کردند، خدا هم آنها را فراموش کرد. که نسیان در اینجا نیز به معنای بی اهمیّتی و به دست فراموشی سپردن است. یعنی اهمیّت به اوامر الهی ندادند، خدا هم به آنها اهمیّتی نداد. آنها دستورات الهی را مورد عنایت قرار ندادند، خدا هم آنها را از عنایت خویش محروم ساخت.


«نسیان» در آیه مورد بحث هم به همین معنا است، چون حضرت آدم به سبب برخی از پندارهایی که خود را به آن دل مشغولی داده بود، پنداشت که این پیام خدا یک دستور حتمی نیست و می توان با آن مخالفت کرد. خداوند هم می فرماید: ما با آدم عهد و پیمانی بستیم، امّا او این عهد و پیمان را نادیده گرفت و پشت سر انداخت و به دست فراموشی سپرد.


عقیده علّامه طباطبائی رحمه الله پیرامون سهو النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)


علّامه طباطبایی رحمه الله در زمینه سهو انبیاء فرمایشاتی دارد که آگاهی از آن برای خوانندگان ضروری است. ایشان احتمال این که پیامبری دستخوش وسوسه های شیطان گردد را ممکن دانسته اند، بلکه فرموده، صورت گرفته. از این رو دو مطلب را از ایشان در این جا متذکّر می شویم.


مورد اوّل:


«قَالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً قَالَ آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَةَ أَیَّامٍ إِلاَّ رَمْزاً وَ اذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکَارِ»(7).


حضرت زکریّا عرض کرد: پروردگارا! برای من به شکرانه این نعمت (ولادت یحیی) آیت و نشانه ای مقرّر فرما، فرمود تو را آیت این باشد که تا سه روز با مردم سخن جز به رمز نگویی و پیوسته به یاد خدا باش و او را شبانگاه و صبحگاه تسبیح گویی».


شبهه ای که در این آیه شده این است که: چرا حضرت زکریا از خداوند نشانه و دلیل بر صحّت وعده را طلب کرد؟


وقتی که ملائکه به زکریا بشارت دادند «اَنَّ اللهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحیی»(8) حضرت زکریا این بشارت را بعید دانست، و از خداوند نشانه ای را طلب کرد. می گوید: علت این که حضرت زکریا از خداوند نشانه و دلیل بر صحت این وعده را طلب کرد، این بود که وقتی ملائکه به یحیی نوید دادند، شیطان آمد و گفت: می دانی این کسی که به تو بشارت داد چه کسی بود؟ زکریا گفت: ملک بود. گفت: نه اشتباه کردی، این شیطان بود و او خواست سر تو کلاه بگذارد. تو و همسرت سنّی از شما گذشته و پیر هستید. شیطان خودش را به صورت ملک درآورد، و با این کار می خواست حضرت زکریا را فریب دهد لذا گفت: آن کسی که این نوید را به تو داده شیطان بود.


تا این جا شیطان در لباس ملک، با وسوسه خود در نفس زکریا اثر گذاشت و او را به حالت شکّ و تردید سوق داد. لذا برای صحّت و سقم این ماجرا و روشن شدن چند و چون واقعه که آیا او شیطان بود یا ملک- که وعده یحیی را به او داده است،- پیش خود به چاره جویی نشست، از این رو خواست حقّ مطلب را خداوند به او وانمود نماید. سپس گفت: «رَبِّ اجْعَل لِی آیَةً». پروردگارا (جهت بشارت یحیی) آیه و نشانه ای برای من قرار بده.


علّامه طباطبایی رحمه الله می فرماید:


«خداوند از این پیشنهاد و درخواست حضرت زکریا غضبناک شد. چون یک پیامبر نباید در وعده های الهی شک کند، مخصوصاً آن جا که فرشتگان مأمور، نوید را به حضرت زکریا دادند، و مجسّم شدند، نه این که فقط سروش غیبی به گوشش دمیدند و یا این که در رؤیا این اخبار را دریافت کرده باشد. پس در حقیقت پیام آوران، این نوید را از جانب خدا به او دادند، و هیچ موجودی امکان ندارد بر خدا افترا ببندد.


«وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ‌ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ‌ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ‌»(9).


«اگر محمّد به دروغ سخنانی را به ما نسبت می داد محقّقاً ما او را (به قهر و انتقام) می گرفتیم و رگ گردنش را قطع می کردیم».


تا چه رسد به یک پیامبری مثل حضرت زکریا که می داند کسی که به صورت ملک نمودار شود و پیام و حکایتی را از طرف خدا به او می دهد نباید در آن شک کند؟ لذا خدا به زبان مآخذه گفت: اگر نشان می خواهی سه روز زبانت بند می آید و نمی توانی حرف بزنی این همان رمزکار است.


خلاصه این که مرحوم علّامه رحمه الله فرموده اند: «برای شیطان امکان این معنا هست که در جسم انبیا تصرّف نماید و یا عمل آنان را از رسیدن به نتیجه که همان ترویج دین است باز بدارد، و نگذارد مردم به ایشان روی آورند. (و برای این مطلب چند نمونه دیگر مثال آورده از جمله تصرّف شیطان در جسم ایّوب، و تصرّف شیطان در حافظه همسفر موسی و غیره)، و همچنین فرموده در آیه مورد بحث حضرت زکریّا (علیه السلام) از خدای تعالی درخواست علامتی کرد، و در این که آیا منظورش این بود که بفهمد ندای (یا زَکَریَّا اِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ) از ناحیه خدای تعالی بود و یا این که از ناحیه شیطان بوده، و یا منظور این بود که هر وقت همسرش حامله شد او از سخن گفتن عاجز شود، بین مفسّرین اختلاف است.


و وجه دوّم کمی از سیاق آیات و جریان داستان بعید به نظر می رسد، ولکن علّت این که مفسّرین جرأت نکرده اند وجه اوّل را اختیار کنند، یعنی بگویند منظورش از آن درخواست این بوده که بفهمد خطاب نامبرده از ناحیه خدا بوده یا از ناحیه شیطان، این بود که فکر کرده اند شیطان کمتر از آن است که انبیاء را وسوسه کرده و درصدد گمراه کردنشان برآید و آن حضرت بخاطر عصمتی که دارند صدای فرشته را از صدای وسوسه شیطان تشخیص می دهند. و مممکن نیست شیطان با فهم آنان بازی کند، و در نتیجه طریق فهم بر آن مشتبه گردد. و این گفتار هر چند حق است، ولکن باید دانست که اگر انبیا (علیه السلام) حق و باطل را تشخیص می دهند و شناختی دارند، شناخت از ناحیه خداست نه از ناحیه خودشان و استقلال رأی آنان. و وقتی این طور شد چرا جایز نباشد که زکریا همین شناخت را از خدای بخواهد، و بخواهد که نشانه ای و رمزی برایش قائل شود. بله اگر دعایش مستجاب نشده بود و خدا نشانه ای برای استجابت دعایش قرار نداده بود اشکال بالا بجا و وارد بود، امّا وقتی خداوند خواهش او را اجابت کرد جایی بر این بحث باقی نمی ماند».(10)


نقدی بر کلام علّامه طباطبایی پیرامون «سهو النّبی»


محقّقین گفته اند: امکان ندارد که پیامبر شک کند، چون پیامبر به قله کمال معرفت رسیده و حقایق برای او مکشوف است، و امکان ندارد وحی با تلقینهای شیطان برای او مشتبه شود. او که یک انسان عادی نیست، پیامبر عظیم الشّأنی مثل او چگونه به خودش اجازه می دهد که این وعده الهی را در معرض آزمایش قرار بدهد! او که می خواهد بفهمد آیا پیام گذار خداست یا نه به ترفندی منطقی متوسّل می گردد! مقابل چه کسی ترفند می زند! به خدایی که آگاهی به پنهان و آشکار دارد، محال است.


حضرت زکریّا از این بشارت خشنود شد، منتهی وعده ای که خداوند به او داده بود روشن نشده بود که چه وقت محقّق شود. سپس حضرت زکریا به دلیل شدت خوشحالی از خداوند طلب کرد: خدایا! آن وقتی که بناست حضرت یحیی نطفه اش منعقد شود چه زمانی است. نشانه ای برای من قرار بده تا من بدانم آن چه وقت است، یعنی با چه نشانه ای من این نویدت را بشناسم؟ جواب آمد که زمانی این امر و بشارت تحقّق پیدا می کند که فرمان برسد، سه روز روزه صمت بگیری، یعنی هر وقت دستور آمد سه روز روزه صمت بگیری، آن را وعده ما بشمار. و بدان که هنگام انعقاد نطفه ی فرزندت فرا رسیده است. این تفسیر درست است و با یکی از اعتقادات بنی اسرائیل مطابقت دارد. زیرا در اعتقاد آنان روزه صمت این بود که در آن روز صحبت نمی کنند و در صورت نیاز به حرف زدن، اهداف خود را با اشاره به یکدیگر منتقل می کنند.


مورد دوم:


علامه طباطبایی در ذیل آیه «وَ مَا أَنْسَانِیهُ إِلاَّ الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ»(11) فرموده اند: «از این که مسأله ی فراموشی را همسفر موسی (یوشع) به شیطان نسبت داده عیبی و اشکالی ندارد، و با عصمت انبیا نیز منافات ندارد؛ زیرا انبیا (علیهم السلام) از آنچه برگشتنش به نافرمانی خدا باشد- مثل سهل انگاری در اطاعت خدا- معصومند، نه مطلق ایذاء و آزار شیطان حتّی آنهایی که مربوط به معصیت نیست، زیرا در نفی این گونه تصرّفات دلیلی در دست نیست.


بلکه قرآن کریم این گونه تصرّفات را برای شیطان در انبیا اثبات نموده است. آن جا که می فرماید:


«وَ اذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَ عَذَابٍ‌»(12).


«به یاد آر بنده ما ایّوب را که پروردگار خود را ندا کرد که شیطان مرا به شکنجه و عذاب مبتلا کرد»(13).


خلاصه، به دید علّامه، شیطان گاه ممکن است به رسولان حق آزار رساند و مورد وسوسه یا ایذاء قرار دهد و به عارضه فراموشی دچارشان سازد و یا به دسیسه ای جز آن گرفتار کند، حتّی بر اساس باورهای اهل سنّت، همان طور که در کتابهایشان دیده شد، کافر بودن و معصیت کردن را هم طبق این آیات مجاز دانسته اند.


آیه چهارم: قصّه تعبیر خواب یوسف و رفع شبهه از آن


بحث در «سهو النّبی» بود که عدّه ای از بزرگان به آیاتی در این زمینه تمسّک کرده بودند و می گفتند برای پیامبران ممکن است سهو و نسیان و غفلت حادث شود. یکی از آن آیات قصّه تعبیر خواب حضرت یوسف (علیه السلام) است. «وَ قالَ لِلَّذِی ظَنَّ انَّهُ ناجٍ مِّنْهُمَا اَذْکُرْنی عِندَ رَبِّکَ فَاَنْسَاهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ»(14)


بعد از محکومیت حضرت یوسف (علیه السلام) به زندان، دو جوان نیز همراه او زندانی شدند. در زندان آن دو جوان خوابی که دیده بودند برای حضرت یوسف (علیه السلام) نقل کردند. یکی از آن دو گفت: من در خواب دیدم که شراب می فشارم، و دیگری گفت: من در خواب دیدم که نان بر سرم حمل می کنم، و پرندگان از آن می خورند.


حضرت یوسف (علیه السلام) در تعبییر خواب آنها گفت: امّا ساقی شراب، آزاد خواهد شد و از نجات یافتگان است، ولی آن دیگری به دار آویخته می شود و پرندگان از سر او می خورند. حضرت یوسف (علیه السلام) به ساقی شراب که می دانست رهایی می یابد گفت: هنگامی که پیش عزیز مصر رفتی شرح حال مرا به او بازگو کن. آن جوان بعد از حضور نزد پادشاه، بر حسب اتّفاق فراموش کرد که شرح حال یوسف (علیه السلام) را برای عزیز مصر بیان کند. به این ترتیب چندین سال (طبق برخی روایات 7 سال) در زندان باقی ماند، تا زمانی که پادشاه خواب می بیند که هفت گاو چاق و فربه را هفت گاو لاغر خورده اند، و هفت خوشه خشک، هفت خوشه سبز را خشکانده است.


پادشاه برای تعبیر خواب، از اطرافیان کمک خواست. آن جوان که نجات یافته بود درخواست یوسف به خاطرش آمد، به پادشاه گفت: شخصی در زندان است که تعبیر خواب را خوب می داند. به دستور پادشاه حضرت یوسف (علیه السلام) را نزد وی آوردند و خواب پادشاه را برای او تعبیر کرد.


شبهه در جمله «فَانْسَاهُ الشَّیطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ» است.


«بعضی مفسّران، فاعل در «اَنْساهُ» را به یوسف رجوع داده اند، یعنی یوسف خدا را فراموش کرد و به جای آن عرض حال پیش خدا ببرد، نزد مخلوق برد. و از مخلوق، نجات طلب کرد، خدا هم برای این بی توجّهی او هفت سال دیگر بر زندان او افزود. همچنین این بزرگان در این جا روایتی آورده اند به این معنا که جبرئیل بر او نازل شد و گفت: ای یوسف! چه کسی تو را زیبا نمود؟ گفت: خدا. چه کسی تو را عزیز پدر و مادر قرار داد؟ گفت: خدا. چه کسی ترا از چاه نجات داد؟ گفت: خدا. چه کسی... از او پرسش کرد و او همه را جواب گفت؟ خدا. جبرئیل گفت: اینک چه شده که خدا در خاطرت به کنار رفت و دست به دامن بنده شده ای؟ یوسف بیدار شد و گریست، سرانجام جبرئیل گفت: تو باید عقوبت شوی. عقاب تو این است که 7 سال دیگر در زندان مأوی خواهی کرد!»(15)


این چیزی است که برخی مفسّران گفته اند و خلاف ظاهر قرآن است. چون:


اوّلاً:


ضمیر «فانساه» به آن شخص (ساقی شراب) برمی گردد نه به یوسف، و این پیام رسان بود که فراموش کرد نزد پادشاه قصّه یوسف را بازگو کند. چطور ممکن است ضمیر به یوسف برگردد در حالی که فاعل «اَنساهُ» شیطان است.


ثانیاً:


یوسف از بندگان مخلص خداست و امکان ندارد که شیطان بر عقل و اندیشه عبد مخلص خدا چیره شود. «اِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا المُخْلَصینَ»(16) یوسف از کسانی است که خدا او را برای خودش ساخته و پرداخته است و امکان چیرگی شیطان بر یوسف وجود ندارد.


ثالثاً:


توسّل به وسایل مادّی برای نجات از گرفتاری و دفع تهمت نه عقلاً قبیح است و نه شرعاً ممنوع، زیرا بهره گیری از وسایل عادّی در زندگی این جهان برای همه حتّی انبیا امری متعارف و مشروع است. مثلاً اگر کسی علیه پیغمبری شکایت کند، یا حق او را ببرد، نباید آن پیغمبر از وسایل معمولی (بیّنه، یمین) استفاده کند؟!


یوسف نیز گرفتار تهمت شده بود و باید از خود دفاع کند، و در نهایت هم همین تذکّر موجب نجات او شد، و آن شیطان بود که در این میانه با اِنساء ناجی کار را به تأخیر انداخت.


آیه پنجم: قصّه کشته شدن قبطی توسط موسی و دفع شبهه از آن


«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوَى آتَیْنَاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ‌ وَ دَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَى حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ عَلَى الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَیْهِ قَالَ هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِینٌ»(17)


«آنگاه که موسی به سن عقل و رشد رسید و حدّ و کمال یافت ما به او مقام علم و نبوّت عطا کردیم و چنین است پاداش ما به مردم نیکوکار. و موسی (روزی) مخفیانه وارد مصر شد و آن جا دید که دو مرد با هم به جنگ و نزاع مشغولند این یک از شیعیان و پیروان وی (از بنی اسرائیل) بود و دیگری از دشمنان (از فرعونیان) بود. در آن حال آن شخص شیعه از موسی دادخواهی و یاری بر علیه آن دشمن خواست (موسی خشمناک به یاری مؤمن شتافت) و مشت محکمی بر سینه او زد و بر زمین افتاد و مُرد. موسی گفت: این کار از فریب و وسوسه شیطان بود که او دشمن و گمراه کننده آشکاری است».


شبهه در این آیه جمله «هَذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ» است که گفته اند شیطان در موسی وسوسه کرد و او را واداشت که مرد فرعونی را بکشد و این، دلیل بر این است که گاهی شیطان بر انبیا چیره می شود.


جواب: از این که حضرت موسی (علیه السلام) گفت این عمل از شیطان است به این معنا نیست که شیطان در من وسوسه کرده و بر من چیره گشت، بلکه شیطان مقدّماتی را فراهم کرد که منجر شد من به این زحمت دچار شوم چون شیطان گاهی برای اولیاء خدا ایجاد مزاحمت می کند. این مثل آیه «وَ اذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَ عَذَابٍ‌»(18). است. یعنی: «ای رسول ما! یاد کن از بنده ما ایوب هنگامی که به درگاه خدا عرض کرد پروردگارا شیطان مرا سخت عذاب و رنج رسانیده».


همچنین مثل آیه:


«وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاَ نَبِیٍّ إِلاَّ إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ‌»(19).


«ما پیش از تو هیچ رسول و پیغمبری نفرستادیم جز آن که چون آیاتی برای هدایت خلق تلاوت کرد، شیطان (جن و انس) در آن آیات الهی القاء دسیسه کرد و خدا آنچه را شیطان القاء کرده محو و نابود می سازد و آیات خود را تحکیم و استوار می گرداند و خدا دانا به حقایق امور و نظام عالم است».


پس شیطان نمی تواند شخصاً بر انبیا چیره شود و آنها را وسوسه کند، و تحت فرمان خویش درآورد بلکه مقدّماتی را فراهم می آورد تا بر انبیا آسیب و آزار برساند. چون شیطان رانده شده؛ به هر حیله ای دست می زند، اعم از اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و جز آن. ولی «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ»(20).


«خدا (به لطف خود در لوح محفوظ) نگاشته و حتم گردانیده که البته من و رسولانم (بر دشمنان) غالب شویم که خدا بی حد قوی و مقتدر است».


خداوند این را بر خودش فرض دانسته که مُصلح اگر مخلص باشد، پیروز خواهد شد.


«إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطَانِ کَانَ ضَعِیفاً»(21).


«تمام حیله های شیطان سست و ضعیف است».


شیطان وسوسه هایش را برای تمام مصلحان ایجاد می کند، ولی پایداری و خویشتنداری می خواهد، اخلاص در عمل می خواهد تا آمال و اهداف آن تحقّق یابد. پس آرزوی یک مُصلح این است که با آرامش خاطر از دنیا برود و بگوید با آرامش از بین شما می روم چون هدفم را در حال تحقّق می بینم. و علّت این که شیطان در کارهای مُصلحین وسوسه می کند بخاطر این است که اهداف بلند و آرزوهای والای آن ناتمام و بی نتیجه و سرانجام روی زمین عقیم بماند.


اگر صدام و منافقین نبودند، چگونه بعضی از افراد شناخته می شدند؟


«لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَفِی شِقَاقٍ بَعِیدٍ»(22)


«خدا به وسیله آن القائات شیطان، کسانی را که دلهایشان مبتلا به مرض نفاق و شک یا کفر و قساوت است بیازماید (و باطل آنها را پدیدار سازد) و همانا کافران و ستمکاران عالم غرق در شقاوت و دور از نجات می باشند».


پس آمال شیطان در دخالتش در کار انبیاء، ایجاد دلهره و تردید در دلشان برای جلوگیری از اهداف آنهاست، نه این که بر شخص انبیا چیره می شوند.


خلاصه مطالب


1-شبهه در آیه «فَأَنسَاهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ» این بود که برخی مفسرین، فاعل در «اَنْساه» یوسف دانسته اند.


و در نتیجه گفته اند که یوسف خدا را فراموش کرد و حال آن که فاعل در «فانساه» به شخص ساقی شراب برمی گردد نه به یوسف. در این صورت مشکلی پیش نمی آید. علاوه یوسف از بندگان مخلص خدا بود که امکان چیرگی شیطان بر یوسف وجود ندارد. مضافاً اینکه توسل به وسایل مادی برای نجات در گرفتاری و رفع تهمت نه عقلاً قبیح است و نه شرعاً ممنوع.


2- شبهه در قصه کشته شدن قبطی توسط حضرت موسی (علیه السلام) این بود که خود آن حضرت فرمود: «هذا مِن عملِ الشیطان» که دلالت دارد شیطان بر او وسوسه کرد. جواب این شد که این کلام موسی، دلیل بر وسوسه و چیرگی شیطان بر وی نیست بلکه شیطان مقدماتی را فراهم ساخت که حضرت موسی به زحمت افتاد.


آیه ششم: رفع شبهه در آیه «وَ إِمَّا یُنسِیَنَّکَ الشَّیطانُ»


«وَ إِذَا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ وَ إِمَّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ‌»(23).


«چون گروهی را دیدی که آیات ما را استهزاء می کنند از آنان دوری بجوی تا در سخنی دیگر وارد شوند و چنانچه شیطان البتّه فراموشت ساخت بعد از آن که متذکّر کلام خدا شدی دیگر با گروه ستمگران مجالست مکن».


یکی از ترفندهای که مشرکان بین خود داشتند و بدان متوسّل می شدند و منافقان نیز بدان خوی متّصف بودند این بود که وقتی دور هم می نشستند مخصوصاً وقتی می دیدند یک مسلمان در بینشان است بنای نِق زدن می نهادند و کمبودهای دولت اسلامی را مشروح و مفصّل بزرگ می کردند تا جایی که در هر زمینه ای نغمه ها سرمی دادند و جوّ کاملا واژگونی از حکومت اسلامی را ترسیم می کردند. و این مسلمانان نیز از آنچه می شنید متحیّر می ماند و مرعوب جمع می شد. عین حوادث زمان ما که تکرار همان تاریخ صدر اسلام است که عدّه ای منافق درصدد فرصتی می شدند تا افکار و نیّات شوم را در جامعه ترویج نمایند، و دنبال کمبودها و نقطه ضعفها بودند، و همه هدفشان ایجاد تشویش و پراکندگی صفوف مسلمانان بود. این آیه هم به این مطلب اشاره دارد.


در طول تاریخ سوژه ای که بیشترین صفحات تاریخ را به خود اختصاص داده، تلاش بی وقفه این طیف افراد بی ماهیت است. چون اینان خود را در همه حوادث بنیادین جامعه دخالت می دادند و آن را خیرخواهی می نامیدند. لیکن اگر کسی در پی کشف و افشای آنان اظهار نظری می کرد، یا درصدد کنکاش و بررسی این عقاید بی پایه شان برمی آمد و از راه کنجکاوی به تحقیق و تفحّص می پرداخت و آنان هم متوجّه این مطلب می شدند و از این کار جلوگیری می کردند و می گفتند این تصمیم، از نهانگاه شیطانی شما برخاسته است. بنابراین کارشان عین آرزوهای شیطان است و از نیّات شومشان باید بر حذر بود؛ کما این که خداوند نیز پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را امر می کند از این شیطان صفتان بپرهیز و از معاشرت با این دو رویان بی مایه به دور باش.


خدای حکیم، رسول گرامیش را از مؤانست با منافقان پرهیز می دهد. اگر پیش از این برای حضرت مهم نبود، امّا از این زمان دیگر حق ندارد این کار را بکند. پس معلوم می شود که برای شیطان امکان چیره شدن بر شعور و فهم و اراده پیامبر وجود دارد.


جواب: این، نظیر آیه «وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسَى أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هذَا رَشَداً»(24) است.


«خدا را لحظه ای فراموش نکن و به خلق بگو (این قدر بر سر قصّه یاران کهف بحث و جدل برپا مکنید) امید است خدای من مرا به حقایقی بهتر و علومی برتر از این قصّه هدایت فرماید».


همچنین عین آنچه در این آیه است:


«وَ إِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ‌»(25).


«چنانچه بخواهد از طرف شیطان در تو وسوسه و جنبشی پدید آید به خدا پناه بر، که او بر حقیقت شنوا و داناست».


این آیات در حکم تعلیم و خطاب به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است گرچه مخاطب ممکن است شخص پیامبر باشد، امّا لحن آن خطاب عام است، و دستور برای تمام مسلمانان. چون اصلاً پیامبر با اینها نمی نشست، و اینها را کاملاً می شناخت، و این سفارش و هشدار خدا، از باب «اِیَّاکَ اَعْنَی وَ اسْمَعی یا جارِه» به در می زنند تا دیوار بشنود است، که در واقع ما مسلمانها مورد نهی قرار گرفتیم نه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم).


آیه هفتم: دفع شبهه در آیه «سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسَی»


«سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنْسَى‌ * إِلاَّ مَا شَاءَ اللَّهُ إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ مَا یَخْفَى‌»(26).


«ما آیات قرآن را بر تو (مکرّر) قرائت می کنیم تا هیچ فراموش نکنی مگر آنچه خدا خواهد؛ که او به امور آشکار و پنهان عالم، آگاه است».


دو نکته در این آیه نهفته است که از آن بوی سهو و نسیان در وجود شریف پیامبر عظیم الشأن به مشام می رسد.


یکی این که جمله «سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسَی» یعنی ما قرآن را برای تو می خوانیم و ضمانت می کنیم که فراموش نکنی، یعنی چه؟ و چرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شروع به بازگو کردن آیات می کرد تا کاتبان وحی آنرا بنویسند؟


دوّم این که: جمله «اِلَّا مَا شَاءَ اللهُ» به چه معناست، و این استثنا در جمله یعنی چه؟


پاسخ پرسش اوّل به این ترتیب است که چون حضرت این را می دانست که قرآن کریم دو بُعد اساسی دارد و صرفاً معانی و پیامهای الهی مقصود نیست، بلکه الفاظ، عبارتها، جمله ها و ترکیب ساختاری ادیبانه نیز هدف است. چون قرآن علاوه بر این که کتاب قانون است، دلیل اعجاز نبوّت هم محسوب می شود و دلیل اعجاز نه فقط در معانی است بلکه در الفاظ و تعابیر هم هست چون قرآن با ارائه بهترین الگوهای سخنوری و شیواترین واژه های ادیبانه باعث شد تا تمام سخنوران زبده ی تاریخ، انگشت حیرت به دندان گیرند. لذا سراسر قرآن اعجاز است که اعجاز هم در قرآن به سه نوع تقسیم می گردد: اعجاز بیانی، علمی، تشریعی.


اعجاز علمی و تشریعی مربوط به معانی و کلام است. اما اعجاز بیانی، معنا و لفظ توأمان را در برمی گیرد، یعنی هر آیه ای از آیات قرآن یک تابلویی است که در آن فرمان ازلی به صورت فنّی در هم پیچیده است. تک تک جملات و عبارتهای قرآن خود یک قطعه ادبی منحصر به فرد و فنّی می باشد.


به این ترتیب بود که عالیترین سخن شناسان سخنور، قرآن را یک معجزه بی همتا می دانند.


از این رو پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با آگاهی بر این که روی الفاظ قرآن عنایت ویژه ای شده تا این ترکیب فعلی دست دهد، جهت حفظ در امانت، فوراً شروع به بازگو کردن می کرد تا کاتبان وحی آن را بنویسند.


به عنوان مثال، حرف فاء و یا واو در کجا باید باشد، کجا جمله اسمیّه باشد، کجا حرفیّه، و کجا موصوله و کجا اسم اشاره. تمام این خصوصیّات در الفاظ قرآن مورد عنایت است و پیامبر نیز اینها را می دانست، لذا برای این که مبادا وقتی که می خواهد قرآن را نقل کند در حین بیان آن و یا کتابت، سهوی در این مراحل ایجاد شود، و یا در آن جابه جایی پدید آید. به همین علّت خداوند حضرت رسول را از عجله کردن در تلاوت و تصمیم گیری نهی فرمودند.


«وَ لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضَى إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً»(27).


[align=justify]«ای رسول! پیش از آن که وحی قرآن تمام و کامل به تو رسد تعجیل (در تلاوت و تعلیم) آن مکن
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان