امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بانک خنده و طنز
#1
دوستان و کاربران گرامی میتونند مطالب فکاهی طنز و جوک خودشون را در این جا ثبت کننند
پاسخ
#2
کیا یادشونه؟؟؟؟؟
بگودوچرخه...سیبیل بابات میچرخه
بگوفرانسه...بابات قد آدامسه
بگوخاک انداز...خودتو جلو بیانداز
بگومتکا...بخور از این کتکا
بگوبادبزن...بروسرکوچه داد بزن
بگوپنیر...برو یه گوشه بمیر
بگوشامپو...بیا بغلم گامبو..


بگوسه هفتا بیس و یکی...خاک تو سر تو یکی
بگوچاقو...برو بچه دماغو
بگواشرف...دلم برات قش رف
بگوداوود...لای دهنت وا موند
بگو پنکه...تنبون بابات تنگه
بگو آدامس...بپر تو آمبولانس
بگو فیتیله...فردا تعطیله
بگوبشکه...سیبیل بابات خشکه
بگوپشتی...چرا منو کشتی
بگومرسی...بچه خرسی
بگوگلابی...رییس مسترابی
بگودمپایی...برو بغل زندایی
بگوصابون...لیز بخور برو تو خیابون
بگو عدسی ...فردا مرخصی
بگولوبیا...فردا زود بیا
بگو7...سرت کلاه رف
بگو2...بقیش بدو
بگو جاسیگاری...فردا میری خواستگاری
بگوگاری...شتلق(یه سیلی زدم یادگاری)
بگو1...بترک
بگومسخره...اسم بابات اصغره
بگوهلو...بپر تو گلو
بگوکشتی...بیا بغلم مشتی
بگو راس میگی...کاستو بیار ماس بگیر

بگوحقته ...فردا شب عقدته
پاسخ
#3
پیغمبری نه آهنگری
شخصی نزد پادشاهی رفت که من پیغمبر خدایم به من ایمان آر. گفت معجزه تو چیست گفت هر چه خواهی، پادشاه قفلی را پیش او نهاد و گفت که اگر راست می گویی این قفل را بی کلید بگشای گفت من دعوی پیغمبری می کنم نه دعوی آهنگری
پاسخ
#4
خوشا به حالت
شخصی پیش قاضی آمد و از کسی شکایت کرد قاضی از او گواه طلبید; مدعی مرد شوخ طبعی را به گواهی آورد قاضی از او پرسید که هیچ مساله می دانی؟ گفت آنقدر که شرح نتوان کرد. پرسید که قرآن می دانی؟ گفت به ده قرائت. پرسید که هرگز مرده شویی کرده ای؟ گفت آن خود هنر آبا و اجداد من است پرسید چون مرده را بشویی و کفن کنی و در تابوت نهی چه می گویی؟ گفت گویم خوش مر تو را که بمردی و از این دنیا برفتی تا مجبور نباشی پیش قاضی بروی و گواهی بدهی!
پاسخ
#5
داروی چشم برای شکم
شخصی نزد طبیب رفت و گفت که شکم من به غایت درد می کند و بی طاقتم آن را علاجی کن گفت امروز چه خورده ای؟ گفت نان سوخته بسیار خورده ام طبیب غلام را گفت ظرف کوچک داروی چشم را بیار تا دارویی در چشم او کشم مریض گفت ای مولانا من درد شکم دارم چشم را چه کنم گفت اگر چشمت روشن بود نان سوخته نمی خوردی!
پاسخ
#6
به خانه ما می برند
جنازه ای را بر راهی می بردند درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بود پسر از پدر پرسید بابا! در این جا چیست و به کجایش می برند? گفت به جایی که نه خوردنی و نه پوشیدنی نه نانی و نه آبی و نه هیزم نه آتش نه زر نه سیم نه بوریا نه گلیم"گفت"بابا مگر به خانه ما می برندش"
پاسخ
#7
آش داغ
روزی زن ملانصرالدین یک کاسه آش جلو ملا گذاشت و خودش نیز شروع کرد به خوردن قاشق اول را که در دهان گذاشت طوری دهانش سوخت که اشک در چشمانش جمع شد اما صدایش را در نیاورد تا ملا نفهمد آش خیلی داغ است و دهان او هم بسوزد ملا به زنش گفت چه شد که ناگهان گریه ات گرفت زن جواب گفت هیچ مرحوم مادرم به یادم آمد که خیلی دوست داشت ملا گفت خدا رحمتش کند و بعد یک قاشق از آش داغ خورد دهان ملا نیز به قدری سوخت که اشک در چشمانش حلقه بست زن ملا با خوشحالی گفت تو هم به یاد کسی افتاده ای ملا سری تکان و گفت نه دارم به حال و روز خودم گریه میکنم زن پرسید چطور? ملانصرالدین گفت من هم به یاد مادرت افتادم که چه خوب توانست دختر بدجنسش را به من بیندازد به همین سبب از غصه گریه ام گرفت
پاسخ
#8
گربه را پای حجله کشتن
دختر تنبل و بد اخلاقی بود که کسی حرأت نمی کرد از او خواستگاری کند تا اینکه جوانی داوطلب شد او را به زنی بگیرد شب عروسی چون آنها را وارد حجله کردند مرد بدون مقدمه رو کرد به گربه ای که در خانه بود و گفت برو یک ظرف آب بیاور، وگرنه سرت را می برم! اما گربه از جای خویش تکان نخورد مرد فورأ خنجر بر کشید و سر گربه را برید آنگا روی به زن کرد و گفت برو یک ظرف آبیاور! زن فورأ آب را حاضر کرد و از آن پس هیچ نافرمانی و بد اخلاقی از او در برابر شوهرش دیده نشد
پاسخ
#9
همسر یکی از فرمانده‌هانِ پاسگاه
که به تازگی ازدواج کرده
و چندین ماه از زندگی‌شان
دور از شهر و بستگان
در منطقه‌ی خدمت همسرش می‌گذشت
بدجوری دلتنگ خانواده‌ی پدری اش شده بود
او چندین بار از شوهرش درخواست می‌کند
که برای دیدن پدر و مادرش
به شهرشان به اتفاق هم
یا به تنهایی مسافرت کند
ولی شوهرش
هربار به بهانه‌ای از زیر بار موضوع شانه خالی می‌کرد
زن که در این مدت
با چگونه‌گیِ برخورد مامورانِ زیر دست شوهرش،
و مکاتبه‌ی آن‌ها برای گرفتن مرخصی و سایر امور اداری
کم و بیش آشنا شده بود
به فکر می‌افتد که
حالا که همسرش به خواسته‌ی وی اهمیت نمی‌دهد
او هم به‌صورت مکتوب
و همانند سایرماموران
برای رفتن و دیدار با خانواده‌اش
درخواست مرخصی بکند

پس
دست به کار شده و
در کاغذی
درخواستِ کتبی‌ای، به این شرح
خطاب به همسرش می‌نویسد

از :سمیرا
به :جناب آقای حسن فرمانده‌ی محترم پاسگاه
موضوع : درخواست مرخصی

احتراما به استحضار می رساند که
این‌جانب سمیرا
همسر حضرت‌عالی
که مدت چندین ماه است
پس از ازدواج با شما
دور از خانواده و بستگان خود هستم
حال که شما به‌دلیل مشغله‌ی بیش از حد
فرصت سفر و دیدار با بستگان را ندارید
بدین‌وسیله از شما تقاضا دارم که با مرخصی این‌جانب
به مدتِ 15 روز
برای مسافرت و دیدن پدر و مادر واقوام موافقت فرمایید

با احترام
همسر دلبند شما سمیرا

و نامه را در پوشه‌ی مکاتبات همسرش می‌گذارد
چند وقت بعد
جواب نامه به این مضمون
به دست‌اش رسید

سرکار خانم سمیرا همسر عزیز من

عطف به درخواست مرخصی سرکارِ عالی
جهت سفر، برای دیدار با اقوام
بدین‌وسیله اعلام می‌دارد
با درخواس
ت شما

به‌ شرط تعیین جانشین
موافقت می‌شود
فرمانده‌ی پاسگاه
پاسخ
#10
ﺷﺎﯾﻌﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺨﻮﻧﯿﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮕﻪ ...
ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﯿﻼﺩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﺥ
ﺩﺍﺩﻩ .
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻩ، ﯾﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ
ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻭﺍﺳﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
.!
ﯾﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﺎﺑﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﻭﻣﺎﻫﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﻪ
ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﻮﻟﯿﻦ
ﺑﺰﻧﻪ !
ﺍﯾﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻈﻠﻮﻣﻪ، ﺗﺤﻮﯾﻠﺶ
ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻪ .
ﺧﻼﺻﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﯿﺸﻪ. ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺮ
ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ
ﻫﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﻣﯿﺮﻩ ..!
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺍﺭﻡ .!
ﺧﻼﺻﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﻭﻣﯿﮕﻪ ﺁﺩﺭﺳﺸﻮ ﺑﺪﻩ ﺍﮔﻪ
ﺭﺍﺱ ﻣﯿﮕﯽ !
ﺍﯾﻨﻢ ﺁﺩﺭﺳﻮ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺷﺮﺵ ﮐﻢ ﺑﺸﻪ ..
ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﻧﺎﻣﺰﺩﻩ ﺑﺎﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍﺷﻮﻥ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ
ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ
ﻣﯿﮑﺸﻪ ﻭﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ !
ﺑﻌﺪﻩ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﭘﻠﯿﺴﺎ ﻧﻤﯿﺎﻥ ﺳﺮﺍﻏﺶ
ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻭ
ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺑﻪ
ﭘﻠﯿﺴﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ
ﻧﺎﻣﺰﺩﺗﻮ ﮐﺸﺘﻢ .!
ﺍﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺁﺭﻩ ﺣﺎﻻ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻭﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﻮﻟﯿﻦ
ﺑﺰﻧﻢ ..!
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻧﺴﻮﻟﯿﻦ، ﺑﻨﺰﯾﻦ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ ﺗﻮ ﺳﺮﻧﮓ ﻭ ﺑﻬﺶ
ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻣﯿﮑﻨﻪ .!
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﻪ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺗﻮﺑﺪﻧﺖ .! ﻭ
ﺗﺎ ﭼﻧﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﯼ
ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﯼ ،ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ
ﺑﮑﺸﺘﺶ، ﻣﯿﻓﺘﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ، ﯾﻪ
ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻩ ﯾﻬﻮ ﺑﻨﺰﯾﻨﺶ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ .!
ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﺮﻩ
ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ !!!Big Grin
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان