امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سیره تربیتی قرآن کریم در سیمای ابراهیم علیه‌السلام
#1
متن جلسات استاد حجت الاسلام والمسلمين محمدرضا عابدینی در برنامه سمت خدا با موضوع : سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) با اندکی تغییر و ویرایش
....
مجلس 01 شنبه 29 ربیع الثانی 1438 ه . ق / 09-11-95
مجلس 02 شنبه 06 جمادی الاول 1438 ه . ق / 16-11-95
مجلس 03 شنبه 20 جمادی الاول 1438 ه . ق / 30-11-95
مجلس 04 شنبه 27 جمادی الاول 1438 ه . ق / 07-12-95
مجلس 05 شنبه 05 جمادی الثانی 1438 ه . ق / 14-12-95
مجلس 06 شنبه 12 جمادی الثانی 1438 ه . ق / 21-12-95
مجلس 07 شنبه 10 رجب 1438 ه . ق / 19-01-96
مجلس 08 شنبه 17 رجب 1438 ه . ق / 26-01-96
مجلس 09 شنبه 24 رجب 1438 ه . ق / 02-02-96
مجلس 10 شنبه 02 شعبان 1438 ه . ق / 09-02-96
مجلس 11 شنبه 09 شعبان 1438 ه . ق / 16-02-96
مجلس 12 شنبه 16 شعبان 1438 ه . ق / 23-02-96
مجلس 13 شنبه 23 شعبان 1438 ه . ق / 30-02-96 / شرح آیات 35 تا 41 سوره ابراهیم
مجلس 14 شنبه 08 رمضان 1438 ه . ق / 13-03-96 / شرح آیات 69 به بعد سوره هود
مجلس 15 شنبه 15 رمضان 1438 ه . ق / 20-03-96 / شرح آیات آیه 99 تا 113 سوره صافات
مجلس 16 شنبه 22 رمضان 1438 ه . ق / 27-03-96 / شرح آیات آیه 99 تا 113 سوره صافات

لینک مرجع: http://samtekhoda.tv3.ir/index.php?optio...ut=default

...
پاسخ
#2
برنامه سمت خدا، مجلس 01 :

موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 09-11- 95

شریعتی: سلام می‌کنم به همه شما که دعای «اللهم عجل لولیک الفرج» ورد زبانتان است. بیننده‌ها و شنونده‌های عزیزمان به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. انشاءالله هرجا که هستید حالتان خوب باشد، تنتان سالم و قلبتان سلیم باشد، خیلی خوشحالیم که در آغازین روز هفته با سمت خدا مهمان لحظات ناب و نورانی شما هستیم. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید.
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز.
شریعتی: بحث ما با حاج آقای عابدینی سیره‌ی تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم است و خدا را شاکر هستیم که روزهای شنبه ما منور به نور قرآن کریم و مزین به ذکر انبیاء است. همانطور که هفته گذشته وعده دادیم در این جلسه وارد قصه‌ی حضرت ابراهیم(ع) می‌شویم. انشاءالله خدای متعال کمک کند که بتوانیم درسهای ماندگاری از سیره‌ی آن حضرت بگیریم.

حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای فرج) «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ آلِ مُحَمَّدَ كَافضلِ ما صَلَّيْتَ و بارَکتَ عَلى‏ ابْراهيم وَ آلِ ابْراهيم انَّك‏ حَميدٌ مَجيدٌ»
در محضر اولیاء و انبیای گرامی اسلام بودیم که از آدم نبی الله تا شیث (هبة الله) تا ادریس، تا مقام نوح(ع) و همچنین پس از آنها در خدمت حضرت هود و صالح(ع) بودیم که این انبیای بزرگ الهی دل ما را به نورانیت خود منور کنند و انشاءالله خدای متعال در ارتباط با اینها ما را مورد محبت خود قرار می‌دهد. ما فراموش نمی‌کنیم لحظات خوشی را که از آدم تا صالح(ع) در محضر این انبیا بودیم و با آنها لحظاتی را گذراندیم، هفته‌هایی را در محضر آن بزرگواران، با یاد آنها به یاد خدا می‌افتادیم و در ارتباط با آنها عبودیت‌مان را می‌افزودیم. باید اینها را حفظ کنیم. نه اینکه اگر به خدمت نبی دیگری وارد شدیم، قبلی‌ها را از دست بدهیم. بلکه از خدمت آن انبیاء با وجود همراهی آنها به محضر نبی دیگری وارد می‌شویم و آنها را سرمایه خود می‌کنیم تا بهتر بتوانیم از انبیای بعدی استفاده کنیم.
در شروع صحبتم این صلوات را فرستادم چون امروز روز شنبه است و متعلق به رسول گرامی اسلام است و همچنین امروز آغازین کلام ما در رابطه با حضرت ابراهیم است، شخصی خدمت امام صادق(ع) رسید و صلواتی را بیان کرد،«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ آلِ مُحَمَّدَ كَما صَلَّيْتَ عَلى‏ ابْراهيم وَ آلِ ابْراهيم» حضرت فرمودند: اینطور صلوات بفرستید. «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ آلِ مُحَمَّدَ كَافضلِ ما صَلَّيْتَ و بارَکتَ عَلى‏ ابْراهيم وَ آلِ ابْراهيم انَّك‏ حَميدٌ مَجيدٌ» این افضلیت به لحاظ این است که خود ابراهیم با اینکه شیخ الانبیاء است، نبی اولوالعزم است، با اینکه پدر پیغمبر گرامی اسلام است، با اینکه فطرت مجسم است، اما با این حال شأنی از شئون نبی گرامی اسلام است. لذا در صلواتی که می‌فرستیم صلوات بر پیغمبر و آلش را «کافضل ما» نه «کما صَلَّیتَ». «کما صَلَّیتَ» یعنی مانند صلوات بر ابراهیم و آل ابراهیم، اینجا حضرت می‌فرماید: «کَاَفضلِ ما صَلَّیتَ علی ابراهیم و آل ابراهیم» انشاءالله قدر این دورانی را که در آن قرار گرفتیم که دوران پیغمبر اکرم(ص) هست، با افتخار در این دوران و با قدردانی این نعمت‌ها، با اینکه دوران همه انبیاء عظیم بوده است، اما عظمت این ایام غیر قابل احصی است اگر قدر بدانیم. انشاءالله همراه می‌شویم با انبیای گرامی و عظمت آنها را تا حدی که برای ما مقدور است و می‌توانیم از قرآن کریم و روایت استفاده کنیم همراه می‌شویم تا بتوانیم کم کم برای فهمیدن نعمتی که خدای متعال به ما داده است و ما را در دوران پیغمبر اکرم و اهل‌بیت قرار داده، آماده شویم.
شریعتی: با توجه به قصه‌هایی که از حضرت ابراهیم شنیدیم، حضرت ابراهیم خیلی پیامبر دوست داشتنی برای ما است، من فکر می‌کنم آغاز سیر ما با حضرت ابراهیم در این فصل خودش می‌تواند خیلی پر برکت باشد.
حاج آقای عابدینی: انشاءالله در ذیل بحث به این می‌رسیم که مرحوم علامه طباطبایی هم بسیار روی این مسأله مانور داده است. شاید ابراهیم خلیل فطرت مجسم است. یعنی خدای متعال حرکت عبودی و سیر عبودی را از همان لحظه اول در طریق خود با وجود ابراهیم نشان داد. انبیای دیگر را قطعاتی از زندگی‌شان را بیان کرده و آن از آغازین لحظه‌ی وجودی اینها و اولین ادراکات وجودی اینها برای ما نقلی نشده است. عمدتاً ما نقلی در مورد اولین لحظات ادراکی اینها و ارتباط با خدا نداریم. اما در رابطه با حضرت ابراهیم چه در آیات و روایات به تعبیر علامه طباطبایی این سیر عبودی را خدای متعال در جریان زندگی ابراهیم خلیل برای ما کاملاً آشکار کرده است. انشاءالله با این سیر همراه می‌شویم.
در آغاز بحث از حضرت ابراهیم هم کمک می‌گیریم که به ما اجازه بدهند بر ساحت ایشان وارد شویم و از ایشان استعانت کنیم که ما را موفق بکنند و کلماتی بر زبان ما جاری شود که نافع باشد و در طریق عبودیت و سیر به سوی خدا کمک بکند. از بحث‌هایی که در رابطه با حضرت ابراهیم(ع) وارد شده و خیلی قابل توجه و عظیم است، این است که ابراهیم خلیل ابتدای تولدش با همان پیشگویی آغاز شد، یا بعضی نقل می‌کنند در کتب سابقین آسمانی آمده بود که در این دوره فرزندی به دنیا می‌آید که نمرود و دستگاهش را سرنگون می‌کند. لذا با شدتی مواجه شدند که ارتباط زن‌ها و شوهرها را محدود کردند، اینها را از هم جدا کردند. اگر حامله بودند مرتب معاینه می‌کردند. اگر بچه به دنیا می‌آمد، فرزند پسر بود می‌کشتند. مثل آنچه در زمان موسی و فرعون پیش آمده بود.
لذا مادر ابراهیم(ع) وقتی ابراهیم می‌خواست به دنیا بیاید، کناره گرفت. به طوری که آثار حمل در مادر آشکار نبود و مورد معاینه که بود چیزی دیده نمی‌شد. در غاری ابراهیم را به دنیا آورد، ابراهیم در این غار برهه‌ی طولانی از عمرش را تا سیزده سالگی گذراند. به طوری که هیچکسی راه نداشت و این غار در بسته بود، مادر سنگ جلوی غار می‌چید و گاهگاهی سر می‌زد و فکر هم نمی‌کرد این زنده بماند. یعنی آنجا گذاشت که خودشان به نمرود تحویل ندهند که کشته شود. آنجا گذاشتند که به مرگ طبیعی بمیرد. لذا بچه زنده ماند. در روایت داریم که ابراهیم(ع) از دستان و انگشتانش شیر می‌مکید. مثل بچه‌ها که انگشت می‌مکند. البته این اعجاز الهی است. خدای متعال که می‌تواند از سنگ، آب جاری کند «يَتَفَجَّرُ مِنْهُ‏ الْأَنْهار» (بقره/74) چشمه‌های متعددی از سنگ جاری شود، این قدرت را دارد که برای کودکی از دستانش شیر جاری کند. لذا یکی از جهاتی که می‌گویند: ابراهیم خیلی فطری رشد کرد، این بود که شیری که خورد به اعجاز الهی از انگشت خود او بر دهان مبارک جاری می‌شد. به طوری که این شیر هیچ تعینی نداشت و با هیچ کثرتی آمیخته نشده بود. خود ابراهیم هم در غاری بود که حتی شب و روز را نمی‌دید. به گونه‌ای نبود که خورشید در آسمان یا ستاره‌ها و ماه را دیده باشد. در غار بود و به گونه‌ای بود که مادر گاهگاهی می‌آمد و این سنگ را برمی‌داشت و وارد می‌شد. شاید گاهی مادر را می‌دید. تا اینکه به سنی رسید که از مادر تقاضا کرد مرا با خود همراه کنید. نمی‌دانست در جهان بیرونی چه خبر است.
ابراهیم خلیل با این نگاه یکباره وارد اجتماع شد. وقتی وارد شد، بعد از حدود سیزده سال که نقل کردند، بعد از سالیانی که با یک نگاه فطری رشد کرده و فطرتش دست نخورده مانده است. بچه‌های ما از کودکی در ارتباط قرار می‌گیرند. آنچه در روابط خود ما و روابط عالم است وقتی قرار می‌گیرند، این کثرات حجاب ایجاد می‌کند. فرو رفتن ایجاد می‌کند. یعنی وقتی کودک گرسنه می‌شود گریه می‌کند. اما یک خرده که بزرگتر می‌شود وقتی گرسنه یا تشنه می‌شود، خودش به سراغ آب می‌رود. آب را رافع عطش می‌بیند. یعنی سبب‌ها او را از نگاه اولی دور می‌کند که گریه و اظهار نیاز بود. یعنی جایی بود که سرتا سر احساس نیاز می‌کرد. چون احساس نیاز می‌کرد می‌دانست رافع نیاز در کار است. در نظام کودکان ما که رشد می‌کنند، این طبیعی است که خدای متعال این نظام را قرار داده است. اما رشد فطری مورد میل قرار می‌گیرد. باید از آن رشد جدا شویم تا بعداً دعوت به فطرت که می‌شویم رفتن به سوی آن خیلی سخت می‌شود. جدا شدن از این تعلقات و عادت‌ها خیلی سخت می‌شود.
خداوند متعال  چون می‌خواهد سیر عبودی را از وجود ابراهیم خلیل نمایش بدهد، باید دوران کودکی‌ و تولد و سیر او در اولین سالهای زندگی دست نخورده باقی بماند. هیچ تعینی نگرفته باشد. چون مادری که او را شیر می‌دهد هرچه هم طاهر باشد کثرت‌ها در وجود او راه پیدا کردند. هرچند غافل نباشد و موحد باشد اما کثرت‌ها تعین می‌دهند، شکل می‌دهند. انسان‌ها را از حالت بساطت اولیه خارج می‌کنند. ابراهیم خلیل از این فطرت بسیط اولیه خارج نشده است. حالا تصور کنید بر عالمی وارد شده که یکباره می‌بیند. بر کثراتی که یکباره مواجه می‌شود. چقدر حیرت آور است و جلب توجه می‌کند. وارد خانه عموی خودش می‌شود که پدرش در همان کودکی از دنیا رفته است. عمو بت تراش نمرود است. وقتی اینها را می‌بیند به تعبیر مرحوم علامه که می‌فرماید: وقتی می‌بیند اینها یک چیزهایی را می‌تراشند، بعد عبادت می‌کنند، خیلی برایش عجیب است. «ما هذِهِ التَّماثِيلُ‏ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» (انبیاء/52) یعنی سؤال از روی تعجب است. مگر می‌شود انسان به دست خودش یک چیزی را بتراشد و بعد عبادت کند؟ از او حاجت بخواهد؟ اگر از منظر ابراهیم خلیل نگاه کنیم، این سؤال فطری است. این سؤال خیلی زیباست. چقدر برای کسی که مقابل با این سؤال می‌شود تعجب برانگیز است. چون بر این عادت کرده است و اصلاً سؤال ندارد. یعنی اگر کودکی بدون اینکه به شرایط محیطی آلوده شود، و عادت‌ها و غفلت‌ها بر او تحمیل نشده باشد، اگر یکباره با آن مواجه شود، رفتار ما را ببیند، شاید اکثر رفتار ما که برای ما عادت است و سؤال برانگیز نیست، برای او عجیب و سؤال برانگیز باشد. چون دست نخورده و هیچ شکلی او را از حالت اولیه خارج نکرده است.
مرحوم علامه می‌فرماید: شاید روزهای اولی که ابراهیم خلیل وارد اجتماع بشری شد جزء عظیم‌ترین دوران فطرتی است و دارد ظهور می‌کند و می‌شود او را به تصویر کشید. چه در روایات، چه در آیات. چه آنجایی که وقتی ماه و ستاره و خورشید را می‌بیند، می‌گوید: «هذا رَبِّي» (انعام/76) این خدای من است. بعد می‌گوید: «لا أُحِبُ‏ الْآفِلِين‏» این فطری است. آفل و چیزی که غروب می‌کند و دوام ندارد را دوست ندارم. این فطرت است. یعنی بچه و کودک در نظام فطری‌اش آفل را دوست ندارد. اگر ما عادت کردیم که آفل را دوست داریم، محبت‌هایمان را پای آفل می‌ریزیم و فکر می‌کنیم این دائمی است و وقتی دوامش به هم می‌خورد برای خودمان ناکامی می‌بینیم و حسرت می‌خوریم، این برای آن است که ما فطرتمان از ابتدا دست خورده و حالت فطری‌اش باقی نمانده است. اما وقتی ابراهیم خلیل در این منظر قرار می‌گیرد می‌گوید: «لا أُحِبُ‏ الْآفِلِين‏» چقدر این استدلال فطری و عمیق است.
 اما این نگاه الآن اجمالی است که چطور می‌شود که زندگی ابراهیم خلیل در قرآن کریم طوری می‌شود که همه انبیاء بعد از او نسبتشان را به ابراهیم می‌دهند؟ چطور می‌شود که پیغمبر اکرم خودش را تابع ابراهیم می‌داند؟ چطور می‌شود پیغمبر اکرم قبل از بعثت بر دین حنیف است که دین ابراهیم است؟ با اینکه بعد از ابراهیم خلیل دین عیسی و دین موسی آمده است و آنها بر جهان سلطه داشتند، اما چرا پیغمبر اکرم بر دین حنیف است؟ این عظمت حضرت ابراهیم است که در نظام روایی ما و نظام آیات قرآنی حضرت ابراهیم عظیم‌ترین و نزدیک ترین نبی به پیغمبر اکرم است.
من این چشم‌انداز را ترسیم می‌کنم که این نگاه برای ما ایجاد شود که وارد بر ساحت کدام ولی و نبی الهی شدیم و چقدر می‌توانیم از این برکت وجودی و فطری و دردها و آلامی که امروز گرفتار آن هستیم به لحاظ دور شدن از فطرت، چطور می‌توانیم خودمان را با محبت به او و قرب به او نزدیک کنیم و حالت فطری‌مان را تصحیح کنیم. چون هرچقدر انسان نزدیک به فطرت شود، این نزدیک شدن به فطرت‌ها و ارتباط‌ها مثل ترازوهایی که گاهی در اثر کارکرد زیاد دچار اختلال می‌شوند. از آن تنظیم خارج می‌شوند. دستگاه‌های دقیق‌تر با حساسیت بالاتر هست که اینها را با آن می‌سنجند. وقتی ابراهیم خلیلی یکی از مظاهر عظیم فطرت می‌شود، حالا که ما در محضر ابراهیم خلیل وارد می‌شویم، چون ما اینها را زنده می‌دانیم. اینطور نیست که تمام شده باشد و رفته باشند. لذا تعبیرهای زیادی از ابراهیم در قرآن است. «مِلَّةَ أَبِيكُمْ‏ إِبْراهِيم‏» (حج/78) پدر شما، دین و مذهب پدر شما ابراهیم. با این نگاه می‌خواهیم محبت‌مان را به ابراهیم خلیل و مقاماتی که دارد بیشتر کنیم.
مرحوم علامه طباطبایی می‌فرمایند: هیچ نبی در قرآن به اندازه ابراهیم خلیل برایش مقامات شمرده نشده است. به لحاظ اینکه مردم در رابطه با زمان‌های خودشان اقتضائاتی داشتند و وجود اینها به سمت افراط و تفریط کشیده شده بود، دیدی که حضرت موسی و حضرت عیسی (سلام الله علیهما) آوردند، از باب اینکه افراط اینها را به تعادل برگرداند، باعث می‌شد بعضی از احکام را بیشتر و بعضی از احکام را کمتر بگویند تا اینها به سمت اعتدال برگردند. یعنی تقاضا و نیاز مردم باعث می‌شد که انبیاء دعوتشان را بر این شکل بدهند که چگونه اینها را به سمت اعتدال و تعادل بکشانند. لذا باعث می‌شد آن دین گاهی دینی باشد که عمده تعالیمش موعظه باشد، گاهی عمده تعالیمش احکام باشد. هرکدام از اینها در راستای این بود که مردم چه نیازی داشتند تا به سمت خدا حرکت بکنند. چون مردم مختلف بودند و گرایش‌ها مختلف بود، انبیاء مطابق آنها دین و دستوراتش را قرار می‌دادند تا اینها را برگرداند. تنها دینی که به گرایش‌های متعادل و جامع نظر دارد دین نبی ختمی است که او خاتم انبیاء است. یعنی ادیان دنبال این بودند که مردم را از افراط و تفریط دربیاورند. لذا بعضی دستورات مثلاً در زمان عیسی(ع) است و مردم به دنیاگرایی شدید مبتلا شدند. چون به دنیا گرایی مبتلا شدند دستورات موعظه‌ای پررنگ است که آخرت گرایی را نشان می‌دهد. یا در دین موسی مردم احتیاج به حاکمیت داشتند، به نظام و قانون نیاز داشتند، لذا در دین موسی قانون گرایی زیادی قرار گرفته است تا نیاز مردم را اجابت کند. بعد در اینجا می‌بینی موعظه‌های الهی مثل دین حضرت عیسی نیست. اما تنها دینی که خوف و رجاء و توجه به دنیا و آخرت در آن به کمال تعادل وجود دارد و آن چیزی است که انسان را به نتیجه نهایی برساند، دین اسلام است و در بین انبیای سابق تنها کسی که دینش دین حنیف است و روی همین اصول ثابت است و با همین نگاه است، دین ابراهیم خلیل است. لذا تعبیر این است که «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا» (آل‌عمران/67) نه یهودی است و نه نصرانی است. چون آنها می‌گفتند: ابراهیم از ماست، آنها هم می‌گفتند: ابراهیم از ماست.     می‌گوید: نه، ابراهیم نه یهودی و نه نصرانی است. «وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِما» این حنیف است. لذا پیغمبر اکرم بر دین حنیف بود و دین حنیف در اسلام نقض نشد و نسخ نشد. بلکه دین حنیف تکمیل شد. یعنی اسلام کمال دین حنیف است و این رابطه‌ی زیبایی را بین دین اسلام و دین حنیفی که دین ابراهیم خلیل است ایجاد می‌کند.
شریعتی: پس تا اینجا حضرت ابراهیم(ع) به واسطه‌ی عظمت و ویژگی‌هایی که داشتند هم به نوعی مرجع بودند، هم الگو و معیار بودند.
حاج آقای عابدینی: بله، بودند و هستند. این هستند خیلی مهم است و به این معناست که بر آن فطرت است. چون بر فطرت است و این فطرت همیشه و همه‌جا بوده است و مطابق نیازهای بشریت نخواسته دین را کم یا زیاد کند، که آنها را جذب کند دین او دینی است که امروز کمال پیدا کرده است نه اینکه نقض شده باشد. اما بعضی از احکامی که در دین مسیح(ع) و یا موسی(ع) بوده است، نسخ شدند یا تغییر پیدا کردند. اما آنچه از ابراهیم خلیل رسیده است، هیچکدام نسخ نشده است بلکه به کمال رسیده است. نقصی به دین موسی و عیسی نیست بلکه نقص مردم زمانه است. اقتضای مردم زمانه بوده که لازم بوده این اینگونه بیاید تا اینها جذب شوند. لذا در دوره ظهور حضرت دارد که امام زمان(ع) با اهل تورات به تورات، با اهل انجیل به انجیل، با اهل زبور به زبور و با همه ادیان به کتابشان احتجاج می‌کند تا اقتضای آنها را به اطلاق بکشد. از آنجا آغاز می‌کند تا اینها را به مرتبه اطلاقی بکشاند.
مرحوم علامه طباطبایی می‌فرماید: اگر بخواهیم نگاهی به زندگی ابراهیم خلیل بکنیم اولاً حدود شصت و خرده‌ای مرتبه نام ابراهیم در قرآن کریم آمده است و یک سوره هم به نام ابراهیم است و بیش از دویست آیه قرآن در مورد ابراهیم خلیل است. آن هم عمدتاً آیاتی است که یا بیان شخصیت ابراهیم است و یا افعال ابراهیم را بیان می‌کند و یا احتجاجات ابراهیم را بیان می‌کند. این غیر از آیاتی است که در مورد انبیای دیگر داشتیم که در رابطه با قومشان بسیاری از مسائل گفتگو می‌شد و یا عذاب بر قومشان و سقوط قومشان بود. در مورد ابراهیم خلیل یا احتجاجات است، یا خصوصیات است، یا افعال است، یا دعاهایش است، وقتی دویست آیه در مورد ابراهیم خلیل است یعنی شخصیت ابراهیم خلیل در قرآن کریم خیلی زیبا ترسیم و بیان شده است. من با اینکه زندگی ابراهیم خلیل را از قبل مباحثه و مطالعه کرده بودم، اما وقتی با این نگاه می‌خواهیم وارد شویم یک حیرت عجیبی نسبت به زندگی ابراهیم خلیل من را فرا گرفت که چقدر این عظمت برای امروز ما می‌تواند کارساز باشد و ما را به شناخت نبی ختمی و رسول گرامی اسلام که فطرت کامل است رهنمون کند. این یکی از کامل‌ترین جلوه‌های نبی مکرم اسلام است. لذا در قیامت پیغمبر گرامی اسلام به عنوان اولین کسی است که بعد از نفخ صور ثانی مبعوث می‌شود و به پا می‌خیزد و دومین شخص هم ابراهیم خلیل است که به پا می‌خیزد. بعد اهل‌بیت (علیهم‌السلام) از سمت راست پیغمبر می‌ایستند، انبیاء از سمت چپ پیغمبر گرامی اسلام و با اتصال به ابراهیم می‌ایستند. یعنی ابراهیم خلیل سمت چپ پیغمبر است و همه انبیا بعد از ابراهیم خلیل به واسطه ابراهیم به پیغمبر متصل می‌شوند. همچنان که حضرات معصومین با اتصال به امیرالمؤمنین(ع) متصل به پیغمبر اکرم می‌شوند. چقدر زیباست! اگر این صحنه از نگاه حقیقی و واقعی برای ما قابل تجسم و تفکر باشد برای ما خیلی اثرگذار است که این شخصیت عظیم چه نسبتی با پیغمبر پیدا می‌کند و ما چقدر می‌توانیم از این راه معرفتمان را با پیغمبر نزدیک کنیم.
مرحوم علامه می‌فرماید: آیاتی که در مورد ابراهیم خلیل در جلد هفتم المیزان آمده است «و الآیات فی الحقیقه بیان لمصداق کامل من القیام بدین الفطره» مصداق کامل قیام به دین فطرت همین ابراهیم خلیل است. همچنین نشر توحید، یعنی در توحید و عبودیت ابراهیم خلیل بی‌نظیر است. در بین انبیاء غیر از نبی گرامی اسلام، ابراهیم در بین همه انبیاء در نشر توحید بی نظیر است. لذا توحید را به ابراهیم خلیل نسبت می‌دهند. لذا اگر توحید در بین انبیای گرامی یک مظهری داشته باشد که تام ترین مظهر باشد، ابراهیم خلیل است.
شریعتی: بخاطر همان فطرت دست نخورده‌ی حضرت ابراهیم بوده است؟
حاج آقای عابدینی: فطرتی که خدای متعال ذخیره کرده بود. یعنی دشمن فکر می‌کرد با این سخت‌گیری توانسته مقابل بت شکن تاریخ بایستد. اما خدای متعال با همین سخت‌گیری‌های اینها کاری کرده بود که او بالاترین مظهر توحید شود. موحد بزرگ عالم شود به طوری که وقتی او را در آتش می‌انداختند جبرئیل(س) می‌گوید: در عالم یک موحد بود، آن هم ابراهیم بود. خدایا دارد در آتش می‌افتد. آنجا خدای متعال به جبرئیل می‌گوید: «مثلک یخاف الفوت» مثل تو است که فکر می‌کند باید قبل از آتش ابراهیم را نجات بدهیم. اما من عجله ندارم که بخواهم قبل از آتش نجاتش بدهم. آتش گلستان می‌شود. آنوقت این سیره در وجود ابراهیم است. یعنی اینکه می‌داند خدای متعال آنچنان قدرت دارد که آتش گلستان می‌شود. در سرتا سر زندگی ابراهیم خلیل پیچیده است. یک توکل عالی و معرفت عالی که توحید محض شده است. همه احتجاجاتی که می‌کند و در قرآن ذکر شده است. این احتجاجات یک کسی است که با فطرت تمام احتجاج می‌کند. یعنی هیچ رنگی ندارد. اگر خودمان را در مقابل یک فطرت تام بگذاریم می‌بینیم آن احتجاجات کاملاً بجاست. کاملاً درست است. یعنی استدلال نمی‌خواهد. چه در مورد برهان افول و چه وقتی که تماثیل را می‌بیند آنطور سؤال می‌کند.
 یا آنجایی که می‌گوید: چطور شما خورشید و ماه و ستاره را می‌پرستید؟ این آفل است. ما اگر از این راه استدلال‌هایی که فطری است و وقتی گفته می‌شود کاملاً به دل می‌نشیند. به خصوص اگر در دوران نوجوانی این را صورتی بدهیم که او هم بفهمد، با این نگاه که تو دنبال یک چیز باقی هستی، طلب یک چیز باقی داری. پس دل به آفل نبند. نمی‌گوید: محبت‌های دیگر را نداشته باش. اما دل بستنی که تمام دلت را به این ببندی نباشد. اینکه انسان همسر دارد، پدر و مادر دارد، فرزند دارد، محبت به اینها لازم است اما لازمه‌ی همه‌ی محبت‌ها این است که انسان را به این حقیقتی برساند که محبت باقی به آن تعلق می‌گیرد. با این نگاه مرحوم علامه می‌فرماید: ما باید زندگی ابراهیم را از این منظر نگاه کنیم که فطرت پاک و بسیطی که دارد به عالم نگاه می‌کند. خدای متعال در سن نود و خرده‌ای به او بچه می‌دهد. این خودش در آن نظام خیلی زیباست. اینگونه نیست که وقتی در آن سن به او بچه می‌دهد برای او غیر قابل باور باشد. خدا را همه کاره می‌بیند. وقتی به او دستور داده می‌شود بعد از اینکه بچه‌دار شدی بچه را در دورترین نقطه‌ای بگذار که وادی «غیر ذی زرع» باشد. «غیر ذی زرع» نه جایی که الآن زراعت نیست. بایر نه، غیر ذی زرع یعنی قابلیت زراعت نیست. اما آنجا می‌گوید: خدایا تو از ثمرات بده. یکجا هست انسان می‌گوید: خدایا این زمین حاصلخیز است، ولی آب نیست. شما باران بفرست این زمین حاصلخیز شود. یک امیدی به غیر دارد. بعد از نود و خرده‌ای سال به او بچه داده، می‌گوید: از او دل بکن. بعد از اینکه او را در وادی غیر ذی زرع می‌گذارد، می‌گوید: خدایا تو می‌توانی از ثمرات به آنها بدهی در جایی که چیزی نیست.
بعد هم به او امر می‌شود که بچه‌ای که بزرگ شده را سر ببر. بعد بچه را که با سختی بزرگ شده می‌برد. تمام اعمالی که در حج به عنوان برگشت به فطرت در نظام اعمال ما است، اعمال حج برگشت به فطرت است. تمام اعمال حج از رفتار ابراهیم اتخاذ شده است. چون فطرت کل است. تمام اعمال حج ما با جریان حضرت ابراهیم انس دارد. وقوفش، احرامش، سعی‌اش، رمی‌اش، هرچه در اعمال حج است ارتباط با ابراهیم دارد. این نمادها ساده نیست. نباید بسیط نگاه کنیم و بگذریم. این نگاه‌ها به ما نشان می‌دهد اگر دنبال برگشت به فطرت هستیم حشر با ابراهیم خلیل در بین انبیاء ویژگی خاصی دارد. هرچند همه انبیاء نماینده فطرت هستند، اما ابراهیم خلیل در بین آنها درخشندگی و تابناکی خاصی دارد که انسان‌ها را به فطرت نزدیک می‌کند. محبت به این شخص عظیم برای انسان حرکت دهنده به سمت فطرت است. ما از امروز انشاءالله با یک محبت ویژه به حضرت ابراهیم یک راهی را آغاز می‌کنیم که برگشت ما به فطرت ساده‌تر شود.
شریعتی: با نکاتی که فرمودید من سراسر وجودم حسرت شد بخاطر اینکه ما چقدر عقب هستیم و چقدر در شناخت انبیای بزرگی مثل ابراهیم(ع) کوتاهی کردیم. با این ادبیات و بیان شما و نکاتی که در قرآن کریم گفته شده، حضرت ابراهیم واقعاً بین ما خیلی غریب است. همه انبیاء همینطور هستند و در رأسش هم نبی مکرم اسلام است. انشاءالله خدای متعال به همه ما کمک کند که بتوانیم حضرت ابراهیم را با عظمت خودش در حد وسع و توان و ظرفیت خودمان بشناسیم که شعاعی از شعاع‌های وجودی نبی مکرم اسلام هستند.

شریعتی: جلسه بسیار خوبی بود که دلهای ما با حضرت ابراهیم گره خورد و انشاءالله این سیر را جلسات آینده ادامه خواهیم داد. حاج آقا دعا بفرمایید.
حاج آقای عابدینی: انشاءالله خدای متعال انحرافاتی که در وجود ما به صورت عادت یا غفلت یا معصیت پیش آمده است به برکت وجود حضرت ابراهیم و حضرات معصومین از وجود ما زایل بکند. بعضی از دوستان دعاهایی را خواستند، خدایا مریضی‌های صعب العلاج به خصوص سرطانی‌ها را به عزت و قدرت خودت شفا عنایت بفرما.
شریعتی: بهترین‌ها را برای شما آرزو می‌کنم. «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ آلِ مُحَمَّدَ كَافضلِ ما صَلَّيْتَ و بارَکتَ عَلى‏ ابْراهيم وَ آلِ ابْراهيم انَّك‏ حَميدٌ مَجيدٌ»
پاسخ
#3
برنامه سمت خدا، مجلس 02 :
موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)

كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 16-11- 95
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ آلِ مُحَمَّدَ كَافضلِ ما صَلَّيْتَ و بارَکتَ عَلى‏ ابْراهيم وَ آلِ ابْراهيم انَّك‏ حَميدٌ مَجيدٌ».  بحث ما با حاج آقای عابدینی سیره‌ی تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم است. به قصه‌ی حضرت ابراهیم(ع) رسیدیم. هفته گذشته خیلی بحث خوب و پر بار و پر نکته‌ای را شنیدیم. حاج آقای عابدینی سعی کردند ما را با شخصیت حضرت ابراهیم بیشتر آشنا کنند و از سیره‌ی فطری حضرت بگویند. ادامه فرمایشات شما را خواهیم شنید.

حاج آقا عابدینی: در خدمت حضرت ابراهیم(ع) بودیم. حضرت ابراهیم به عنوان نبی فطرت، به عنوان دین حنیف، به عنوان اسلامی که از ابتدا آغاز شد و اسلامی که نبی ختمی و نبی گرامی اسلام آورد، آن اسلام تتمه و کمال اسلامی بود که ابراهیم خلیل آورد. رابطه‌ی ما را با حضرت ابراهیم بسیار نزدیک می‌کند.
همانطور که عرض کردم نصاری و یهود هم ادعا دارند که ابراهیم از ماست. یعنی حقیقت حضرت ابراهیم حقیقتی است که تمامی ادیان بر وجود آن حضرت و ارتباط با حضرت وفاق دارند و خود این یکی از ثمرات وجودی این وجود فطری است. لذا در تعبیر آیات قرآن که گاهی ادیان یهود و نصاری را به انحراف کشیده شد، «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً» (آل‌عمران/ 67) در حقیقت ابراهیم حنیف است. نه یهودی است و نه نصرانی است. حنیف مسلم است. این حنیفیت آنجایی است که اعتدال تام است و هیچ اعوجاجی ندارد و به این طرف و آن طرف کشیده نشده است. یعنی براساس فطرت تام است. هیچ اعوجاجی در آن راه پیدا نکرده است. دین حنیف در حقیقت فعلیت پیدا کرده‌ی فطرت است. اگر فطرت کامل فعلیت پیدا کند بدون هیچ کششی از این طرف و آن طرف حنیفیت می‌شود. خود این حنیفیت فعلیت فطرت است. چون فطرت از ابتدا در نگاه اول که در انسان وجود دارد، فعلیت ندارد. آغاز و توانی در وجود انسان است که انسان را به سمت توحید بکشاند. هی روز به روز این قوی‌تر می‌شود. حنیفیت یعنی فعلیت یافته‌ی فطرت.
همانطور که عرض کردم حضرت ابراهیم (ع) حدود چهار هزار سال پیش، دو هزار سال قبل از میلاد، حضرت ابراهیم به دنیا آمدند. از جهت سن هم عمر ایشان از 120 سال تا 200 سال ذکر شده است. کمترین آن 175 سال ذکر شده و شاید این 175 سال با بعضی قراین نزدیکتر باشد، هرچند قول 120 سال هم قوی است. حضرت ابراهیم(ع) از جهت مکانی و جغرافیایی در عراق به دنیا آمدند. در اطراف کوفه! در اطراف کوفه یا بابِل عراق، یعنی این دو قسمت که مربوط به دوره‌ی کَلدانیان که در بابِل بوده است. حضرت ابراهیم در بابل عراق یا کوفه به دنیا آمد. گاهی اسم شهر یا روستایی که حضرت بوده را گاهی به عنوان شهر «اور» در عراق ذکر می‌کنند، که ابتدای تولدش آنجا بوده و در آتش انداختن او هم در همان مکان بوده و البته     بعدها از آنجا به شام هجرت می‌کنند. پس مکان تولد حضرت هم در عراق بوده، حالا یا سمت بابِل عراق، یا سمت کوفه بوده که این دو نقل شده است.

پدر ابراهیم علیه السلام که بود
بحث دیگری که در رابطه با حضرت ابراهیم(ع) مطرح است این است که در قرآن کریم حدود ده آیه در مورد پدر حضرت ابراهیم ذکر شده است. آیاتی که در رابطه با پدر حضرت ابراهیم آمده است، یک اختلافی را ایجاد کرده است. از طرفی ما روایات و ادله‌ی کلامیه‌ی قطعیه در بین شیعه و بین اهل تسنن داریم که در شیعه همه به اتفاق قائل هستند که پدران و اجداد و آباء نبی گرامی اسلام همه موحد هستند. «قَدْ نَرى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ» (بقره/144) خدای تبارک و تعالی تقلب وجه تو را در نسل‌های مختلف، در اصلاب ساجد، کنایه از همان عبودیتی است که برای خدای متعال داشتند. خدای متعال تقلب وجه تو را در بین ساجدین دائماً در حفظ داشته است. در روایات هم چه در روایاتی که مشترک بین شیعه و سنی است و چه روایاتی که اختصاص به اهل تشیع دارد باز اینها ذکر شده که آباء و اجداد پیغمبر اکرم اصلاب طاهره و ارحام شامخه بودند که در هیچکدام از آنها خللی نبوده و نجاست جاهلیت به هیچکدام از آنها سرایت نکرده است. با توجه به اینکه قرآن می‌فرماید: شرک نجس است، اگر بنا بود شرک در بین آباء و اجداد حضرت باشد، حتماً نجاست جاهلیت به آنها سرایت کرده بود.

شریعتی: یعنی پدران و مادران انبیاء هیچکدام مشرک و بت پرست نبودند؟
حاج آقای عابدینی: پیغمبر فرمود: «لم يزل ينقلني الله من أصلاب‏ الطاهرين‏ إلي أرحام المطهرات حتي أخرجني في عالمكم هذا لم يدنسني بدنس الجاهلية» (بحارالانوار،ج15، ص117) من دائماً از صلب آباء به ارحام مطهرات امهات همینطور در حال انتقال بودم تا به این زمان رسیدم که به دنیا بیایم. تا این زمان هیچ دَنس و بدی‌های جاهلیت بر من سرایت نکرده بود و گردی بر نطفه‌هایی هم که گذشته ننشسته است. یعنی این نشان می‌دهد که در نظام ژنتیکی تمام آباء و اجداد بر وجود فردی که به دنیا می‌آید تأثیرگذار هستند. درست است که او را مجبور به کاری نمی‌کنند. اما از این دسته روایات که کم هم نیست و به جهات مختلفی هم وارد شده و فقط هم مربوط به این بحث نیست، نشان می‌دهد که نظام ژنتیکی یعنی تأثیرات آباء و امهات در اولاد با فاصله‌های متعدد حتی تأثیرگذار است. از جهت پزشکی این را قبول کردند. می‌گویند: یک سری خصوصیاتی که باعث می‌شود مربوط به آباء و اجدادی بوده که گاهی مختفی بوده و بعدها، بعد چند نسل که این بوده ولیکن آشکار نشده، حالا آشکار شده است. این از یک جهت است.
از جهات دیگر می‌گویند: خود همین نظامی که انسان مبارزه و معارضه با انواع ویروس‌ها می‌کند، اگر در آباء این هم گاهی یک چنین مبارزه‌ای با یک ویروس قوی محقق شده باشد، این در نسل محفوظ می‌ماند. با دیگری که اجدادش به این مبتلا نشده بودند و پادزهر این را نداشته، این متفاوت است. لذا نسلی که از آنجا به دنیا می‌آید و سیر سخت را طی کرده، از جهت قدرت درمان این مریضی که سابق آمده قابلیت بالاتری را دارد. می‌خواهم بگویم که از جهت پزشکی تأثیر را قبول کردند و این را از دوستان پزشک پرسیدم که یک موقع چیزی نگویم که اشتباه باشد. حتی گفتند: از نظر پزشکی قابلیت در نسل‌های متعدد و زیادی است. ولی ممکن است تشخیص آن برای ما سخت باشد. چون روایت این را تأکید می‌کند و می‌گوید: آباء چهل نسل گذشته از چهل نسل آینده شاکی می‌شوند که چرا حق ما ادا نمی‌شود؟ ببینید چقدر این نکته‌ها زیباست. علم امروز این را تأیید می‌کند و یک بار مسئولیتی را نسبت به ما به دوش می‌آورد. به لحاظ آیندگان که حواسمان باشد ما خودمان نیستیم. اگر کوچکترین اختلالی در وجود ما ایجاد شود، نسل ما که بعدها و بعدها چند نسل هم بگذرد، این فعل و این کار ما تأثیری در وجود آنها هم دارد. لذا تا دیر نشده جبران کنیم. تا این انتقال صورت نگرفته است. به خصوص زوج‌های جوانی که تازه می‌خواهند نسلشان ادامه پیدا کند و این نسل‌ها انشاءالله پایدار باشد. سعی کنند قبل از اینکه خداوند به اینها فرزندی عطا کند، یک توجهاتی داشته باشند.     هم این دید را نسبت به نسل گذشته ایجاد می‌کند که اگر ما از آنجا آمدیم و آنها آدم‌های صالحی بودند نسبت به ما توقع دارند که آنها خیلی زحمت کشیدند که الآن ما در بلاد مؤمنی قرار گرفتیم، در یک کشور مسلمانی قرار گرفتیم، زمینه روحانی شدن، زمینه‌ی معنویت در وجود ما ایجاد شده است. این فقط مربوط به خودمان نیست. از خودمان نبینیم، فکر کنیم برای خودمان است. تا اینجا خون دلها خوردیم!
حواسمان باشد که شاکر باشیم و همانطور که آنها این کار را کردند، ما هم نسبت به آیندگان حس مسئولیت را داشته باشیم. اینها نکاتی است که وقتی روایات اینطور اصرار می‌کند که دائماً از صلب برهید، خودش تأثیرگذار است که برای انبیاء محفوظ بوده است. لذا در انبیاء باید این کنترل شده‌ی کامل باشد. به خصوص در نبی ختمی و اولاد طاهرینش، علت این است که آنها می‌خواهند به تمامی کمال را بگیرند. اگر یک ذره اختلال در وجود آنها به آباء می‌رفت، این کامل و به اطلاق گرفته نمی‌شد. چون آنها می‌‌خواهند از ابتدای تولد کمالات را با استعداد تام بگیرند. از جهت اخذ باید این کامل طهارت در وجود اینها از جهت ژنتیکی محقق باشد تا این گرفتن به تمام کمالات یکجا امکان پذیر باشد که این همان استعداد تام است. هرقدر انسان به این استعدادها نزدیک‌تر باشد اخذش قوی‌تر می‌شود. هرچقدر دورتر باشد اخذش دیرتر می‌شود. جبر ایجاد نمی‌شود اما کار سخت‌تر می‌شود.
در روایات شیعه هم این نکته را داریم که «أشهد أنّك كنتَ‏ نوراً فى الأصلاب الشّامِخة و الأرحام المطهّرة لم تُنَجّسكَ الجاهليّة بِانجاسها و لم تُلبسك من مُدْلَهمّات ثيابها» که اگر اشتباه نکنم در زیارت وارث است. در حقیقت هیچ دَنس جاهلیت و کثافات جاهلیت بر وجود شما هیچ گردی از سابق از این ننشانده است. یعنی در وجود حضرات معصومین خیلی از شبهاتی که بعداً در نظام کلان پیش می‌آید، که چرا اینها می‌گیرند و دیگران نگرفتند، یا چگونه اینها از ابتدا می‌گیرند، این برای این است که این سیر کاملاً محفوظ بوده است؟

شریعتی: چه چیزی باعث شد از اینها برای ما بگویید؟
حاج آقای عابدینی: علتش این بود که در رابطه با حضرت ابراهیم(ع) در قرآن کریم وارد شده که پدر ابراهیم در آیات متعدد بت پرست بوده است. با توجه به اینکه اگر پدر ابراهیم(ع) بت پرست باشد و از این طرف روایات می‌فرماید: آباء پیغمبران ما     باید همه موحد باشند، چطور جور درمی‌آید؟ در قرآن کریم بیش از ده آیه در مورد پدر ابراهیم آمده که بت پرست بوده است. «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ‏ لِأَبِيهِ‏ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً» (انعام/74) آیا تو بت‌ها را اله خودت قرار دادی؟ به پدرش می‌گوید: تو این بت‌ها را اله و معبود خودت قرار دادی؟ «إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» این نشان می‌دهد صریحاً پدر ابراهیم بت پرست بوده است. یا می‌فرماید: «إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ‏ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ» (مریم/42) چرا عبادت موجودی را می‌کنی که نه می‌شنود و نه می‌بیند. معلوم می‌شود که عبادت بت می‌کرده است. «وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً» هیچ قدرت برآورده کردن حاجات تو را هم ندارد؟ از این معلوم می‌شود که پدر ابراهیم بت پرست بوده است. پس چطور بین این دو می‌شود جمع کرد؟ وجه جمعش تصریح أبیه أبیه أبیهان است. جای توجیه اولی را باقی نمی‌گذارد. «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ‏ لِأَبِيهِ‏ آزَرَ» یا می‌فرماید: «إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ‏ لِمَ تَعْبُدُ» همچنین در آیات دیگر که من همه را نوشتم.
بحثی که آوردند این است که أب در زبان عرب و شاید در بین اقوام مختلف به چند دسته اطلاق می‌شود. یکی اینکه هم به پدر اطلاق می‌شود. هم به عمو اطلاق می‌شود. هم به پدر زن اطلاق می‌‌شود. هم به اجداد مادری و پدری اطلاق می‌شود. همه اینها اطلاق أب شده است. یعنی می‌توانیم به جد مادری أب بگوییم. حالا ممکن است گاهی یک پدر جان بگذارند، بابا بزرگ بگذارند. اینها اطلاق می‌شود چه در جانب مادری، چه در جانب پدری اطلاق داریم. نکته دیگر این است که وقتی ابراهیم در نسب نامه‌ها و نسابین نگاه می‌کنیم همه به اتفاق گفتند پدر ابراهیم تارُخ بوده است. این پدر با آنچه در قرآن آمده است، «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ‏ لِأَبِيهِ‏ آزَرَ» که آزَر را به عنوان أب آورده است. نشان می‌دهد این آزر با او متفاوت است. پس این أب معلوم می‌شود سرپرست است. حتی به سرپرست در خیلی از جاها أب اطلاق می‌شود.


شریعتی: یعنی در واقع وقتی این مکالمه بین حضرت ابراهیم و آزر اتفاق می‌افتد، پدر حضرت ابراهیم که تارخ بوده از دنیا رفته است.
حاج آقای عابدینی: در کودکی از دنیا رفته بوده است. ابراهیم بعد از دوران غار در خانه‌ی مادرش آمده بود. حالا شخصی که اینجا هست یا بزرگ خانواده است که عمو است، یا پدرِ مادری می‌شود که جد ابراهیم است. هرکدام از اینها که باشد یا سرپرست باشد، علتش این است که در آیات مختلفی که وارد شده، از جمله این آیه‌ی شریفه، یک آثار اخلاقی جالبی دارد. «ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِين‏» (توبه/113) پیغمبر و کسانی که ایمان آوردند حق ندارند برای مشرکین طلب استغفار کنند. چرا؟ «وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى‏» اگر چه اینها از نزدیکان و فامیل‌های نزدیکشان باشند. چه وقت نمی‌توانند برای مشرکین این کار را بکنند؟ برای هر مشرکی؟ نه! «مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِيم‏» (توبه/113) بعد از اینکه اینها اهل عناد بودند و هیچ راهی برای هدایت باقی نگذاشتند. بعد از اینکه برای آنها حجت تمام شد، برای آنها ابلاغ شد، ولی آنها قبول نکردند. عناد به خرج دادند. دیگر برای آنها حق استغفار برای آنها نبود.
دنباله این آیه می‌فرماید: «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ» (توبه/114) اما چرا ابراهیم برای پدرش استغفار کرد؟ با اینکه او بت پرست شدید بود و وقتی با او گفتگو کرد، او گفت: من تو را از اینجا دور می‌کنم! با این شدت که تو را سنگسار می‌کنم. با این همه شدت، بعد می‌گوید: پس این استغفار ابراهیم برای پدرش چه بود؟ «إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها» چون وعده داده بود قبل از این جریان، قبل تَبَیَّن به او وعده داده بود که من برای شما استغفار می‌کنم. چون وعده داده بود قبل از اینکه معلوم شود اهل عناد است، می‌خواست به وعده‌اش وفا کند. استغفار می‌کنم یعنی از خدا طلب خیر برای تو می‌کنم که تو را نجات بدهد. چون جای نجات باید باقی باشد تا از کسی بخواهی. «إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» اما همان وقتی که فهمید او دشمن خداست و راه هدایت برای او نیست. از او جدا شد و تبری کرد. آنوقت از اینجا معلوم می‌شود که استغفار ابراهیم برای پدرش که در چند جای قرآن آمده است، مربوط به دورانی بوده که هنوز امکان هدایت بوده است. یا وعده‌ای بوده که به او داده بوده و می‌خواسته به وعده‌اش وفا کند. اما در آخر عمر ابراهیم می‌خوانیم که حضرت فرمودند: «رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ‏ يَقُومُ‏ الْحِسابُ‏» (ابراهیم/41) قبلاً همه «أبیه» بود. «یا أبت، أبیه» اما در آخر عمر «و لوالِدَیَّ». والد پدری است که موجب تولد است. با أب فرق دارد. لذا اینجا می‌بینید که استغفار کرده است. «رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ‏ يَقُومُ‏ الْحِسابُ‏» این در آخر عمر ابراهیم است.
این نشان می‌دهد که پدر ابراهیمی که دیگر از او تبری کرد و استغفار برای او نکرد و از او جدا شد که در آیات أبی آمده است، این غیر از پدر والد است. پس این شبهه با قرآن حل می‌شود و احتیاجی به روایات نداریم که بگوییم روایت قوی است    یا ضعیف است. با توجه به اینکه ابراهیم دیگر نمی‌خواست استغفار برای او کند، در این آیه که خواندم برای والدینش استغفار می‌کند که پدر و مادر باشند. این هم یک نکته قرآنی بود که چون منشأ آراء زیادی شده است، شاید اگر به شما بگویند: یکی از بحث‌های جدی که در تفسیر راجع به این مسأله شده است، همین است. آیات زیادی را آوردند که ما در همین حد خواندیم که اثر گذار باشد.
یکی از نکات دیگری که ما در رابطه با ابراهیم(ع) داریم این است که ابراهیم(ع) با یک نگاه فطری به زندگی اجتماعی وارد شد. خوب اولین آثاری که می‌بیند بعد از اینکه با مادر پس از سالیانی از غار آمد، حدود ده تا سیزده سال سن برای او ذکر شده، وقتی آمد یکباره می‌بیند وقایعی که در عالم هست با چیزی که او در دورانی که از همه اشتغالات کثیری که برای کودکان دیگر در دوران کودکی‌شان پیش می‌آید و اینها موجب یک عادتی می‌شود، یک چیزهایی برای آنها کاملاً مقبول است. احتمال خلاف به آن نمی‌دهند، علت نمی‌خواهند. چیزی که حل نشده باشد برای کودک، چون کودک در چیزهای اولی که می‌بیند سؤال می‌کند. پدر و مادرهایی که گاهی توجه و حوصله ندارند، یا وقت ندارند این سؤالات را سرکوب می‌کنند. کودکی که سؤال کننده در کودکی است، نشان می‌دهد آن فطرت زنده و فعال است و دنبال پاسخ است. اگر پدر و مادر کوتاهی کردند و پاسخ را به علتی دادند که از سر خودشان باز کنند که این صحیح نباشد، این کودک را در پاسخگویی به فطرتش به اشتباه انداختند. چون خدا این نظام سؤال را در نظام کودک قرار داده که هر چیزی را که نمی‌شناسد سؤال کند. این چیست؟ به چه کاری می‌آید؟ از کجا آمده و علتش چیست؟ برای چه خوب است؟ یعنی آیاتش چیست؟ به چه دردی می‌خورد؟ این سؤالات عمیق‌ترین سؤالاتی است که ذهن بشر را در صحنه‌ی هستی مشغول می‌کند. ولی در کودک کودکانه بروز می‌کند. چون دست نخورده است. اگر این سؤالات به طوری شد که ذهن کودک به سبب‌های نزدیک، اشباع شد یا توجیهات و تبیین‌های ساده و نزدیکی که نگذاشتیم ادامه پیدا کند. راه را برای ادامه‌اش باز نگذاشتیم. سطحی جوابش را دادیم و خواستیم از سر خودمان باز کنیم. کم کم کودک پس از چند بار سؤال و جواب، اینها را نتیجه‌ی سبب و تبیین چیزهایی که سؤال کرده می‌بیند. وقتی اینطور شد بر این عادت می‌کند. وقتی بر این عادت کرد دیگر این برایش سؤال نیست. یعنی چیزی که می‌توانست برای این حرکت ایجاد کند، او را جلو ببرد، دیگر سبب حرکت او نمی‌شود و برایش توقف ایجاد می‌کند. باید یک چیز جدیدتری ایجاد شود تا برای او سؤال انگیز باشد. یعنی این سیری که می‌توانستیم با فطرت حرکت کنیم دست کاری کردیم به خاطر حوصله نداشتن سرکوب کردیم یا به جواب‌های انحرافی او را از مسیر فطرت خارج کردیم.
این نگاهی که در ابراهیم آمده است، ابراهیم در خانه پدری آمده و نگاه می‌کند می‌بیند اینها چیزهایی می‌تراشند، در بعضی روایت هست که ابراهیم چون در اینها هنر تراشیدن می‌دید، ابراهیم هم شروع به تراشیدن کرد. خیلی هم زیبا تراشید به طوری که آزَر احساس کرد که یک ذخیره‌ی خوبی پیدا کرده است که بتواند برای او سرمایه‌ای باشد که بت‌های زیبا بتراشد. اما بلافاصله ابراهیم آن را با تبر شکست. چون نمی‌دانست این چیست! درستش کرد و زیبا بود اما شکست. پدرش گفت: چرا شکستی؟ این بت است! این عبادت می‌شود. ابراهیم گفت: یعنی چیزی که ما با دست خودمان تراشیدیم باید از او حاجت بخواهیم؟ این سؤال فطرت است. برایش سؤال انگیز بود که آیا می‌شود آنچه انسان با دست خودش بتراشد، از همین حاجت بخواهد؟ این خیلی سؤال عمیقی است. شاید دقیق‌ترین مسائل توحیدی در همین است. فکر نکنیم آنچه با دست خودمان تراشیدیم فقط ممکن است یک بت باشد.
بسیاری از چیزهایی که در وجودمان به آن تکیه داریم، اعتماد داریم، آنها برای ما یقین و باور است. او خود محتاج است. او خود چیزی است که احتیاج به غیر دارد برای اینکه رفع حاجتش بشود. شب را صبح کردن دست او نیست. ولی اعتماد من به او از خدا بیشتر است. الآن ما اینگونه نیستیم؟ یعنی آنچه با فکر و دست و وهم خودمان برای خودمان تثبیت کردیم، اعتماد ما به آنها بیشتر از چیزی که خدای متعال می‌فرماید: من حمید غنی هستم، من شما را بی‌نیاز می‌کنم و برای شما گشایش می‌کنم. به کدام بیشتر اعتماد داریم؟ اگر یک آدم ثروتمندی به من قول بدهد درون وجودم حتی اگر اظهار نکنم، اعتمادم اینجا بیش از آن می‌شود که به خدای متعال است. این همان بتی است که تراشیدیم.
شریعتی: یعنی به اسباب و وسایلی که تکیه می‌کنیم و توکل می‌کنیم، توکل خیلی شدیدتر از توکل به خدای متعال است.
حاج آقای عابدینی: خورشید در آسمان باشد، وقتی روز است، برای ما طبیعی است. دیگر سؤال نداریم که چرا روز است؟ چرا؟ چون برای خورشید دیگر دنبال علت نیستیم. یعنی در این مرتبه توقف کردیم. این هم یک عادت و غلط است که مبتلا شدیم. خدای متعال طوری کرده که غذایی که می‌خوریم، خورشیدی که می‌تابد و هر حادثه‌ای که پیش می‌آید، انسان در سؤال به جایی متوقف نشود. نگذاریم سؤال‌ها متوقف شود. اگر هم نمی‌توانیم جواب بدهیم یا وقت نداریم و حوصله نداریم، طوری جواب بدهیم که راه این بسته نشود.

شریعتی: نه تنها بچه‌ها، بلکه کسانی که یک سؤالات عمیق اینطور دارند، که به فطرت دست نخورده‌شان برمی‌گردد، این سؤال‌ها را یکوقت‌هایی ما هم از خودمان بپرسیم و باید برای آن جواب پیدا کنیم. ولی متأسفانه ساده رد می‌شویم.
حاج آقای عابدینی: ما که عادت کردیم در لحظه اول حواسمان باشد، بچه هنوز عادت نکرده، عادتش ندهیم. چون وقتی عادت شد، عادت خیلی سخت می‌شود. او را در مرتبه‌ای نگاه کنیم که ساده‌تر است. در مرحله خودمان، حواسمان باشد که عادت‌هایی که کردیم برای ما خیلی طبیعی جلوه نکند. لذا وقتی ابراهیم(ع) اینها را مورد سؤال قرار می‌داد که اینها چیست شما عبادت می‌کنید؟ برای خودتان ساختید؟ یکباره به اینها شوک وارد شد. جوابی نداشتند بدهند غیر از اینکه بگویند: ما هم دیدیم که پدران ما اینها را عبادت می‌کردند. ببینید این چه عادتی است که از پدر به این رسیده، همین کاری که ما داریم می‌کنیم. ما دیدیم پدران ما اینها را عبادت می‌کردند، ما هم عبادت کردیم. جوابی نداشتند. چون هیچ کمالی برای این ندیدند که بگویند: او این را دارد. وقتی بت‌ها را شکست و بت بزرگ را نگه داشت، آمدند ابراهیم را بردند که بیا پاسخ بده. چون تو می‌گفتی: بت‌ها را می‌شکنم. تو شکستی! حضرت فرمود: «بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ‏ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُون‏» (انبیاء/63) اگر اینها اهل نطق هستند، از اینها بپرسید. بت بزرگ اینجا بوده است.    شاید دیده باشد. تا این را گفت همه سرشان را پایین انداختند. اینها که حرف نمی‌زنند. شوک به اینها وارد کرد. در زندگی ما یکی باید پیدا شود به عادت‌های ما شوک وارد کند. بسیاری از عادت‌های ما باعث شده که احتمال خلاف نمی‌دهیم. لذا اگر در قیامت آیات وارد شده که «إِذَا الشَّمْسُ‏ كُوِّرَتْ» (تکویر/1) خورشید تیره می‌شود. با اینکه ذات خورشید این است که نور داشته باشد. همه اشیاء در قیامت ضد خودش و آثارش بروز می‌کند. عادت نکنید فکر کنید این برای خودش بود و الا امکان نداشت ضد آن را بروز بدهد. اینها خیلی جالب است که وقتی انسان با خدا حشر پیدا می‌کند در عین اینکه به اسباب و ارتباطات توجه می‌کند اما اینطور نیست که وسایل و ارتباطات و اسباب او را متوقف کند. از این عبور می‌کند و بالاتر می‌رود. ارتباط با خدا یعنی این. یعنی متوقف در هیچکدام از اینها نشو.
ابراهیم خلیل چند دسته احتجاج کرد. اولین احتجاج را با پدر کرد. چند احتجاج با پدر کرد. چون در خانه وارد شده و اولین چیزی که می‌بیند برایش سؤال انگیز شده و سؤال کرده است. دومین احتجاج را با قومش کرد. بعد از اینکه به صحنه زندگی عمومی‌تر وارد شد. سومین احتجاج را بعد از جریان آتش و بعضی می‌گویند قبلش با ستاره پرست‌ها و خورشید پرست‌ها کرد. چهارمین احتجاج را با نمرود کرد. با نمرود هم احتجاجاتی دارد که بعد از آتش بوده است.

شریعتی: مردم او را به عنوان پیامبر قبول داشتند و دعوتش را علنی کرده بود؟    
حاج آقای عابدینی: بعد از جریان آتش به عنوان نبی ظهور کرد. قبل از جریان آتش به عنوان کسی که برایش سؤالاتی مطرح است، سؤالاتش را پاسخ بدهند. لذا اینها عاجز از پاسخ دادن بودند. این شوک‌هایی بود که در آن دوره وارد بود. اما در عین حال این نکته هست هرچقدر که کثرت‌ها و اشتغالات وجودی ما بیشتر شود، این کثرت‌ها و اشتغالات زیاد باعث می‌شود که وحدانیت ما، تمرکز ما کمتر شود. یعنی ما هرچقدر که ارتباطات بیشتری بر ما وارد می‌شود. با توجه به اینکه اینقدر قوی نشدیم که ارتباطات را به هم متصل کنیم، از آن عبور کنیم و بالاتر برویم. در دورانی که انسان هنوز قوی نشده، هرچقدر ارتباطاتش بیشتر شود، یک حدی از ارتباطات لازم است چون تا این ارتباطات نباشد، ما نمی‌توانیم اینها را با هم ترکیب کنیم و از آن نتایجی در بیاوریم. حتماً باید یک چیزهایی را انسان داشته باشد. ارتباطاتی داشته باشد. یک چیزهایی ببیند و بشنود تا بتواند اینها را با هم ترکیب کند و از آن نتایج بگیرد. مجهولات پیدا کند. اما هرچقدر اشتغال زیاد شود، ارتباط زیاد شود، این حرکت کردن انسان از معلوم به مجهول کار سخت‌تر می‌شود. تا یک حدی با توان انسان سازگار است. حدش هم متفاوت است. یک حد ثابت ندارد. بعضی از کودکان اگر بیش از این حد بر او اطلاعات وارد کنی، این کودک با استعداد زیادی که دارد، با اینکه گاهی از جهت نبوغی زیاد هم هست، همه اینها را یاد می‌گیرد اما قدرت ارتباط دهی بین اینها پیدا نمی‌کند. نمی‌تواند از این کثرت‌ها به یک واحد برسد.    رفت و برگشت داشته باشد. حفظ دارد، اما اینطور نیست که همیشه حفظ زیاد فکر قوی را به دنبال داشته باشد. گاهی استعداد زیاد باعث می‌شود انسان سقوط کند. اگر اشتغال زیاد شود و انسان از حد خودش عبور کند، اشتغال زیاد و ارتباط زیاد باعث می‌شود قدرت فکر ضعیف شود. لذا به ما می‌گویند: اگر می‌خواهید کسی را از فکر بیاندازید، او را بمباران اطلاعاتی کنید. اگر بمباران اطلاعاتی کردید، قدرت تفکر و نتیجه‌گیری از این از دستش می‌رود.
متأسفانه الآن در زندگی‌هایمان همین سیستم‌های شبکه اجتماعی، اخبار زیاد، پی در پی که آدم گاهی می‌خواهد در چند ثانیه چقدر خبر را مرور کند. می‌دانید این کثرت اخباری که ایجاد می‌شود قدرتمندی نمی‌آورد. بلکه این یک حالت تشتت ایجاد می‌کند که شخص وقتی می‌خواهد فکر کند یا تمرکز پیدا کند، یا حل مسأله‌ای را انجام بدهد دیگر قدرت ندارد. یک حیرت در اطلاعات زیاد است.
اگر سه عدد را با هم تصور کنیم، یک، دو، سه! این سه عدد با هم چقدر ترکیب یک رقمی و دو رقمی و سه رقمی می‌توانند داشته باشند؟ خیلی عدد می‌شود ایجاد کرد. اگر یک رقم دیگر اضافه کنیم، یعنی این سه رقم، چهار رقم شود، ترکیب چقدر می‌شود؟ حتی ضربدر دو نمی‌شود، به توان می‌رسد. ترکیباتش به توان می‌رسد. اگر پنج رقم شد، شش رقم شد، حالا حساب کنید ما ورودی‌هایی که حساب می‌کنیم از چشم‌مان، از گوشمان، از حواسمان، ورودی‌های ما وارد خزانه‌های خیال ما می‌شوند. خیال ما همه اینها را حفظ می‌کند. آنجا همه بایگانی می‌شوند. لذا یک صحنه‌ای را که بیست سال پیش دیده، الآن همه را حفظ است. بعد می‌تواند اینها را برگرداند به مقداری که قدرت برگرداندنش قوی باشد یا ضعیف باشد، همه هست. فکر می‌کنید اینها چند تا می‌شود، بعد اینها همه با هم، در حالتی که انسان می‌خوابد، که حواس از کار می‌افتد. یا در حالتی که انسان می‌خواهد فکر کند. می‌خواهد فکر کند روی یک چیز متمرکز باشد، یا می‌خواهد در نماز حضور قلب داشته باشد، سه مثال زدم. وقتی می‌خوابد، یا وقتی می‌خواهد فکر کند، یک مسأله‌ی جدی را حل کند. یا می‌خواهد نماز بخواند حضور قلب داشته باشد، اینها در آن لحظه شروع می‌کنند به ترکیب شدن جدی، چون وقتی از بیرون ارتباط کم می‌شود، در درون این شروع به جوشش می‌کند. اینها درگیر می‌شوند.
اگر مثلاً حداقل یک میلیون ورودی داشته باشیم چند ترکیب امکان پذیر می‌شود؟ حالا اگر یک دانه از ورودی‌ها را کم کنیم، در مباهات مثال بزنم. من دارم از خیابان عبور می‌کنم. یک دانه ورودی را برای خودم کم کنم. یعنی یک صحنه‌ای را که می‌توانستم ببینم و مباح هم بود ببینم نگاه نکردم. وقتی یکی کم شد، همینطور که وقتی یکی اضافه می‌شد، به توان می‌رسید، ضربدر دو نمی‌شد، به توان می‌رسید. وقتی یکی کم شد چه می‌شود؟ جذر گرفته می‌شود. یکباره به همین نسبت کم می‌شود. اینقدر کوچک می‌شود. با اینکه یک میلیون خیلی ترکیب دارد اما اگر 999 تا می‌شد، به همان مقدار ترکیبات جذر گرفته می‌شود.
من دارم سیر فطری را می‌گویم که ببینید چه نسبتی با این پیدا می‌کرد. آن مقداری اطلاعات بر او وارد شده بود، که قدرت ترکیب و تمرکز و ارتباط را برای او حفظ کرده بود. ما الآن در صحنه‌ی زندگی‌مان، نه کودکانمان و نه ارتباطمان، هیچ کدام براساس تعادل بین ورودی‌هایمان و تفکرمان نیست. بعد می‌گوییم: چرا تمرکز نداریم؟ چرا فرزند ما تشتت دارد؟ چرا بر درس خواندن متمرکز نمی‌شود؟ چون ورودی‌اش خیلی زیاد است. اشتغالاتش خیلی زیاد است. خوب این نمی‌تواند تمرکز و تفکر پیدا کند با اینکه استعدادش خیلی هم زیاد است. ولی استعداد زیاد باعث شده این تفکر از بین برود. ما علاوه بر آنکه که یکی کم کردیم، باعث می‌شود که این ترکیبات کم شود و انسان حالت تمرکزش به همین نسبت بیشتر شود، چون اختیاراً یکی را ندیدیم، در این لحظه‌ای که اختیاراً یکی را ندیدیم، قدرت اراده‌ی من با همین یکی را ندیدن قوی شده است. اما اگر این را دو تا و سه تا کردم به همین نسبت قدرت اراده‌ی من بیشتر و بیشتر می‌شود. این بحث مهمی است در نظام تربیتی ما که ابراهیم خلیل(ع) مبتلا به این کثرت‌ها نشد.
پاسخ
#4
برنامه سمت خدا، مجلس 03 :
موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 30-11- 95

بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
شریعتی: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ آلِ مُحَمَّدَ كَافضلِ ما صَلَّيْتَ و بارَکتَ عَلى‏ ابْراهيم وَ آلِ ابْراهيم انَّك‏ حَميدٌ مَجيدٌ». سلام می‌کنم به همه شما بیننده‌ها و شنونده‌های عزیزمان. آغاز اولین روز هفته شما بخیر باشد. خوشحالیم که در کنار شما هستیم. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید.
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز.
شریعتی: بحث ما با حاج آقای عابدینی سیره‌ی تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم است. به قصه‌ی حضرت ابراهیم(ع) رسیدیم. این جلسه حاج آقای عابدینی بزرگوار برای ما از احتجاجات حضرت خواهند گفت.
حاج آقا عابدینی: در خدمت فطرت عالم و اولین حقیقت فطرت که متجلی شد و به تمامه تجلی پیدا کرد، حضرت ابراهیم(ع) بودیم و هستیم. امیدواریم محبت ما به حضرت ابراهیم و ارتباط ما با حضرت ابراهیم نقطه‌ی اتصالی برای شفاعت حضرت نسبت به ما باشد و این را درون خودمان روز به روز قوی‌تر کنیم. هرچه این ارتباط قوی‌تر شود، ارتباط ما با رسول گرامی اسلام و اهل‌بیت طاهرینش، امکان نزدیک شدن آن بهتر می‌شود. چون ابراهیم خلیل(ع) یک ارتباط ویژه و مخصوصی با این بزرگواران دارد که شاید بین انبیای مختلف الهی بی‌نظیر است. لذا سعی کنیم با محبت ویژه‌ای با حضرت ارتباط برقرار کنیم. در حالت مختلف از آن یاد کنیم و در قرآن نسبت به آن وقتی می‌خوانیم که بیش از 200 آیه قرآن در مورد حضرت است و بیش از 60 بار نام حضرت ذکر شده است، وقتی می‌خوانیم با یک نگاه دیگری، با یک انس دیگری نه غریبه، بلکه آشنا با آن حضرت رابطه داشته باشیم. هرچه این دوست داشتن شدت پیدا کند، نزدیک‌تر می‌شویم به اینکه انس بیشتری با حضرات معصومین پیدا کنیم. یک راهی است که ویژه در قرآن هم این را قرار داده و در روایات هم الی ماشاءالله به این اشاره شده است.
در رابطه با زندگی حضرت را بعضی نکات را به صورت کلی عرض کردیم، در دورانی که دوران زندگی حضرت است، اگر بخواهیم تقسیم کنیم، یک دوران قبل از تولد حضرت است. وقایعی که قبل از تولد ایجاد شد تا به دنیا نیاید. یک وقایعی حین تولد بود که حضرت وقتی به دنیا آمدند، مادر او را بردند و در غاری پنهان کردند. دور از چشمان جلادان حاکمیت و آنجا زندگی خاصی را در دوران تولد و پس از تولد که با مکیدن انگشتانش زندگی فطری‌اش را ادامه داد. یک دوران پس از تولد است که دوران کودکی را در غار طی کردند. در آن دوران با کسی ارتباط نداشتند، مگر مادر که گاهگاهی به به ایشان سر می‌زد. برای ایشان سنین مختلفی ذکر کردند ولی حدود سیزده ساله از آنجا خارج شد، تا آن سن هم یک دوره‌ای از زندگی ابراهیم خلیل و سیری از سیرهای او و سلوک او به سوی خدا بود که بعضی از آنها، گاهی در روایات و یا بعضی از آیات اشاره به آن سیر دارند و گاهی هم سکوت نسبت به آن دوره است. چون یک رابط خلوت خاصی بین ابراهیم خلیل و خدای متعال بوده است.
پس از دورانی که از حالت غار خارج می‌شوند و به زندگی اجتماعی می‌آیند، ورود ابراهیم خلیل به زندگی اجتماعی، یک دوره‌ی دیگری از زندگی ابراهیم را تشکیل می‌دهد که می‌توانیم این دوره را با اینکه خودش مراحلی دارد، اما به یک دوره تا قبل از هجرت ابراهیم تقسیم کنیم که بعد از هجرت و بعد از جریانات بعد از هجرت را عرض می‌کنیم.
قبل از هجرت حضرت ابراهیم خودش باز با همین مشخصاتی که عرض کردیم به چند قسمت تقسیمش می‌کنیم. ابتدایی که ابراهیم خلیل وارد خانه شد. وقتی وارد خانه شد، اولین اشخاصی که دید برادرانی بود که به او منسوب بودند یا سرپرستی بود که در آن خانواده حضور داشت. عرض کردیم آن سرپرست عمو بود، یا پدر مادری بوده، یا جد مادری بوده که در قرآن به عنوان آزر آمده است. نام پدر ابراهیم تارخ بود که اوایل تولد ابراهیم از دنیا رفت. این دوره که یک دوره‌ی جدیدی برای زندگی ابراهیم بود، وقتی وارد می‌شود و خلاف فطرتش می‌بیند، یک احتجاجاتی را دارد. گفتگوهایی با افراد دارد. به خصوص سرپرست خانواده که بقیه نسبت به او حرف شنوی داشتند. این احتجاجات خیلی قوی و زیبا و لطیف است. احتجاجات یعنی گفتگوها و حجت‌ها و استدلال‌هایی است که ابراهیم خلیل با پدر می‌کرد. نوع گفتگو ممکن بود محتوا و واحد باشد، اما نوع گفتگو و نوع نتیجه‌گیری و نوع پایان رساندن گفتگو با آن احتجاجاتی که در قوم می‌کرد، متفاوت بود. با آنکه همه آنها را ابراهیم خلیل با مهربانی و محبت انجام می‌داد. اما او سرپرست خانواده است و عنوانی است که ابراهیم تحت تکلف او دارد بزرگ می‌شود و او را در خانه‌ی خودش قرار داده، لذا یک مهربانی ویژه‌ای در این ارتباط دیده می‌شود که می‌تواند این رابطه را با ارتباطات دیگر متمایز کند.
جا دارد قبل از اینکه وارد استدلال‌ها شوم، بگویم که در زندگی حضرت ابراهیم نقش مادر یک نقش ویژه است. از ابتدا جلوگیری کرد از اینکه او به قتل برسد. مادر در زندگی ابراهیم نقش ویژه‌ای داشت و شاید بعد از حضرت حوا(س) که یک نقش مادری مطلق نسبت به عالم انسانی دارند، یکی از مادرهایی که نقش ویژه در هدایتگری بشر داشتند و تأثیر گذار بودند، مادر حضرت ابراهیم(س) بوده که این مادر فداکاری‌هایش و دلسوزی‌هایش و خودش را به خطر انداختن‌ها، حتی مجبور می‌شود تا دربار نمرود پس از اینکه ابراهیم دستگیر می‌شود، و دنبال این هستند که این کار را کرده بود و پنهان کرده بود، مادر می‌رود و اگر شد احتجاجش را عرض می‌کنیم. یک احتجاجی می‌‌آورد که نمرود هم آنجا مجبور به تعظیم می‌شود و در مقابل این استدلال خانم سر فرود می‌آورد.

نقش مادر در زندگی انبیاء و هدایتگری بشر
نقش مادر در زندگی انبیاء و هدایتگری بشر اولین نقش مهم شاید همین نقش مادر حضرت ابراهیم است که بعدها می‌بینیم مادر حضرت موسی(س) نزدیک به این نقش را که در قرآن کریم ذکر می‌کند ایفا می‌کند و شاید مادر حضرت عیسی(س) که این انبیای اولوالعزم نقش مادرانشان یک نقش ویژه‌‌ای است و بعد به همسر پیامبر گرامی اسلام می‌رسیم و همچنین مادر پیامبر که آمنه(س) و خدیجه(س) که اینها یک نقش ویژه‌ای داشتند. یعنی انبیای اولوالعزم نسبت به حضرت نوح که فرزندان نوح، فرزندان صالحش از خانمی بودند که غیر از آن همسر، پسر نا خلف نوح بود، ولی نقشی از جریان همسر نوح، یا مادر فرزندان نوح یا مادر نوح ذکری به میان نیامده است. اما انبیای اولوالعزم دیگر مثل ابراهیم خلیل، مثل حضرت موسی و حضرت عیسی(س) و نبی گرامی اسلام، این نقش مادران و نقش همسران پیامبر گرامی و بالاتر از آن، در ادامه همین نقش، نقش فاطمه زهرا(س) نسبت به فرزندانی که نسل گرامی از آن‌ها ایجاد شد.
جلسه‌ی قبل ما در مورد نقش پدران یک گفت‌وگویی داشتیم که چرا پدر ابراهیم باید موحد باشد، شاید جای این نقشی که خانم‌ها در این مسأله ایفا می‌کردند خالی بود که این را هم ذکر کنیم. جریان آسیه را هم یکبار به صورت مفصل گفتیم که نقش ویژه‌ای داشت و در قرآن به عنوان یک الگو ذکر می‌شود که در یک خانواده‌ی سخت و نامناسب با بدترین شرایط بود ولی ایمانش محفوظ ماند. که نقش خانم‌ها در هدایتگری بشر اگر بخواهد پررنگ باشد و دیده شود، نقش بسیار بسزایی است که نباید از آن غفلت شود. امروز در جامعه ما، در ارتباطات عمومی می‌بینیم که خانم‌ها خیلی فعالتر از سابق می‌توانند دخالت داشته باشند و نقش ایفا کنند. اگر بتوانیم الگوهای مناسب و راه‌های مناسب این نقش را پیدا کنیم، می‌بینیم که در عین اینکه آن مسئولیت اصلی خانواده‌داری و مادری محفوظ است، نقش هدایتگری و نقش آفرینی بانوان در مسائل مهم اجتماعی می‌تواند محفوظ باشد. اگر این مادر نبود و الهاماتی که خدای متعال به مادر ابراهیم(س) کرده بود اگر دیده نمی‌شد و محقق نمی‌شد، ابراهیم همان ابتدا به قتل می‌رسید ولی خدای متعال این مأموریت را برای حفظ ابراهیم به دوش این مادر گذاشت. این مادر او را حفظ کرد و مخفیانه به این بچه سر می‌زد و او را مورد ملاطفت‌های مادرانه خودش در این مدت سیزده سال قرار می‌داد و بعد هم شفاعت کرد تا ابراهیم وارد شود بر خانه‌ای که تحت سرپرستی آزر باشد. این هم نقشی بود که دلم نمی‌آمد ناگفته از کنار آن بگذرم. اگر وارد جزئیات شویم، حتی مادر حضرت ابراهیم را بخواهیم تحلیل کنیم، آنقدری که در تاریخ ذکر شده، خیلی جا دارد.
 
در مورد احتجاجاتی که حضرت ابراهیم(س) دارد به اولین احتجاجی که می‌رسیم، احتجاجی با پدر است. احتجاج با پدر یعنی همان آزر، در این آیات شریفه سوره‌ی مریم(س) آیات 41 تا 50، این آیات احتجاجات حضرت را با آزر ذکر می‌کند. سعی می‌کنیم آیات بیشتری بخوانیم که دوستان بعدها که به قرآن رجوع می‌کنند، ببینند این همان آیاتی است که قصه را به زیبایی بیان کرده است. «وَ اذْكُرْ فِي‏ الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا» یاد کن در کتاب ابراهیم را، این وحی به پیغمبر اکرم است. به پیغمبر خطاب می‌کند که «وَ اذْكُرْ فِي‏ الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا» او صدیق بود.

صدیق شدت صدق است. در یکی از انبیاء بحث صدیق را باز خواهیم کرد. همین مقدار که صدیق وقتی محقق می‌شود شدت صدق است. صدق گفتاری است که ظاهر و باطن یکسان باشد. یعنی هیچ تخالفی بین گفتار انسان و درون انسان نباشد. این صدق است که ظاهر و باطن یکی باشد و آنچه در باطن است، به ظهور برسد. چون ابراهیم خلیل فطرت مطلق بود و آنچه را بر زبان می‌آورد بیان فطرت بود و این تعبیر با این کلامی که «إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا» او صدیق بود.    لذا هیچ کلامی از ابراهیم خلیل سر نزده که خلاف فطرت باشد. اگر بعضی استنادات و شبهات در سیره‌ی ابراهیم خلیل ذکر می‌شود که بعضی فکر می‌کنند ابراهیم اینجا نعوذ بالله دروغی گفته بود تا بخواهد اثری داشته باشد، نه! در زندگی انبیاء و نگاهی الهی، هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. یعنی اینطور نیست که بخاطر رسیدن به هدف مجبور باشی از هر وسیله‌ای استفاده کنی. نه اصلاً اینطور نیست. برای هدایت دیگران از کذب استفاده نمی‌شود تا به دروغ بخواهیم دیگران را به غایتی که هدایت است، برسانیم. ابدا در زندگی انبیاء اینگونه نیست. به خصوص در زندگی ابراهیم خلیل. انشاءالله پنج موردی که مفصلاً در مورد آن گفتگو می‌شود که در کتاب‌های تفسیری در رابطه با آن خیلی بحث شده که چرا این کلمات از ابراهیم صادر شده و توجیه آن چیست، بعداً خواهیم گفت.
«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ» به آزر خطاب کرد، با یک مهربانی و لطافت، این «یا أبتِ» کنایه از این است که دارد او را با یک لطافت و انسی صدا می‌کند و با احترام و محبت. چون گاهی ما محبت داریم ولی احترام درونش نیست. اما گاهی هم احترام داریم ولی محبت آمیز نیست. خیلی غریبانه است. نه، محبت با احترام! یعنی این دو با هم وقتی ترکیب می‌شود، «لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً» چرا چیزی را عبادت می‌کنی که او نه می‌شنود، نه می‌بیند و نه تو را بی‌نیاز می‌کند؟ دو برهان دقیق در اینجا آورده که اگر انسان به چیزی توجه می‌کند و عبادتش می‌کند اولین چیز این است که می‌خواهد از او چیزی بخواهد. دعا کند به درگاه او، عبادت یعنی انسان نسبت به او یک خضوعی پیدا می‌کند و از او حاجاتش را می‌خواهد. معبود یعنی آنکه مورد رجوع در حاجات است. می‌گوید: وقتی حاجاتش را می‌خواهد، برای خواستن حاجات، حتماً باید آن کسی که می‌خواهد او آن را بخواند، علم به حاجت این پیدا کند. اگر می‌خواهد علم پیدا کند باید برای او شنیدن و دیدن باشد. وقتی شنیدن  و دیدنی نیست، ادراکی نیست، علمی نیست. وقتی علمی نیست، حاجت این هرچقدر هم مطرح شود، وقتی او نمی‌شنود، ادراکی صورت نگرفته است. در برهان اول می‌گوید: «لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ» نه می‌شنود، نه می‌بیند، چرا عبادت می‌کنی؟ دومین چیز این است که اگر انسان چیزی را عبادت می‌کند، می‌خواهد رفع نیازهایش شود. یا می‌ترسد و نسبت به بعضی مسائل خوف دارد، عبادت می‌کند تا از این خوف محفوظ بکند. یا طمع دارد به اینکه او بعضی چیزها را تسهیل کند، و ایجاد کند. دنباله‌اش می‌فرماید: «وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً» هیچ چیزی هم نمی‌تواند به تو بدهد. نه می‌شنود، نه می‌بیند، یک برهان است. علم ندارد، پس چه رابطه‌ای با او داری؟ دومین این است که «وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً» هیچ چیزی برای تو و هیچ نیازی از تو را برطرف نمی‌کند. هیچ ارتباطی بین تو و او برقرار نمی‌شود. هر نوع ارتباطی یا در دایره‌ی علم است، یا در دایره‌ی رفع حاجت است، نه رفع حاجتی از تو می‌کند، نه علمی به کار تو پیدا می‌کند. وقتی که نه رفع حاجتی برای تو می‌کند و نه علمی به کار تو پیدا می‌کند، این بیگانه و بی‌ارتباط از توست. خدای متعال قریب مجیب است. «ادْعُونِي‏ أَسْتَجِبْ لَكُم‏» (غافر/60) من را بخوانید تا شما را اجابت کنیم. «ان ربی قریبٌ مجیبٌ» او هم نزدیک است، هم مجیب است. این نزدیک بودن به طوری که نزدیک بودن مادی هم نیست.
یکجا می‌فرماید: وقتی دور محتضر نشستند، در حالتی که او دارد جان می‌دهد، خطاب می‌شود در سوره واقعه است، «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ‏ إِلَيْهِ‏ مِنْكُمْ‏ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ» (واقعه/85) ما از شما که دور او را گرفتید، به او نزدیک‌تر هستیم. اما شما نمی‌بینید. یک مرتبه بالاتر می‌آید و می‌فرماید: «نَحْنُ أَقْرَبُ‏ إِلَيْهِ‏ مِنْ‏ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (ق/16) ما از رگ گردن به او نزدیک‌تر هستیم. یک مرتبه بالاتر می‌آید می‌فرماید: «أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ‏ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه‏» (انفال/24) نه رگ گردن، که امر جسمانی است. قلب انسان که حقیقت انسان است! این خدا کجا و این خدایی که هیچ ارتباطی با انسان ندارد. ببینید یک ولی الهی که می‌بیند مردم به چه چیزی سرگرم هستند، یا ما به چه چیزهایی توجه داریم، ما خیلی از چیزها را می‌خوانیم، اسبابی را که اگر ارتباطی با ما دارند در دایره‌ی اذنی است که خدا به آنها داده است. نه در دایره‌ی اختیار خود آنها که با ما ارتباط داشته باشند. اما ما اینها را حاجب می‌بینیم و به اینها که می‌رسیم از خدا غافل می‌شویم. به اینجا که می‌رسیم متوقف می‌شویم. می‌فرماید: اینها برای ما خیلی حسرت آور است. این رابطه‌ها در یک مراحل دیگر مربوط به ماست که «لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ» را ما هم داریم عبادت می‌کنیم. «وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً» را هم به تعبیر امام سجاد(ع) این است که «سؤال المحتاج عن المحتاج» اگر محتاجی از یک محتاج دیگر سؤال داشته باشد، «صفح من نفسه و ذلة من عقله» این سفاهت است. هرچقدر به این عمق برسیم به فطرت می‌رسیم، و این فطرت متجلی می‌شود. دنباله‌اش می‌فرماید: «يا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ» خدای متعال به من لطف کرده در مقابل آن کسی که «لا یسمع و لا یبصر» بود و علمی در کار نبود، پروردگار من به من علم اعطا کرده است. آنجا علمی نبود، «قَدْ جاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ» این را به من داده و تفضل کرده و در اینجا این استعداد را برای من ایجاد کرده «فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيًّا» اگر شما دنبال من بیایید، من خیرخواه شما هستم. صراط سوی و راه روشن را و راه محکم را نشان شما خواهم داد و شما را به آن راه می‌کشم. دنبال آیه می‌فرماید: «يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا» از این آیه شریفه مفسرین استفاده می‌کنند که «لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ» چرا نفرمود: «لا تطیع الشیطان» اطاعت شیطان را نکنیم؟ چرا عبادت را آورده است؟ نشان می‌دهد اینها چون برای بت‌هایی که می‌تراشیدند صورت‌های ملکوتی قائل بودند که ملائکه الله، یا شیاطین و جن اینها را که مدبر و مؤثر در عالم می‌دیدند، ولی نمی‌توانستند با چشم ببینند، برای اینها صورت‌هایی می‌تراشیدند. این صورت‌ها را وساطت بر آنها داشته باشد تا بتوانند از آن مدبرها که امور بالاتری هستند، کمک بخواهند. بعد اینجا دارد که کم‌کم این صورت‌ها برای اینها معبودشان می‌شد. بعد اینجا می‌گوید: هر اطاعتی عبادت است. اگر کسی دنبال حرف شیطان رفت و اطاعت از شیطان کرد، دارد شیطان را عبادت می‌کند. هر اطاعتی در اینجا عبادت تلقی شده است. اگر اینطور باشد، یعنی دنباله رو هرکس شدیم داریم او را عبادت می‌کنیم. به خصوص اگر او خود مظهر شیطانی باشد. چون اینها نمی‌خواستند شیطان را عبادت کنند، شیطان را اطاعت می‌کردند. در مقابل خدا و فطرتشان از شیطان تبعیت می‌کردند.
امروز این خطاب، خطاب به ما هم هست یا نیست؟ بنده خودم را می‌گویم که وقتی از شیطان تبعیت می‌کنم و در بعضی مسائل کم می‌آورم و نسبت به دوری از شیطان کوتاه می‌آیم و تابع می‌شوم نعوذ بالله، و اگر خدا ما را مورد رحمت قرار ندهد، ولایت ما دست شیطان می‌افتد. این عبودیت شیطان است. لذا دارد اگر کسی به حرف ناطقی گوش می‌کند، این دیگر از آن هم سخت‌تر است. «مَنْ أَصْغَي‏ إِلَي نَاطِقٍ»، «الی» یعنی با میل، نه هر شنیدنی، آدم یکوقت یک صدایی را می‌شنود تا جواب بدهد، دارد می‌شنود تا فکر کند. «اصغی الی» این «الی» تضمین میل در این است. تضمین میل یعنی در آن دل دادن و میل شنیدن با عاشقانه گوش کردن، با محبت، «مَنْ أَصْغَي‏ إِلَي نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ» (کافی/ج6/ص434) او را عبادت کرده است. در اینجا می‌فرماید: اطاعت چون با میل صورت می‌گیرد، اگر اطاعتی با میل صورت گرفت، این عبادت شیطان می‌شود. «يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ» چرا عبادت شیطان را نکن؟ چون «إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا» این متن عصیان است. حقیقتش عصیان شیطان است. چیزی غیر از معصیت و سرپیچی نیست. نه اینکه یک چیزی دارد و عصیان صفتش شود. گویی ذاتش عصیان گری شده است. شیطان عصی است. یعنی آنکه ذاتش شیطنت است هیچ خیرخواهی درونش نیست. همه شیطنت‌ها از آنجا نشأت می گیرد.
شریعتی: اینها همه یافته‌های فطری حضرت ابراهیم در فصل اول بعد از سیزده سالگی است.
حاج آقای عابدینی: تازه وارد خانه پدری شده است. معلوم می‌شود در دورانی که در غار بوده، خیلی دوران پر باری بوده است. ما قائل هستیم انبیاء از ابتدا در زندگی معصوم هستند. اما کمالاتی که پیدا می‌کنند، مرحله به مرحله رشد می‌کنند. لذا می‌بینید خود ابراهیم مراحلی از رشد را پیدا می‌کند، که اول عبد است. بعد نبی می‌شود. بعد رسول می‌شود. بعد خلیل می‌شود و بعد امام می‌شود. تمام اینها مرحله بعد از مرحله و کمال بعد از کمال بوده است. لذا در دورانی که در غار بوده معلوم می‌شود دوران مهمی بود که جلسه گذشته عرض کردیم خلوت‌ها گویی معراجی برای ابراهیم بوده است. آنچه دشمن تدبیر کرده بود برای او، هر تدبیر دشمن برای رجل الهی تبدیل به فرصت می‌شود و خدای متعال این سنت خداست، که هر تهدیدی را نسبت به مرد الهی و رجل الهی به فرصت تبدیل کند. این سنتی است. اگر کسی اهل عمل صالح باشد، هر تهدیدی نسبت به او صورت بگیرد، یا اجتماعی اگر صالح باشند، هر تهدیدی نسبت به آنها صورت بگیرد، همان تهدید تبدیل به فرصت برای او می‌شود.
ما اگر در زندگی همین انقلاب خودمان سیر کنیم، به کرات دیدیم که از اول انقلاب هرچه دشمنی‌ها شدیدتر می‌شد، هرگاه دشمن در دشمنی شدت می‌داد همان برای ما فرصت‌هایی را ایجاد می‌کرد که برای ما تکرار شدنی نبود. مثل خود دفاع مقدس که چه فرصتی را ایجاد کرد و چه کمالاتی برای افراد ایجاد شد در کنار سختی‌ها و محرومیت‌ها و فشارهای مادی، چه اوج‌ها و معراج‌هایی صورت گرفت که الآن ما به مقامات شهدایمان حسرت می‌خوریم، اینها در دوران جوانی‌شان به کجا رسیدند و ما به کجا رسیدیم؟ فشارهای دیگر که بود. الآن هم اگر در دوران فشار اقتصادی هستیم، اگر ما باور کنیم به نگاه الهی و ایمانی، همه تهدیدها برای ما تبدیل به بهترین فرصت‌ها می‌تواند بشود. البته اینطور نیست که ما اقدام کننده به قطع رابطه باشیم، اما هیچگاه التماس کننده برای ارتباط هم نخواهیم بود. بلکه عزتمندانه و قدرتمندانه تعامل می‌کنیم. این تعامل در حقیقت مانع این نیست که انسان این تهدیدها را به فرصت‌ها تبدیل کند.
در آیات شریفه «لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ» تعبیر بسیاری زیبایی است که هر تبعیت از شیطان نحوه‌ای از عبادتش است. لذا شیطان به دنبال این است که با هر تبعیتی ما را به سمت تحت سرپرستی ولایت خودش دربیاورد. هر تبعیتی یک نحوه ولایت شیطان است. ولایت یعنی سرپرستی را به عهده گرفتن. سرپرستی وقتی به عهده گرفته می‌شود، عبادت می‌شود. یعنی خدا سرپرست است. خدا ولی ماست. «اللَّهُ وَلِيُ‏ الَّذِينَ‏ آمَنُوا» (بقره/257) خدا سرپرست مؤمنین است. برای کسانی که طاغوت و شیطان را عبادت می‌کنند یا ولایتشان در دست آنهاست، آنها سرپرست می‌شوند. اگر «أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» شد، چه می‌شود؟ «يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» خوب اینها اگر نور فطری هم در وجودشان بوده باشد، آن نور فطرت، یا اعمال سابقی که داشتند، آن نور فطرت کم سو می‌شود و بعد هم خاموش می‌شود. همان فرصت‌ها تبدیل به تهدید می‌شود. در قبال این طرف که هر تهدیدی به فرصت تبدیل می‌شود، برای کسی که ولایتش را تحت ولایت شیطان قرار می‌دهد، هر فرصتی برای او تبدیل به تهدید می‌شود. «يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» نور همان فرصت‌هاست. تعبیر نور به ظلمت‌ها، ظلمت‌ها تاریکی‌ها و کثرت‌هاست. نور ولی واحد و وحدت است و با فطرت سازگار است. انسان از نور به ظلمت‌ها و تاریکی‌ها می‌رود. و از کثرت‌ها به نور وحدت و یا به سمت خدا حرکت می‌کند. اگر بخواهد وحدت را در انسان ایجاد کند این کثرت‌هایی که در وجود ما است و ما را به این طرف و آن طرف می‌کشاند، اگر اینها تبدیل به وحدت شود، انسان یک وجود واحد و آرامی شود، همه توانش به یک سمت حرکت کند، چقدر توان عظیمی ایجاد می‌شود که غیر قابل باور است. انشاءالله زمان ظهور این تبدیل کثرت‌ها به وحدت می‌خواهد محقق شود، و انشاءالله آن مقدمه‌ای برای بهشت می‌شود. البته هرکسی در زندگی فردی‌اش می‌تواند این را تجربه کند. اما در زندگی اجتماعی تحقق این مراتب دارد. ما الآن ممکن است هر رابطه‌ای و هر ارتباط مؤمنانه‌ای انسان را از کثرت به وحدت بکشاند. اگر این در زمان ظهور شدت پیدا کند، مطلق آن محقق شود، مطلق وحدت است. هیچ دو نفر دیگر از مؤمنین آنجا با هم تضادی ندارند.
شریعتی: این برگشتن به فطرت در واقع چه اتفاقی می‌افتد که ما همین احساس را داشته باشیم؟ این روزمره‌‌گی‌هاست که ما را از فطرتمان دور کرده است.
حاج آقای عابدینی: عادت کردیم و باورمان نمی‌شود غیر از این امکان پذیر است. ما به چیزهایی عادت کردیم که اگر زمانی فرصت تنهایی داشته باشیم اصلاً از تنهایی می‌ترسیم. چون تنهایی می‌خواهد ما را به خودمان برگرداند. لذا می‌بینید که اینقدر برون‌گرا و کثرت گرا می‌شویم، نه تنها عزلت گرایی شدید خوب است که انسان حالت افسردگی پیدا کند. نه آنچنان برون گرایی زیاد خوب است که انسان هیچ خلوتی با خودش نداشته باشد و دائم با دیگران ارتباط داشته باشد. کسانی که اینطور هستند، از خودشان می‌ترسند. ناخودآگاه بدون اینکه ابراز کنند از خودشان می‌ترسند. لذا انسان باید حتماً خلوت‌هایی داشته باشد تا خیلی از چیزهایی را که عادت کرده و برایش طبیعی شده برگردد و مورد سؤال قرار بدهد. چرا؟ آیا دلیلی بر این دارند؟ کم‌کم می‌بیند اگر یواش یواش با یک شیب ملایم جلو برود، خیلی از وقایع عادی زندگی‌اش برایش قابل سؤال می‌شود. لذا وقتی ابراهیم از قوم سؤال کرد، در جریان احتجاج با قومیت که شما چرا اینها را عبادت می‌کنی؟ اینقدر عبادت کردن اینها برایشان عادی بود و قطعی و یقینی بود، وقتی این سؤال را کرد، به ابراهیم گفتند: تو داری با ما شوخی می‌کنی؟ حرف شوخی می‌زنی یا به جد می‌گویی؟ یعنی اصلاً احتمال نمی‌دادند کسی جدی این حرف را بزند. لذا شیطان یکی از کارهایی که می‌کند ارزش‌های جدی را تبدیل به شوخی می‌کند. وقتی شوخی شد انسان دیگر وقتی این را می‌شنود تأثیری در وجودش نمی‌گذارد. بلکه با خنده از کنارش می‌گذرد. تا خنده آمد عبور از این محقق می‌شود و تحقق محقق نمی‌شود. انسان به ارزش می‌رسد و با خنده از این عبور می‌کند. این ارزش در وجود او تحقق پیدا نمی‌کند. لذا می‌بینید که همین خنده عبور از این است و تحققی در این محقق نمی‌کند. خیلی اینها حسرت آور است و در زندگی به این مبتلا هستیم.
متأسفانه شبکه‌های اجتماعی یکی از مشکلاتی که در کنار بعضی منافعی که دارند، این است که خیلی ارزش‌ها در بین مؤمنین تبدیل به شوخی می‌شود. انسان وقتی آن حالت یادش می‌افتد، یا در آن حالت قرار می‌گیرد، یاد آن حالت مزاح و خنده می‌افتد. خیلی حسرت آور است. هرکدام از اینها سنت‌های شیطانی است که با ریزه کاری و دقت در وجود ما نهادینه کرده است.
وقتی ابراهیم خلیل می‌خواهد پدرش را خطاب کند، اینطور بیان می‌کند که «لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا»، چرا صفت رحمان را آورد؟ «كانَ لِلرَّحْمنِ» این تعبیر خودش خیلی لطیف است. وقتی رحمان می‌آید در وجود انسان رأفت و رحمت جوشش پیدا می‌کند و     آن مهر و محبتی که از جانب خدای متعال نسبت استفاده می‌کند. حلم خدا را در ارتباط با بندگان، صبوری خدا را در رابطه با بندگان، حلیم بودن خدا را در رابطه با بندگان، که به زودی عقابشان نمی‌کند. به زودی اینها را از صحنه هستی حذف نمی‌کند. شیطان از این استفاده می‌کند. از همین سوء استفاده می‌کند. می‌گوید: ببین خبری نشد. «إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا» انسان‌ها را از همان اسم الرحمانی که باید باعث شود انسان مراقبه‌اش به خدا بیشتر شود، توجه‌اش به خدا بیشتر شود. مهر و عطوفت دیده، ارتباط وجودی دیده، رحمان در اینجا خیلی آثار دارد. هم قبح معصیت باید شدیدتر شود، انسان به کسی که ولی نعمتش است و به او جود می‌کند، هم قبح معصیت شدیدتر شود، کسی که به انسان خیلی خوبی کرده، اگر بخواهی عصیانش کنی، بدتر است. همه آن را ناپسند می‌دانند! تا آن کسی که عادی است. او را نمی‌شناختی. اما جایی که کسی به تو مهر و محبت کرده، همه چیز به تو داده، یک کاری می‌کند تو به قبیح‌ترین‌ها مبتلا شوی. در مقابل صاحب نعمت و ولی نعمت عصیان می‌کنی. در مقابل خدا به عنوان رحیم، خدا به عنوان رحمان. تصور اینکه در اینجا قرار بگیریم چقدر برای ما سخت می‌شود، هر عمل ما ممکن است، عصیان باشد. هر ارادت شیطان همین را در پی دارد. هر اطاعت شیطان این را در پی دارد.
«يا أَبَتِ إِنِّي أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ‏ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ» من می‌ترسم برای تو، خوف دارم. با اینکه سرپرست او بود و پدر او نبود. اما چون تحت سرپرستی او بود یا عمو بوده یا جد مادری بوده،«يا أَبَتِ إِنِّي أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ‏ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ» این رحمانی که تو در مقابل او عصیان کردی، وقتی عصیان شدید شود، خودت را از تحت ولایت رحمان خارج می‌کنی. وقتی از تحت ولایت رحمان خارج شوی، این بدترین عذابی است که بر تو از رحمان نازل شده است. چون تحت اسم رحمان خارج شدی. وارد وادی دیگری شدی. تحت اسماء جلاله حق قرار می‌گیریم. عقاب و منتقم بودن حق آنجا بر تو حاکم می‌شود. خودت این کار را کردی. با اعمال خودت این کار را کردی. یعنی اگر خدای متعال عذابی هم برای انسان‌ها نازل می‌کند، ابتداعاً این عذاب‌ها می‌خواهد انسان را به سمت خدا جذب کند. «عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ» است. ما خیلی وقت‌ها به این توجه نداریم. لذا کار بد را کردیم، اما از خدا گله داریم چرا؟ خدا اگر انسانی را دوست داشته باشد، اگر بدی کند، با اینکه از بسیاری می‌گذرد، بعضی از آنها را بر او اخذ می‌کند تا برگردد. «عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ» است. هرچند در نهایت رحمان حقیقتی است که شامل «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ‏ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» (اسراء/110) از اسماء جامع است مثل الله، یعنی اسماء دیگر زیر مجموعه او است. اسماء جمالی و جلالی همه زیر مجموعه رحمان هم قرار می‌گیرند، به عنوان دیگری. اما در اینجا تعبیر این است که «فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيًّا» آن موقع تو دیگر ولی شیطان می‌شوی. یعنی دیگر فقط عبادت و معصیت نبوده است، بلکه ولایت شیطان کاملاً شامل حال تو شود، و دیگر تحت سرپرستی کامل او قرار بگیری، معبود نهایی تو او بشود. دیگر هیچ وجهی از هدایت برای تو باقی نماند. این خطری است که ایجاد می‌شود.
در ادامه این آیه شریفه می‌فرماید: وقتی سرپرست ابراهیم برخورد ابراهیم را دید، به جای اینکه تنبه پیدا کند به ابراهیم خطاب کرد اگر «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ» اگر از این حرف‌هایت دست برنداری، «لَأَرْجُمَنَّكَ» تو را سنگسار خواهیم کرد. بالاترین عذاب‌ها در آن دوره یکی سنگسار و دیگری به آتش انداختن بود. «وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا» بدان که من هم هیچ وساطتی بر تو نمی‌کنم. تو را در دورترین ارتباط خودم قرار می‌دهم و دیگر هیچگاه حاضر نیستم. ابراهیم در جوابش می‌گوید: «قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ» در جواب تهدید او می‌گوید: سلام و امن الهی بر تو باد. «سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي» من باز هم از خدا برای تو طلب آمرزش می‌کنم. «إِنَّهُ كانَ بِي حَفِيًّا» خدا به من خیلی مهربان است. شاید این هم باعث شود تو هنوز برگردی. این معلوم می‌شود هنوز تا این مرتبه امید نجاتی نسبت به پدر بوده و به آن مرتبه نهایی نرسیده بوده است.
شریعتی: حضرت ابراهیم پیامبر بسیار دوست داشتنی هستند و با این نکاتی که حاج آقای عابدینی گفتند، انس و علاقه ما به حضرت خیلی زیاد شد. انشاءالله بتوانیم این سیر را با حضرت ابراهیم آغاز کنیم و با انبیای دیگر ادامه دهیم تا انشاءالله به نبی مکرم اسلام، حضرت محمد(ص) برسیم. این دقایقی که خدمت شما و حاج آقای عابدینی بودیم فرصتی برای تدبر و تفکر شد، انشاءالله این تدبرها و تأمل‌ها ادامه داشته باشد و به راحتی از کنار این قضایا رد نشویم.
پاسخ
#5
برنامه سمت خدا، مجلس 04 :
موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 07-12- 95


بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
شریعتی: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ آلِ مُحَمَّدَ كَافضلِ ما صَلَّيْتَ و بارَکتَ عَلى‏ ابْراهيم وَ آلِ ابْراهيم انَّك‏ حَميدٌ مَجيدٌ». سلام می‌کنم به همه شما هموطنان عزیزم. بیننده‌ها و شنونده‌های نازنین‌مان. انشاءالله هرجا که هستید تنتان سالم باشد و قلبتان سلیم و دلتان گرم به محبت نبی مکرم اسلام و اهل‌بیت بزرگوارشان باشد. خوشحالیم که در آغازین روز هفته همراه شما و مهمان لحظات ناب و نورانی شما هستیم. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید.
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز.
شریعتی: بحث ما با حاج آقای عابدینی سیره‌ی تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم است. به قصه‌ی حضرت ابراهیم(ع) رسیدیم. در جلسه گذشته حاج آقای عابدینی از استدلال‌ها و احتجاجات حضرت ابراهیم با آزر برای ما گفتند و نکات لطیفی که بود و واقعاً جای تأمل داشت.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم.
در خدمت بحث ابراهیم خلیل الرحمان بودیم و عرض کردیم قبل از هجرت ابراهیم خلیل، دورانی را برای او تصویر کردیم. از جمله این دوران وقتی بود که از غار خارج شد و به خانه‌ی سرپرستی آمد که مادرش در آنجا زندگی می‌کرد و احتجاجات ابراهیم با پدرش را در آنجا ذکر کردیم و آن استدلال و بیان و دلسوزی و مهربانی را بیان کردیم، آن تصویری که از خدا برای پدر می‌کرد تا دل پدر را مایل کند و او را از بت‌ها برگرداند. البته در قرآن چند جای دیگر هم دلایلی را آورده که دیگر فرصتی برای بیان آنها نیست.
در دومین بحثی که وارد می‌شویم، احتجاجاتی است که با قومش داشت. در احتجاج با قوم شاید حدود پنج یا شش جای قرآن آیات مفصلی که هرکدام شاید بیش از ده آیه در مورد احتجاج با قومش و استدلال با قومش ذکر شده است. اینها نمونه‌هایی بوده که خدای متعال از آن استدلال‌ها ذکر کرده است. یعنی معلوم می‌شود که یک دورانی بوده و سخت و طولانی بوده است و استدلال‌ها بیان شده و گفتگوها هر روز محقق شده و بعضی از اینها را خدا در قرآن کریم بیان کرده است که ما بعضی موارد را برای دوستان می‌گوییم.
ابراهیم بعد از آنکه استدلال‌‌های نظری را متعدد با مردم و قومش تکرار کرد و اثر ندید، یک نوع استدلال عملی بود که این استدلال عملی ابتداعاً یک نوع نگاه نظری درونش است که بعد به عملی تبدیل می‌شود. نگاه نظری این است که خدای تبارک و تعالی در سوره انبیاء آیات 51 به بعد می‌فرماید: «وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ‏ رُشْدَهُ‏ مِنْ قَبْلُ» یعنی در دورانی که در غار بود ما به او رشد را عطا کردیم. رشد یعنی چه؟ رشد یعنی اگر مانعی در سر راه استعدادهای انسان قرار نگیرد و به فعلیت برسد، این رشد تلقی می‌شود. یعنی اینقدر که استعداد در وجودی باشد، هیچ مانعی سر راهش قرار نگیرد، تبدیل به فعلیت و کمال شود، اسم این را رشد می‌گذارند. یعنی ابراهیم در دورانی که در غار بود، همان دوره به رشد رسید. یعنی آن دوره به گونه‌ای بود استعدادهای فطری به فعلیت تبدیل شد. «وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ» خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: ما به این جریان ابراهیم، «عالِمین» یعنی علم ما سبب رشد در او شد. این نشان می‌دهد که رشد از مقوله‌ی علم بوده و متخذ از علم الهی بوده است.
«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ» (انبیاء/52) اینجا خطاب هم به پدر است، یعنی همان سرپرست و قومش، دیگر اینجا از حالت درون خانه خارج شده، سرپرست در بین مردم است. اما خدای متعال باز هم احترام او را حفظ می‌کند و او را مستقل در کنار قوم ذکر می‌کند. این آیه چقدر احترام ایجاد می‌کند، همین قدری که این منتسب بوده و سرپرستی ابراهیم را داشته است، با اینکه دشمن ابراهیم هم بوده است،«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ» به پدر و سرپرستش و قوم ابراهیم، «ما هذِهِ التَّماثِيلُ» نگاهش یک نگاه مستقلی به سرپرستش است و یک نگاهی به قوم است. «ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» این تمثال‌ها و صورت‌هایی که برای آن عکوف کردید، پای آن زانو زدید، عکوف یعنی استمرار عبادت، بر یک چیزی مستمر ماندن عکوف است. مثل اعتکاف، اعتکاف یعنی یک کاری را مستمر انجام دادن، اعتکاف علمی یعنی از جهات علمی نشستن و تعمق زیاد در یک مدتی است. یا اعتکاف در دوران اعتکاف که این سه روز را پشت سر هم گذراندن است. در تعبیراتی که در قرآن به کار رفته است، عکوف یعنی استمرار در یک کار، وقت گذاشتن و استمرار داشتن.  «ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» اینها که مستمر عبادت می‌کنید، این تماثیل و عکس‌ها با فطرت ابراهیم سازگار نبود که دست پرورده‌های اینها مورد عبادت باشد.
«قالُوا» از اینها به عنوان کسی که تازه از غار آمده سؤال می‌کند و از این وضعیت خبر ندارد و نمی‌تواند و برایش قابل تحمل نیست. سؤال می‌کند: این تماثیل چیست که شما عبادت می‌کنید؟ حقیقت اینها چیست؟ آدم کاری که می‌کند باید برایش دلیل داشته باشد. اصول اعتقادات باید استدلالی باشد. باید برای انسان بیان داشته باشد. جوابی که اینها می‌دهند، ببینید چقدر جواب ضعیفی است، اگر ما نعوذ بالله بخواهیم این جواب را در استدلال‌هایمان بدهیم چقدر مورد عتاب خدا هستیم. پس باید حواسمان باشد، ما مبتلا به این نوع جواب‌ها نباشیم. جوابی که می‌دهند، «قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ» (انبیاء/53) ما می‌دیدیم که پدران ما اینها را عبادت می‌کردند، ما هم عبادت می‌کنیم. اصلاً در این مورد تفکری نکردیم. همین که دیدیم اینها این کار را می‌کنند، استمراراً ما هم همان را ادامه دادیم. «قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» (انبیاء/54) این استدلال و جواب نیست که شما می‌دهید. وقتی نمی‌توانید هیچ وجهی برای عبادت خدایی که می‌خواهد رفع نیازهای شما را بکند. خدایی که ناظر و حاضر بر کارهای شما می‌خواهد باشد، از این وجود فکر نمی‌کنید او عالم به ماست. او مجیب دعوات ماست. چون می‌دانند اینها نبوده است. لذا چیزی از عبادت که بخواهد در رابطه با معبود محقق شود در وجود اینها در رابطه با تماثیل اینها نیست. «لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» هردو در گمراهی آشکار هستید. گمراهی گاهی آشکار و گاهی پنهان است یعنی توجه زیاد می‌خواهد. اما اگر یک دقت کنند می‌بینند نه، گمراهی آشکار به راحتی با دقت کم دیده می‌شود. «قالُوا أَ جِئْتَنا» اینها باورشان نمی‌شد کسی از اینها یک چنین سؤالی بکند. اینقدر بر این عادت داشتند و بر این عادت کرده بودند، برایشان باور کردنی نبود کسی بیاید بپرسد اینها چیست که عبادت می‌کنید؟
در نظام اعتقادی به ما گفتند: حواستان باشد، گاه گاهی بروید اعتقادات خود را بر بزرگان و علما عرضه کنید. چنانچه سنت راویان حدیث و اصحاب حضرات معصومین بود. خدمت حضرات معصومین می‌رفتند. عرضه می‌کردند که در رابطه به این مسائل به این معتقد هستیم. درست است یا غلط است؟ اگر سؤالی داشتند می‌کردند، تا برایشان روشن باشد. یعنی حقیقت انسان آن علم و اعتقادی است که دارد. اگر آن اعتقاد یک اعتقاد تقلیدی صرف بی‌ارزش باشد، اگر یک زمان آدم می‌بیند کسی، بزرگی، عظیمی، با او حرف می‌زند، همین که در وجود او می‌بیند برایش استدلال می‌شود. اما اینکه پدران ما اینطور بودند یا دیدند، این سنت قومی و قبیله‌ای است. اعتقاد سنت قومی و قبیله‌ای نیست. اعتقاد یک ارزش در وجود انسن است. «قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ» (انبیاء/55) به حضرت ابراهیم خطاب کردند: داری با ما شوخی می‌کنی یا حرف جدی می‌زنی؟ اینکه اینها را مورد سؤال قرار می‌دهی به شوخی شبیه‌تر است تا حرف جدی. «أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ» تو داری بازی می‌کنی و اهل گفتگو نیستی. این جدی نیست، شوخی است.
اگر ما در خیلی از حقایق زندگی مورد سؤال قرار بگیریم، شاید همین جواب را بدهیم و بگوییم: با ما شوخی نکن. ما هم باید در زندگی دقت کنیم. محکم کنیم، ارتباط اینها را پیدا کنیم. اگر جایی ضعیف است، جبران کنیم. اگر جایی قوی است، قوی‌تر کنیم. من موافق نیستم با آنهایی که می‌گویند: همه را کنار بگذارید، بعد دوباره شروع کنید. کسی که کنار گذاشت دیگر نمی‌تواند به راحتی شروع کند. متزلزل که شد دیگر استواری پیدا نمی‌کند. اما می‌تواند تک تک روابط و اعتقاداتش را و اصولی را که قبول دارد مورد بازبینی قرار بدهد و دقت در آن کند. محکم تر کند. استدلال‌ها را ببیند و بپرسد. سؤال کند و بر کسانی که وارد هستند عرضه کند. این سنت عرضه اعتقادات یک سنت بسیار حسنه‌ای است که باید یاد بگیریم و از کسانی که بهتر از ما بلد هستند برویم سؤال کنیم.
«قالَ بَلْ رَبُّكُمْ» من با شما شوخی ندارم. «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِي» دارم در مورد کسی با شما صحبت می‌کنم که خالق همه سماوات و ارض است. شما فقط به یک گوشه از زندگی نگاه نکنید. من در مورد حقیقتی صحبت می‌کنم که رب السماوات و الارض است. رب السماوات یعنی هرچه در افق نگاه و ذهن شما خطور می‌کند، آن رب است و مدبّر و خالق همه آنهاست. «الّذِی فَطَرَهُنَّ» همه آنها را خلق کرده است. «فَطَرَ» بحث فاطر را در سوره یوسف انشاءالله عرض می‌کنیم. «وَ أَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ» (انبیاء/56) من یقین به این دارم. ببینید این حرف زدن با یقین چقدر می‌تواند در وجود مخاطب اثر بگذارد. ابراهیم خلیل می‌فرماید: نه فقط می‌گویم «رَبُّ السَّماواتِ و الأرضِ» است، این را شهود کردم. دیدم و حس کردم. به این یقین دارم. اعتقاد ما در کمال باید به این سمت حرکت کند. «وَ أَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ» من شاهد بر این هستم.
«وَ تَاللَّهِ» آنجا وقتی دید اینها استدلال ندارند و جوابی ندارند، «وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ» (انبیاء/57) اگر ببینم شما یک روز در شهر نیستید، و تنهایی پیدا کنم، حتماً این اصنام شما را می‌شکنم. منتهی می‌گویند: ابراهیم این پیام را از روی غصه و ناراحتی که داشت این نبود که در جمع‌های عمومی بزند. گاهی در هدایتگری‌هایش اشاره داشت و گاهی گفتگو داشت، ولی این کلام وجودی و غصه وجودی‌ او بود که یک کاری کند که اینها بفهمند این بت‌ها هیچ اثری ندارند. با شکستن اینها معلوم می‌شود که اینها قدرت دفاع از خودشان را هم ندارند، چه برسد بخواهند از شما حمایت کنند. «وَ تَاللَّهِ» به خدای متعال قسم خورده که «لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ» یکوقتی که شما در شهر نیستید، من اینها را می‌شکنم.
اینها یک جشن سالیانه داشتند، از شهر خارج می‌شدند. وقتی خارج شدند ابراهیم گفت: «إِنِّي سَقِيم‏» (صافات/89) من مریض هستم و با شما نمی‌آیم. در شهر ماند، وقتی اینها رفتند، با تبری که از قبل آماده کرده بود به بتخانه رفت و تمام آنها را جز بت بزرگ شکست که جذاذ و کبیر اینها بود. «فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً» (انبیاء/58) جُذاذ یعنی خرد کردنی که مثل خاکستر شدن است. آنها را قطعه قطعه کرد. طوری که اینها دیگر قابل برگشت نباشد. «إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ» جز بت بزرگ، همه را شکست. کار ابراهیم از روی بغض نبود. کار ابراهیم از روی هدایتگری بود. یعنی حتی کبیر را باقی گذاشت که اینها با این نگاه برگردند. این خود یک استدلال است. هر کار انبیاء حجت و استدلال و برهان است. لذا ما می‌گوییم: معصومین گفتارشان، رفتارشان، تقریرشان، یعنی اگر یک جایی چیزی جلوی اینها انجام می‌شود و سکوت می‌کنند همه اینها برای ما حجت است. یعنی می‌توانیم با او استدلال کنیم. اینقدر وجود اینها منظم است. اینقدر وجود اینها الهی است. گفتارشان، رفتارشان و همچنین تقریرشان، یعنی آنجایی که چیزی جلوی اینها انجام می‌شود و دیگران می‌بینند ولی چیزی نمی‌گویند. این سکوتشان علامت تقریر آن است و اگر غلط باشد، اظهار می‌کنند مگر قرینه‌ای در کار باشد که آن قرینه نشان بدهد اینها در جایی تقیةً حرف نمی‌زنند. لذا می‌فرماید: اینجا یک کاری را ابراهیم برای هدایت انجام می‌دهد. یعنی خود فعل ابراهیم در شکستن، یکی از بزرگترین و مهمترین استدلال‌های ابراهیم خلیل است که قرآن این را بیان می‌کند. یک استدلال عملی است. چقدر در ارتباط با دیگران باید وجودمان را مورد توجه قرار بدهیم، که فقط به حرف‌هایمان توجه نکنیم. بلکه باید به این نگاه و رابطه نزدیک شویم که فعل ما هم تمثل تبلیغ دین باشد. هدایتگری درونش باشد. بلکه آنجایی که به فعل انسان است، هدایتگری شدت دارد. چنانچه این استدلال یکباره یک شوک عظیم‌تری از گفتار در دل آنها ایجاد کند. یعنی وقتی حضرت ابراهیم با گفتار با اینها برخورد می‌کرد، اینقدر اینها شکسته نمی‌شدند تا وقتی که با یک فعل استدلالی تکان بیشتری ایجاد کرد به طوری که اظهار کردند به اینکه کارشان کار غلطی است. هرچند دست برنداشتند اما مجبور شدند اعتراف کنند. «فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ» این را گذاشتند تا بلکه اینها به سوی این رجوع کنند. وقتی می‌آیند و می‌بینند شکسته شده است، ضمیر «الیه» را بعضی گفتند به ابراهیم برمی‌گردد. بعضی گفتند: به بت بزرگ و بعضی گفتند: به خدای تبارک و تعالی برمی‌گردد. هر سه راه دارد، اما مرحوم علامه می‌فرماید: «الیه» اینجا یعنی بت بزرگ! «لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ» یعنی وقتی می‌آیند نگاه می‌کنند، می‌گویند: از این بپرسیم چه کسی با اینها این کار را کرده است؟ چون این هست، بالاخره این بت و معبودشان است. یا این معبود اینها را کشته و یا دیده است چه کسی این کار را کرده است. بیاید خبر بدهد. اگر نتوانسته کاری کند و از اینها دفاع کند، بیاید بگوید چه کسی این کار را کرده است.
«قالُوا» وقتی اینها برگشتند، این وضعیت را که دیدند، صدا زدند «مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا» (انبیاء/59) چه کسی خدایان ما را به این شکل درآورده است؟ بعد اینها غصه می‌خورند، که ما اینقدر خرج خدایانمان کردیم. اینقدر زینت دادیم، برای اینها غذا گذاشته بودیم. برای اینها قربانی گذاشته بودیم. این خدایان که ما برای دفاع از آنها نبودیم، چه شد که به این روز افتادند؟ اگر کودکی این کار را کند، انسان خنده‌اش می‌گیرد، چه برسد به انسا‌ن‌های عاقل و عالمان که اینطور مردم را تحمیق کردند. مردم را به سمت جهالت سوق دادند. بعد گفتند: هرکس این کار را کرده است «إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ» حالا ظالم به اجتماع است، درست است. چون از نظر اینها اجتماع را از خدا محروم کرد. ظالم به بت‌هاست. بله، چون اینها را لت و پار کرده است. ظالم به خودش است یعنی خودش را در معرض خطر قرار داده است.
«قالُوا سَمِعْنا» بعضی از اینها که با ابراهیم ارتباط بیشتری داشتند و با او گفتگوهای بیشتری می‌کردند و تهدیدهای او را دیده بودند، «فَتًى» این نشان می‌دهد که ابراهیم هنوز در معرض جوانی و نوجوانی بوده است. در بعضی نقل‌ها دارد که شانزده ساله بوده است. یک موحد در عالم در آن دوره بود که ابراهیم بود و شانزده سال داشت. بدون هیچ پشتیبانی آمده است، می‌رود و همه بت‌ها را عملاً می‌شکند و فرار هم نمی‌کند. نشسته منتظر است تا بیاید استدلال کند. در این سن به چه یقینی باید رسیده باشند. البته همینطور که عرض کردم از قبل رشد یافته بود، اما انصافاً یک کسی در این سن در مقابل نمرود، در مقابل عظمت قومی که تابع نمرود بودند و مطیع بت‌ها بودند، خدای اینها را بشکنی و زیر و رو کنی، خیلی عظیم است. «قالُوا سَمِعْنا فَتًى» یک جوانی، نوجوانی «يَذْكُرُهُمْ» وقتی از اینها نام برده می‌شد بدگویی می‌کرد، «يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ» (انبیاء/60) نام او ابراهیم بود. «يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ» معلوم می‌شود جزء تشکیلات حساب نمی‌شد، یعنی یک رجل با اهمیتی برای اینها نبود.
«قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» (انبیاء/61) این را جلوی روی همه بیاورید. یعنی یک محاکمه علنی! در جریان حضرت موسی اشاره کردم وقتی حضرت موسی عصایش را انداخت و اژدها شد، فرعون با نزدیکانش مشورت کرد که چه کنیم؟ گفتند: تمام سحره را جمع می‌کنیم، اینها را در مقابل موسی قرار می‌‌دهیم، روزی که روز زینت و عید همه است، آن زمان با این نگاه موسی جلوی همه خراب می‌شود. وقتی جلوی همه ضایع شد، دیگر حرف ما کامل است و هر بلایی می‌شود سر او آورد. در حالی که با همین تدبیری که اینها کردند، همین فرصتی بود که برای رجل الهی بود. به ظاهر این بود که یک محاکمه علنی بود. اما آنجا اژدها افک و دروغ آنها را بلعید و همه دهان‌ها و گوش‌ها و چشم‌ها به سمت موسی جلب شد به طوری که سحره همانجا ایمان آوردند. یعنی همان‌ها که علیه او بودند، تبدیل به فرصت شد. در مورد ابراهیم خلیل هم اولین چیزی که به ذهن اینها رسید، این است که یک محاکمه علنی تشکیل می‌دهیم، کسی که خدایان را شکسته است، هیچ دلیل و استدلالی در مقابل این نمی‌تواند داشته باشد. لذا خوب فرصتی است که این را محکوم کند و زهر چشم بگیرد و کس دیگری اصلاً چنین خیالی در ذهنش نیاید. لذا تعبیر قرآن این است که «قالُوا فَأْتُوا» او را بیاورید، «بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ» جلوی چشم همه «لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» تا همه ببینند. همه ببینند که این چطور مجبور است اقرار کند که من این کار را کردم و بعد حکمش در مرعی و منظر عموم صادر شود. احتیاج ندارد در خفی حکمی را صادر کنیم که بعد بقیه بگویند: چه شد؟ نه، دیگر همه او را محکوم کنند. چقدر کارهای خدا زیباست. این سنت‌های الهی است. هرچقدر ما با خدا نزدیک‌تر شویم، هرچه ارتباط ما خدایی‌تر شود، الآن دشمن اگر می‌خواست نگذارد ایران در جهان مطرح شود، بهترین راهش در مطرح شدن جمهوری اسلامی معارضه دشمنان با ما در این سالیان بود. الآن کشور ما در جهان شناخته شده است بخاطر معارضه‌ای که آمریکا و دشمنان با ما کردند، ما را سر زبان‌ها انداخته است. نشان می‌دهد یک کشوری است که در دیپلماسی بین المللی مطرح است. یعنی دشمن تو را با دست خودش، در عرصه‌های مختلف تو را در بوق و کرنا می‌برد. اگر این را قدر بدانیم این خودش یک دستور بین المللی برای ماست. مثل محاکمه علنی برای ماست. لذا ما برای همه موضوعاتی که در نظام جهانی هست، حرف‌های ما مورد پسند اذهان عمومی است. هرچند دشمنان نمی‌پسندند ولی در اذهان عمومی، در دیپلماسی عمومی حرف ما پسند دارد. اگر این سنت‌ها را باور کنیم و با یقین جلو برویم، باور کنید تا به حال خدا نشان داده و از این به بعد هم نشان می‌دهد. چه در نظام فردی و چه در نظام اجتماعی، لذا می‌گوید: اینها را در یک محاکمه علنی آوردند، «فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ»، «قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ» (انبیاء/62) ابراهیم! تو این کارها را با خدای ما کردی؟ اسم هم ذکر می‌شود که دیگر جرم بر شخص ثابت شود. «قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ» (انبیاء/63) اینکه ضمیر «فَعَلَهُ» به چه کسی می‌خورد، آیا در حقیقت من انجام دادم؟ آیا این بت بزرگ انجام داده است؟ این جزء همان پنج موردی است که در مورد حضرت ابراهیم شبهه است و باید جواب بدهیم. یکی «أبی» بود که آزر را پاسخ دادیم، چهار مورد دیگر باقی مانده که پاسخ می‌دهیم.
اینجا دارد که کبیرشان این است که حضور دارد. از او بپرسید اگر اهل نطق است. اگر گویاست و خداست و علم دارد و بصیر است از او بپرسید. او که دیده چه کسی این کار را کرده است. یکباره یک شوکی به اینها وارد شد. تا به حال کسی به اینها نگفته بود از بت‌ها بپرسید. وقتی یک سؤال این چنین در اذهان عمومی مطرح می‌شود، خیلی عجیب است. این خدای شماست، معبود شماست. برایش قربانی می‌کنید. غذا برایش می‌برید. بهترین چیزها را برایش می‌برید تا رفع نیاز شما را کند و جلوی خطرها را بگیرد. این کسی که اینقدر قدرت دارد و این نگاه را به او دارید، باید از او سؤال کنید و او پاسخ بدهد. شاید خودش چنین کاری را کرده است! مگر این قدرتمند نیست، کبیر نیست؟ «بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ» اگر این خدایان زبان دارند، اهل شعور هستند، از اینها بپرسید تا جواب شما را بدهند. «فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ» (انبیاء/64) یکباره در مرعی و منظر عمومی و در جلسه دادگاه، یک شوک عظیم بود که تا به حال اصلاً به این فکر نکرده بودند که از اینها می‌شود سؤال کرد؟ اینقدر دعا در برابر اینها کرده بودند. می‌شود از اینها سؤال کرد. «فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» یکوقتی در درون خودشان رفتند، در وجود خودشان سرک کشیدند، دیدند چه کار عبثی می‌کنند. چیزهایی را عبادت می‌کنند، که اینها قدرت دفاع از خودشان را ندارند. نه سؤالی را پاسخ می‌دهند. وقتی این واقعه اتفاق افتاد، نمی‌توانند شهادت بدهند که چه شده است.
شریعتی: یعنی به خودشان آمدند؟
حاج آقای عابدینی: به خودشان آمدند اما نه اینکه متنبه شوند، در حدی که این سؤال وجودشان را تکان داد. چون اگر عادت بود، گاهی با احتجاج بر این عادت، اینها مستضعفین می‌شدند. اهل استضعاف می‌شدند. یعنی نفهمیدند، جهل داشتند. ابراهیم با اینها اتمام حجت می‌کند که با شعور بروند، و اگر هم می‌روند دیگر از این به بعد عناد پیدا کنند. می‌فهمند که اینها صاحب اثر نیستند و این علم برای ایجاد است، منتهی با عملش دارد ایجاد علم می‌کند. اگر ما بتوانیم با الگوپذیری یاد بگیریم که روش ابراهیم خلیل الرحمان را در ارتباط با کسانی که بخواهیم تأثیر گذار باشیم چگونه می‌توانیم پیاده کنیم. با مؤمنین چگونه می‌توانیم پیاده کنیم. با مشرکین چطور می‌توانیم پیاده کنیم؟ در جهان عمومی و دیپلماسی چگونه می‌توانیم پیاده کنیم؟ هرکدام از اینها راهی را به ما نشان می‌دهد. قابل بیان و دقت است. بسیاری از چیزهایی که مقبول عمومی قرار گرفته در نظام حقوق بشری و نظام جهانی اگر درست مورد سؤال قرار بگیرد، آن نقطه‌ای که وجدان‌ها مورد سؤال قرار بگیرد، می‌فهمد، می‌بینید به راحتی زیر پایش سست می‌شود. ما یقین داریم دین ما پاسخ تمام نیازها و سؤال‌های بشر آخر الزمان است. اگر کسی این باور و یقین را در وجودش نسبت به دین دارد، دنبال شیوه درست استدلال می‌گردد. ما متأسفانه این باور را نداریم. چون باور نداریم دنبال شیوه هم نمی‌رویم. اگر این باور باشد که این جواب تمام سؤالات بشر امروز است. جواب تمام نیازهای بشر امروز تا قیامت است. اگر یقین باشد، وقتی انسان یقین کرد، یقین باعث می‌شود با شجاعت و همت دنبال راه مطرح کردن برود. ولی ما یقین نداریم لذا با خجالت مطرح می‌کنیم. گاهی می‌خواهیم یک چیزی بگوییم، بعضی کلام‌ها را می‌خوریم. قدرت دفاع نداریم. هرچه یقین در وجود ما قوی‌تر شود، حرفی را که خدای متعال زده باور کرده باشیم، وقتی با آن یقین عرضه می‌کنیم آنوقت می‌فهمیم که اگر دشمن هم نمی‌خواهد قبول کند ولی اقرار می‌کند که حرف درست است و قبول نمی‌کند. مثل اینجا که «فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُون» خودشان را ملامت کردند که این روش و کار ما خیلی بد بود.
«ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» (انبیاء/65) «نُکِسوا» بچه وقتی می‌خواهد به دنیا بیاید، با سر به دنیا می‌آید، اما بعضی بچه‌ها با پا به دنیا می‌آیند، می‌گویند: «نُکِسُوا» یعنی جای سر و پایش عوض شده است. یعنی با سر به دنیا نیامد که طریق طبیعی است، بلکه با پا به دنیا می‌آید که سخت‌تر می‌شود. «ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» یعنی این تنبهی که پیدا کردند، همین مقدار باعث شد بلافاصله عقلشان را زیر پایشان گذاشتند و آن روش غلطشان را دوباره بر خودشان حاکم کردند. «نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» سر زیر پا قرار گرفت. یعنی رجل منکوس شدند. یعنی آن چیزی که جهت علو اینها و کمال اینهاست و رشد اینها بود، زیر پا گذاشتند و روی جهالتشان اصرار کردند. چون آدم لجاجت پیدا می‌کند. وقتی یک چیزی را اعتقاد پیدا کرد، می‌فهمد باطل است، ولی حاضر نیست از آن دل بکند.
شریعتی: یعنی بعد از اتمام حجت حضرت ابراهیم اینها فهمیدند کار اشتباهی می‌کنند، اما اصرار کردند.
حاج آقای عابدینی: اصرار و لجاجت کردند. «نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» یعنی لجاجتی که فهمشان را زیر پا گذاشتند. «لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ» بعضی هم گفتند: سرشان را به زیر انداختند و زیر لب گفتند: تو که می‌دانی اینها سخن نمی‌گویند. یعنی اقرار کردند به اینکه اینها حرف نمی‌زنند. حرف نمی‌زنند یعنی شعور ندارند. چون نطق دلالت بر شعور دارد. دلالت بر این است که این علم دارد و می‌تواند بگوید. لذا می‌گوید: «لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ» می‌داند اینها حرف نمی‌زنند. حالا ابراهیم اینجا از این صحنه دادگاه علنی و این شوکی که به اینها وارد شده و حالی که برای اینها پیش آمده دارد کمال استفاده را می‌کند.
«قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ» (انبیاء/66) یک جوان شانزده ساله کجا این را می‌گوید؟ جلوی جمع بزرگان و قدرتمندان، در مرعی و منظر عمومی، یک جوان شانزده ساله بلند شده و می‌گوید: شما چیزی را عبادت می‌کنید که «ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ» نه نفعی به شما می‌رساند. نه ضرری به شما می‌رساند. نه نفعی برای خودشان دارند. نه جلوی ضرر را برای خودشان می‌گیرند. نه نطق دارند، نه شعور دارند. می‌گوید: اقلش این است که شما دنبال نفع خودتان هستید. این نفع که طبیعی است هرکس دنبال نفعش است. چیزی را می‌خواهد که برایش اثر گذار باشد. این عبث است، بیهوده است. یک چیزی که هیچ نفعی ندارد و هیچ ضرری ندارد. اینجا استدلال را در یک مرتبه می‌آورد، که اول از نفع و ضرر شروع کند. بعد می‌گوید: «أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ» (انبیاء/67) این أُف یعنی نه فقط این نفع و ضرر ندارد، بلکه اینها سبب هلاکت شما می‌شوند. اول می‌گوید: نفع و ضرر ندارد تا اگر دل کسی مایل شده و کسی متنبه شده، از این نفع و ضرر نداشتند بگوید: راست می‌گوید. نفع و ضرر ندارد. اینها نحوه استدلال است. در مرتبه بعد وقتی این استدلال را کرده که نفع و ضرر ندارد، حالا دلها آماده است. می‌گوید: نه فقط ضرر ندارد، بلکه اگر شما به دنبال اینهایی که هیچ نفع و ضرری ندارند بروید، خودتان را به هلاکت می‌اندازید. «أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ» این دوری و هلاکت برای شما می‌شود. «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» اگر تعقل کنید و فکر کنید این را می‌فهمید.
«قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» (انبیاء/68) دیدند جواب ندارند. وقتی دیدند جواب ندارند، چون می‌خواستند ابراهیم را محاکمه کنند و بگویند: چرا این کار را کردی؟ جواب بدهند. آنوقت دیدند جواب ندارند. وقتی سرها را به زیر انداخته بودند، وقتی همه اقرار کردند ما ظالم هستیم، جوابی نداشتند، لجاجت اینها اقتضا می‌کرد که او را باید کشت. نمی‌شود با او حرف زد. «قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ»، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» یعنی اگر اهل عمل هستید. اگر اهل کار هستید و دیدید خدایان شما چه کرده است، اگر اهل کار هستید، «قُلْنا يا نارُ» اینجا بود که خدا یک استدلال دیگری بر حقانیت ابراهیم خلیل قرار می‌دهد. اگر ما باور کنیم خدا در کار است، هر فشار بعد از فشاری، گشایش بعد از گشایش می‌شود. نمی‌فرماید: «ان بعد العسر یسرا» می‌فرماید: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»، (انشراح/6) همراه عسر، یُسر است. نه «بعد العُسر یُسرا». چقدر لطیف است. اینجا دارد «قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» خدایانتان را یاری کنید. اینجا که این کار را کردند، چون بحث الهیت بود، آنقدر در این مسأله جلو آمدند، پیرزن صبح تا شب نخ می‌ریسید، می‌رفت می‌فروخت و شب هیزم می‌خرید و می‌برد برای آتش زدن ابراهیم! کسانی که داشتند از دنیا می‌رفتند، در آن مدت وصیت می‌کردند که آن قسمت از مال ما هیزم خریداری شود برای آتش زدن ابراهیم! که بتوانند در سوزاندن ابراهیم شریک باشند.
بعد وقتی آتش را برپا کردند، دیدند اینقدر این آتش عظیم است که قدرت ندارند ابراهیم را در آتش بیاندازند. شیطان به صورت انسانی آمد و منجنیق را به اینها تعلیم داد. ابراهیم را دست بسته در این منجنیق قرار دادند و پرت کردند. دیواره‌ای بر آتش درست کردند که این آتش پخش نشود. دیواری به ارتفاع پانزده متر درست کردند. می‌گویند: پرنده‌ای که در آسمان پر میزد اگر از این نزدیکی رد می‌شد، می‌سوخت. اینقدر این حرارت زیاد بود. لذا ابراهیم را با جرثقیل در آتش انداختند. چون نمی‌توانستند نزدیک آتش شوند. در روایاتی که در اینجا آمده از جمله این است که وقتی ابراهیم را به سمت آتش انداختند، میکائیل و اسرافیل خدمت حضرت آمدند و عرض کردند: من ملک موکل بر آب هستم. اسرافیل گفت: من ملک موکل بر باد هستم اگر اجازه می‌دهید باد را بر آتش مسلط کنم. جبرئیل گفت: اگر بر من حاجتی دارید، بگویید تا من انجام بدهم. گفت: «أمّا إلَيكَ فَلا» به سوی تو نه! گفت: پس از خودش بخواه. به خدا عرض کردند، خدایا! این یک موحد در عالم است. او را از منجنیق به آتش پرت کردند. او دارد می‌سوزد! خدای متعال فرمود: مثل شما از فوت می‌ترسد. لذا جبرئیل به حضرت عرض کرد، خود شما بخواهید.
چون رها از منجنیق آمد خلیل *** آمد از دربار عزت جبرئیل
گفت: هل لک حاجة ای مجتبی؟ *** گفت: اما منک یا جبریل لا
من ندارم حاجتی با هیچکس *** با یکی کار من افتاده است و بس
من با یکی کار دارم. دیگر دل من این طرف و آن طرف نیست.
گفت با او جبرئیل ای پادشاه *** پس ز هرکس باشدت حاجت بخواه
گفت این هست نامحرم مقال *** علمه بالحال حسبی من سؤال
می‌گوید او در حقیقت مقال و گفتگو اینجا نامحرم است. وقتی دارد می‌بیند. این حال ابراهیم بود که خودش را جلوی چشم خدا می‌دید. وقتی به او گفتند: از خودش بخواه. فرمود: «علمه بحالی کفی عن سؤالی» وقتی دارد می‌بیند، این مربوط به ما نیست، مربوط به کسی است که می‌داند خدا او را می‌بیند. بلیغ ترین حاجت این است که تن من است و آتش. آتش تن را می‌سوزاند. وقتی این را می‌بیند و من در مرعی و منظر این را می‌بینم، دیگر چه بخواهم؟ لذا دارد که تمام اجزای عالم از این حالتی که ابراهیم داشت به غضب آمدند. دارد که بعضی حیوانات این آتش را از دور فوت می‌ کردند. بعضی از حیوانات به اندازه خودشان می‌خواستند در این آتش آب بپاشند. یعنی تمام عالم وجود در خدمت انسان کامل و مرتبط با انسان کامل است. همه عالم وجود مرتبط با انسان کامل در مسیر او دارد قدم برمی‌دارد. او را معشوق و واسطه در کمالشان می‌بینند. واسطه در فیضشان می‌بینند.
لذا وقتی در آتش افتاد، آنجا خطاب به خدای متعال می‌شود که «قُلنا یا نار كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ» (انبیاء/69) به آتش خطاب شد که بر ابراهیم برد و سلام باش. آیا مانعی بین ابراهیم و آتش پیش آمد که نسوخت؟ آیا حقیقت طوری شد که آتش بود ولی ابراهیم را نسوزاند یا نه، تعبیر قرآن این است که «قُلنا یا نار» به ابراهیم نمی‌گوید: نسوز. نمی‌گوید: یک چیزی بین ابراهیم و آتش حائل شود. نه، می‌گوید: «قُلنا یا نار» بعضی خواستند بگویند: خطاب خدا به نار، آتش، یک خطاب مسامحی و مجاز است. نخیر! عالم وجود صاحب فهم و شعور هستند. اذن الهی و اراده الهی لحظه به لحظه در عالم آنجاست. «قلنا یا نار» یعنی اراده الهی در لحظه بعد در مورد آتش به سوختن تعلق نگرفت. آن هم نه اینکه اصلاً آتش از سوختن خارج شود و نسوزاند. «قُلنا یا نار كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ» یعنی اگر کس دیگری در آنجا بود، در آتش می‌سوخت. این خطاب است که ابراهیم نسوزد. همچنان که وقتی موسی و قومش از دریا عبور کردند، فرعون وقتی دید اینطور است، خواستند عبور کنند، غرق شدند. این بحر برای موسی و قومش شکافته شد.
شریعتی: نکته‌ای که شما یکوقت اشاره کردید که اشیاء و آن اتفاقات آن چیزی هستند که خدا می‌خواهد نه آنچه ما می‌بینیم.
حاج آقای عابدینی: اگر موقعی خدای متعال اراده می‌کند در موردی کاری خلاف عادت محقق شود، اینگونه نیست که هرکس بتواند از آن استفاده کند. این مختص به همان مورد است. «قُلنا یا نار كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ» لذا اگر اینطور بود تمام آتش‌ها بی‌اثر می‌شدند. «علی ابراهیم» می‌گوید. لذا بعضی دارند که بندی که به دست ابراهیم بسته بودند، سوخت. چون از ابراهیم نبود. اما ابراهیم نسوخت. ببینید چقدر اراده الهی می‌تواند دقیق و زیبا و لطیف و توحیدی باشد.
نمرود و آزر در یک برجی که از دور درست کرده بودند، بر ماجرا اشراف داشتند. بعد از اینکه آتش آرام گرفت، دیدند ابراهیم نشسته و دارد با جبرئیل گفت و شنود می‌کند. نمرود به آزر گفت: ابراهیم خوب خدایی دارد. اگر کسی می‌خواهد خدایی انتخاب کند، خدای ابراهیم خوب خدایی است. یعنی خدا با فعلش دلها را زیر و رو می‌کند، هرچند عنادشان باعث شد نیایند. اما وجودش شکست. دید که این خداست. خدایی که اینگونه آتش به این عظمت را برای شخصی که اراده الهی به او تعلق گرفته گلستان می‌کند، ما با این خدا مرتبط هستیم. اگر این خدا، خدای ابراهیم بود، خدای ما هم هست.
پاسخ
#6
 برنامه سمت خدا , مجلس 05 :

موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 14-12- 95
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
شریعتی: «اللهم عجل لولیک الفرج» سلام می‌کنم به همه شما هموطنان عزیزم. بیننده‌ها و شنونده‌های نازنین‌مان. انشاءالله هرجا که هستید دلتان بهاری بهاری باشد، انشاءالله. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید.


حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز. آرزوی قبولی عزاداری‌هایی را داریم که در این مدت همه در عزای مادر امت اسلامی فاطمه زهرا(س) داشتیم. به امید نجات و فرج کامل امت اسلامی به دست کسی که منتظرش هستیم. انشاءالله.
شریعتی: انشاءالله نگاه مادرانه‌ی حضرت زهرا(س) نصیب همه شما دوستان خوب شود. روزهای شنبه ما به برکت نور قرآن کریم و بیان شیوای حاج آقای عابدینی بسیار پربار است.
داریم در مورد حضرت ابراهیم صحبت می‌کنیم که خدای متعال فرمودند: «وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي‏ وَفَّى‏» (نجم/37) به قصه‌ی آتش رسیدیم و نکات لطیفی که برای ما گفتند، امروز ادامه بحث را می‌شنویم.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم.
بحثی که در جلسه گذشته به آن رسیدیم که بحث مفیدی است و نتایج زیادی هم دارد و جزء مشهورترین جریانات قرآن کریم است که بر سر همه زبان‌هاست و یکی از حوادث خاصی است که بر ذهن‌ها جا گرفته است و ممکن است سؤالاتی هم در ذهن‌ها ایجاد کرده باشد که چگونه ممکن است، بحثی بود که پس از اینکه ابراهیم خلیل(ع) جریان شکستن بت‌ها را با آن لطافت و استدلال عینی که انجام داد که استدلال عینی و واقعی و خارجی بود، که بت بزرگ را گذاشت و اینها برگشتند و دیدند جریان شکستن همه بت‌ها بوده است، ابراهیم را در مرئی و منظر همه آوردند کاری بکنند که محکوم شود. اما با جریانی که ابراهیم پس از آن به وجود آورد، باعث سرافکندگی آنها شد در استدلالشان به این بت‌ها که اینها ساکت هستند و حرفی نمی‌زنند. واسطه‌ای هم نداشتند با اینکه بت بزرگ به ظاهر برقرار بود اما نه دفاعی از خودش کرده بود، نه شاهدی بود بر اینکه چه کسی این کار را کرده است که باعث سرافکندگی اینها شد و راه را در این دیدند که وجود مبارک ابراهیم را از سر راهشان بردارند. آن هم به اشد عذابی که ممکن است.

آتش یکی از خدایان قوم ابراهیم بود
نکته لطیف این است که از جمله اینهایی که می‌پرستیدند، خود آتش بود. آتش جزء معبودها و الهه‌های اینها بود. هم خودش آتش به عنوان نماد مادی، هم خورشید به عنوان اربابی که آتش نماد اوست، یعنی خورشید را به عنوان کره آتش نگاه می‌کردند که آتش‌های دنیایی نمایی از آن کره آتش است. لذا دو کار می‌خواستند بکنند، هم ابراهیم را با شدیدترین وجه ممکن و سخت‌ترین عذاب از بین ببرند. هم با خدایی که قبول داشتند و ربشان بود با ابراهیم مقابله کرده باشند که در عین حال سوختن ابراهیم دو اثر داشت.
 یکی اینکه یک مجرمی به نظر آنها از روی زمین برداشته شده است.
 دوم اینکه خدای آنها این کار را کرده بود. با خدایشان غلبه کرده بودند. که آن شکستن بت‌ها با این جبران شود که این خودش نکته لطیفی است.

نوح نبی(ع) با آب نجات پیدا کرد ولی قومش با آب غرق شدند.در جریان هود با بادهایی که در چند روز آمد، از بین رفتند. همان باد که باد سموم بود، برای هود نجات دهنده بود. برای آنها هوای سمی و کشنده ایجاد کرد و برای هود و مؤمنین هوای لطیف و حیات بخش ایجاد کرد. همان باد بود و در یک مکان بود، اما دو هوا ایجاد کرد.

حتی اشیایی که خدا می‌خواهد در هر جایی و لحظه‌ای اثری را دارند که خدا می‌خواهد. بعضی فکر کردند که جریان آتش سحر است لذا کسی را در آتش انداختند،     وقتی دیدند سوخت، دیدند آتش واقعی است. چون فکر کردند سحر است و آتش نمی‌سوزاند. اینطور نیست که بر همه سرد شده باشد. بر ابراهیم سرد شده است! یعنی اگر کس دیگری در آتش بود می‌سوخت. لذا هرکدام از اینها همان چیزی که برای عده‌ای عذاب است، برای مؤمنین نجات است. یعنی خدای متعال قدرت‌نمایی و اراده‌اش را اینطور نشان می‌دهد.

یا برای موسی دریا نجات شد و برای فرعون همان دریا غرق شد. برای نوح همان آبی که نجات دهنده بود، برای قوم هلاکت آور بود. این نگاه در همه وقایع اینطور است. خدا دو کار نمی‌کند که آدم بگوید: این نجات دهنده است و آن کشنده است. یک کار هم نجات دهنده است و هم کشنده است. آنوقت در اینجا همین آتش هم برای ابراهیم حیات بخش است.

متنعم‌ترین لحظات عمر ابراهیم لحظاتی بود که در آتش بود
 لذا در روایت دارد که از امام صادق(ع) نقل شده است که متنعم‌ترین لحظات عمر ابراهیم لحظاتی بود که در آتش بود. چون اینجا خدای متعال برای او گویا مائده‌ای را فراهم کرده است. اینها آتش فراهم کرده بودند تا او بسوزد، آن لحظاتی بود که برای ابراهیم در دوران عمرش جزء متنعم‌ترین لحظاتش بوده است. ابراهیم فرمود: بهترین لحظات در تمام عمرم لحظاتی بود که در آتش قرار داشتم. نه فقط آتش برای ابراهیم خاموش بود و برد و سلام بود. اما هوایی که ابراهیم تنفس می‌کرد، همین هوای لطیف بود. آن حالی که در آنجا داشت حال لطافت بود، بهشت و گلستانی بود و این گزاف نیست و همچنان که در بعضی روایت آمده شاهد صدق دارد. منتهی این بهشت برای ابراهیم بود. اگر کسی دیگر را هم همراه ابراهیم می‌انداختند، همان‌جا می‌سوخت. یعنی اینطور نیست که بگوییم: مکان نمی‌سوزاند. هرکس دیگری هم می‌انداختند، می‌سوخت. این برای ما تصورش خیلی سخت است.

جریان آتشی که ایجاد شد، مردم هلهله می‌کردند و از مدت‌ها قبل منتظر بودند. جریانی برای آنها پیش آمده که بت‌هایشان و معبودهایشان شکسته شده است. همه دلها از این مجروح است که چرا اینطور شده است؟ خدایان اینها شکسته شده است. مردم غمگین هستند. نمرود هم به بهترین وجه از این استفاده کرده است. گفته: اگر می‌خواهید از بت‌ها دفاع کنید، همه هیزم بیاورید که گفتم: مریضی که در حال موت بود، پیرزن، همه با شوق کار انجام می‌دادند که سهیم باشند. آنوقت این آتش که به پا شد، همه جمع شدند. می‌خواهند انتقام بگیرند تا دلشان خنک شود. منجنیق هم که هفته گذشته گفتیم، یک وسیله ساده‌ای بود که در یک طرفش یک وزنه‌ای قرار می‌دادند، در طرف دیگر هم شخص را قرار می‌دادند. وقتی وزنه را از روی این برمی‌داشتند این آن شخص را پرتاب می‌کرد. یک حالت ساده‌ای که در فیلم‌های قدیمی هم ممکن است نشان داده باشند. فقط یک پرتاب کننده بود، چون نمی‌توانستند نزدیک آتش بشوند. اینها آمدند ابراهیم را پرت کردند. مردم در این مدتی که ابراهیم دارد در آتش پرتاب می‌شود همه هلهله و شادی می‌کردند که چند لحظه دیگر ابراهیم خاکستر می‌شود و ما انتقام خودمان را می‌گیریم.
خدا هر موقع ابراهیم را نجات می‌داد، غیر از وقتی که در دل آتش بود اینقدر عظیم نبود. یعنی خدای متعال می‌توانست قبل از پرت شدن ابراهیم به آتش، آتش را خاموش کند. می‌توانست جرثقیلی که او را به آتش می‌انداخت، نمی‌انداخت. می‌توانست در حالی که به آتش پرتاب می‌شود، به آسمان رفع شود. چنانچه عیسی(ع) رافع شد و به آسمان رفع شد. انواع صورت‌ها امکان پذیر بود. می‌شد با دريا آتش را ببرد. چون ملک باد گفت: اگر اجازه بدهی من آتش را ببرم. باران می‌توانست بر آتش غلبه کند. همه اینها امکان پذیر بود، اما عظیم‌ترین حالتی که     اثر گذارترین در هدایت می‌تواند باشد، یک برهان عینی است. استدلال عینی است که ابراهیم در آتش بیافتد، آتش جحیمی که سوزان است و لایه‌هایش تو در تو است،    این آتشی که اینقدر شعله دارد، ابراهیم در این بیافتد و نسوزد. آن لحظه را لحظه‌ی نجات ابراهیم قرار می‌دهد. زیباترین، ماندگارترین، اثر گذارترین کار ممکن است. هرکدام از کارهای قبلی بود، معجزه بود. ولی عالی‌ترین معجزه این بود که به ذهن هیچکس خطور نمی‌کرد.

حتی ملائکة الرب که به خدای متعال عرض می‌کردند تا قبل از اینکه ابراهیم به آتش بیافتد، نجات پیدا کند. همه اینها درخواست داشتند که ابراهیم به آتش نیافتد. اما اینکه ابراهیم در آتش بیافتد، آتش نسوزاند. در همان وقتی که ابراهیم دارد پرتاب می‌شود و مردم هلهله می‌کنند، تعبیر روایات این است که همه‌ی ملکوتیان تضرع و زاری داشتند. که خدایا یک موحد در عالم هست و آن هم لحظات بعد خاکستر شود!
دو طرف را نگاه کنید، از یک طرف عده‌ای مشرک و کافر هستند و کسانی که در زمین هوا و هوس آنها را فرا گرفته است. از طرف دیگر همه مجردات عالم نه فقط ملائکه، همه اجزاء عالم وجود، به تعبیر روایات زمین ندا داشت. زمین تضرع داشت. آسمان ناله داشت. ملائکه ناله داشتند. موجودات ناله داشتند که این موحد در عالم ستون خیری عالم وجود است که اگر برداشته شود عالم وجود از هم می‌پاشد. یعنی همه نجات را می‌خواستند. دو طرف مسأله را خوب تصویر کنید، بعد این واقعه را ببینید که خدای متعال چقدر زیبا ترسیم کرده است که لحظه‌ای که ابراهیم به آتش می‌افتد و هلهله و شادی مردم بالا می‌رود، طولی نمی‌کشد که یکباره می‌بینند که ابراهیم هست، آتش هم هست. اما ابراهیم در درون آتش است. بعضی باور نمی‌کنند. لذا در یک بلندی که قبلاً آماده کرده بودند، نمرود با اطرافیانش می‌رود که ببینند این چگونه است.
می‌روند می‌بینند ابراهیم کاملاً در میان آتش است ولی نمی‌سوزاند. اینجا غلبه‌ی استدلال عینی خدا است، استدلال‌های ما با حرف است ولی استدلال خدا با عمل است. قول خدا فعل خداست.

 استدلال خدا با افعالش است. اگر ما این نوع استدلال را از خدا یاد بگیریم، در همه زندگی به کار می‌آید. در همه زندگی خدا مشغول گفتگو با ما است. وقتی این جریان پیش می‌آید، غلبه بر ابراهیم فقط نیست. غلبه بر خدای آنها هم که آتش است، هست. خدای آنها هم مغلوب شده است. یعنی خدای آنها هم تحت اراده‌ی خدای بزرگ و خدای ابراهیم است که هست، اما نمی‌سوزاند. اینها اراده‌شان به این بود که خدا بسوزاند و انتقام اینها را بگیرد. اما می‌بینند این هست اما نمی‌سوزاند. معلوم می‌شود این تحت اراده‌ی اینها و خودش نبوده است. قدرت انتقام ندارد مگر اینکه رب و خدای ابراهیم اذن بدهد.

کلام نمرود به آزر هنگام دیدن معجزه الهی
لذا وقتی این حالت پیش می‌آید، نمرود از آنجا رو می‌کند به کسی که کنارش است و می‌گوید: اگر کسی می‌خواهد خدا انتخاب کند، خدای ابراهیم خوب خدایی است! خوب قدرتی دارد! نمرودی که خودش را خدا می‌دانست. خودش را رب اعظم و اعلی می‌دانست. اما اینجا به این مرتبه از عجز می‌افتد. لذا ابراهیم خلیل زود از آتش خارج نشد و مدتی طول کشید. آرام آرام هلهله‌ی مردم به حیرت و تعجب تبدیل شد. اینها نقل شده که هلهله و شادی مردم به حیرت و تعجب تبدیل شد که چه شده است؟ این ابراهیم کیست؟ چه اتفاقی افتاده است؟ مگر می‌شود آتش نسوزاند؟ همان آتشی که خدای اینهاست. در مقام انتقام است. یک کسی در کنار نمرود بود و آنجا از سحره و جادوگران بود. گفت: من آتش را اینطور قرار دادم که نسوزاند. نقل است که تا این را گفت، شعله‌ای از آتش آمد و جلوی بقیه سوخت. تا کسی نخواهد برهان به این واضحی و بیّن را تاریک کند! چون در این خلط کردن هم نمرود خیلی قوی بلد بود، هم بقیه دنبال این بودند که راهی پیدا کنند و خودشان را نجات بدهند. بالاخره فکرهایشان را روی هم می‌ریختند که طوری شود مغلوب نشوند. از خدایانشان دفاع کنند.
وقتی مردم تعجب کردند و حیرت زده شدند، خیلی‌ها در دل‌هایشان به خدای ابراهیم غبطه خوردند و میل پیدا کردند. آنچه در سابق بوده خیلی ریشه‌دار بوده است. چنانچه قبل هم در جایی که بت‌ها را شکست خیلی‌ها سرافکنده شدند و سرها را به زیر انداختند و گفتند: ما ظالم هستیم به خودمان که اینها را قرار دادیم اما باز هم در مقام ایمان، ایمان نیاوردند.    یعنی حجت بر اینها تمام شد، استدلال الهی و علمی حجت را بر اینها تمام کرد، حالت شک و تردید و حیرت و تعجب هم     برای اینها ایجاد شد اما ندارد که چقدر ایمان آوردند. ندارد که کسی هم ایمان نیاورد. اما از این اثر که بعد از این نمرود نتوانست با ابراهیم برخورد خشن کند. نشان می‌دهد جو عمومی مناسب نبود. دیگر دست نمی‌زدند برای اینکه ابراهیم کشته شود. دیگر نمرود قادر نبود با ابراهیم قاطع برخورد کند. در تاریخ نقل شده که کامل بن اسیر این را نقل کرده است.

ٍقربانی کردن نمرود برای خدای ابراهیم
نمرود وقتی ابراهیم از آتش خارج شد، گفت: من می‌خواهم چهار هزار قربانی برای خدای تو کنم. این خدای تو خیلی بزرگ است! ابراهیم به او گفت: قربانی تو مقبول واقع نمی‌شود. چون باید قبل از آن ایمان بیاوری. بدون ایمان به او هیچ عملی مقبول واقع نمی‌شود. نمرود گفت: ایمان نمی‌آورم! چون اگر ایمان بیاورم باید دست از سلطنت بردارم. حاضر نیستم دست از سلطنت بردارم، می‌گویند: قربانی هم کرد! یعنی اینقدر این جریان برای نمرود عظیم بود.


سبب سازی و سبب سوزی

این سبب سازی و سبب سوزی در نظام خلقت، بعضی از مفسرین تعبیر زیبایی کردند. پیغمبر اکرم(ص) نجاتش در وقت هجرت با تار عنکبوت شد. وقتی در غار پناه دادند، عنکبوت مأمور شد و تار تنید. تا جلوی غار آمدند و جای پای پیغمبر را تعقیب کردند. وقتی به در غار رسیدند دیدند آنجا تار عنکبوت دارد. تار عنکبوت برای امروز نیست! باید مدتی گذشته باشد. تار عنکبوت پیغمبر را نجات داد. خدا می‌خواهد نشان بدهد که ساده‌ترین ابزار در این عالم تحت اختیار اوست. اگر آن موقع بر پیغمبر دست پیدا کرده بودند، آن همه آثاری که در توحید در نظام خاتمیت می‌خواست محقق شود، چه چیزی او را به ظاهر نجات داد؟ سببی که خدا ایجاد کرد و تار عنکبوت بود. در اینجا هم سبب سازی بود که خدا سبب ایجاد کرد. تار عنکبوت را سبب کرد.
در یک جا سبب سوزی است. آتش است و می‌سوزاند، اما با سبب سوزی که این سبب نمی‌سوزاند این نجات پیدا می‌کند. گاهی سبب سازی است و گاهی سبب سوزی است. کارد را بر گلوی فرزند می‌گذارد، ابراهیم با تمام قوا می‌خواهد امر رب را اجرا کند. کارد کند را انتخاب نکرده است. چون می‌خواهد امر رب را به بهترین وجه اطاعت کند. لذا تیزترین کاردی که ممکن است را انتخاب کرده است. با قدرت تمام کارد را روی گلوی فرزند می‌کشد اما نمی‌برد! این سبب سوزی است. چقدر زیباست. اینها در قرآن است. اگر در روایت بود ممکن بود کسی بگوید: اینها در روایات است. اما دقیق‌ترین، عظیم‌ترین و زیباترین حادثه‌ها در قرآن ذکر شده است. اگر جریان آتش ابراهیم در قرآن نبود و یا این کارد و ذبح فرزند در قرآن نبود، خیلی‌ها باور نمی‌کردند. در قرآن آمده و خیلی هم صریح آمده است. بعد هم خطاب می‌شود: «قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ» (انبیاء/69) نمی‌فرماید: ما ابراهیم را از آتش نجات دادیم که معلوم نباشد جریان چه بوده است. می‌گوید: به آتش خطاب کردیم، ای آتش! یعنی آتش مخاطب خدا قرار گرفته است. امر الهی، امر تکوینی است. امر تشریعی زبانی نیست. «قُلنا» این قُل در اینجا عام است و امر تکوینی است. «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ‏ يَقُولَ‏ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (یس/82) «أن یَقُول» اگر به چیزی بخواهیم بگوییم، بشو، می‌شود. با همه عالم وجود نه اینکه آتش یک صدایی را شنید و سرد شد. نه! امر تکوینی خداست. ایجادی است، اراده رب است. اراده الهی است. منتهی آتش مخاطب به این اراده می‌شود. یعنی به محض اراده آتش برد و سلام می‌شود. این آتشی که اینجا سببیت داشت، و خدا این سببیت را به او داده بود، همان کسی که این سبب را داد، همان هم آتش را سرد کرد.

منتهی چطور می‌شود، آیا می‌شود علت از علیتش باز بماند؟ این بیان دقیقی می‌خواهد. آتش سوزاننده است. ذاتش سوزاننده است. اگر سوزانندگی را از آتش بگیریم، دیگر آتش نیست. در عین اینکه آتش است نمی‌سوزاند. نمی‌گوید: آتش آب شد. وگرنه می‌گفت: آتش آب شو! خوب آتش به آب تبدیل شود، آب نمی‌سوزاند. اما می‌گوید: «قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً» تو آتش هستی اما نسوزان. این طوری بیان شده که جایی برای شبهه باقی نگذارد. ما آنچه به عنوان نظام علیت در عالم می‌شناسیم، نظام علیت در عالم هست. نظام علیت در عالم قطعی است. برهان علیت و نظام علیت در عالم شک ناپذیر است. اگر برداشته شود، همه هستی قابل شک می‌شود. اما این علت‌هایی که ما می‌شناسیم، علت می‌دانیم، فرض بر این است که این علت‌ها، علت حقیقی نیست، علت نسبی است. یعنی ما سوزانندگی آتش را در اثر کثرت عادت دیدیم که می‌سوزاند. اما شرایط و حقیقتی که آتش دارد، لذا از بعضی فلاسفه سؤال کردند که حقیقت آب را برای ما توضیح بدهید؟ گفته بود: چه بگویم از حقیقتی که نمی‌شناسم. فکر نکنید آب یعنی همین رطوبت! یعنی حقیقت آتش هنوز برای ما روشن نیست. به خصوص با این نگاه که این حقیقت یک حقیقت مادی تنها نیست. «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ‏ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/21) هرچیزی که در این عالم می‌بینید، این پیوسته است تا خزائن رب. تا آنجایی که اسماء و صفات الهی است. یک حقیقت پیوسته مرتبط است. نه یک حقیقت گسسته که ما فکر کنیم اینجا آتش است. خدا آنجاست، خدا به آتش می‌گوید: سرد شو! نه این یک حقیقت پیوسته در تمام عالم وجود است. اگر اینطور باشد حقیقت همه اشیاء عند الله است. «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا»
شریعتی: یعنی ما یک جلوه و یک بخش را اینجا می‌توانیم ببینیم.
حاج آقای عابدینی: یک قسمت و یک ظاهر را می‌توانیم ببینیم. مثل اینکه شما یک صحنه‌ای را نگاه می‌‌کنید، جلوی صحنه را می‌بینید، پشت صحنه خیلی خبرهای دیگر هم هست. همه آنها با هم تدارک شد تا این محقق شد. کسی پشت صحنه را نبیند و فقط جلو را ببیند. پشت صحنه که اصل و اساس کار در آنجاست را نبیند، خیلی چیزها را ندیده است. این در نظام ماده است. یعنی اگر آب، آب است تصویری است که ما در اینجا از آن داریم. منتهی این تصویر صحیح هم هست و باطل و نسبی نیست. اما همه حقیقت نیست. یک موقع می‌گوییم: این غلط است. این نسبیت می‌شود. اما یک موقع می‌گوییم: اینکه ما می‌بینیم وجهی از آب است و همه آب نیست. وجهی از آتش است و همه آتش نیست. آنوقت همه آتش سوزندگی دارد و همه آتش حقیقتش آثاری دارد. اینجاست که می‌فهمیم که چرا آنجا که نباید نمی‌سوزاند و آنجا که باید می‌سوزاند. چون ما به سوزندگی‌ آن عادت کرده بودیم نمی‌دانیم این حقیقت یک حقیقت عظیم‌تری از آن است که آن شناخت اگر بر کسی محقق شود، خیلی عظیم است.
پس با این نگاه آتشی که رب اینها بود، مغلوب شد. نه این آتش رب اینها باشد، در نظر آنها رب بود و الا آتش که عبد خدا بود. تحت امر خدا بود. اما آنها فکر می‌کردند که این آتشی است که رب اینهاست و الآن غالب بر ابراهیم و رب ابراهیم می‌شود و این مغلوب شد و ملکوتیان به هلهله درآمدند و زمینیان که ناظر بودند تعجب کردند. مات و مبهوت شدند. در فکر رفتند چون این استدلال بود.
شریعتی: هیچکدام بعد از این جریان ایمان نیاوردند؟
حاج آقای عابدینی: حالا اینکه ایمان آوردند یا نه، تاریخ خیلی مشخص نیست. اما دارد که بعد از احتجاجی که ابراهیم با نمرود کرد، نمرود، ابراهیم    را تبعید کرد. گفت: اینجا نمان! نمی‌توانست او را بکشد. ولی گفت: اگر تو اینجا بمانی، دین مردم ما را از بین می‌بری. معلوم می‌شود زمینه زیاد بوده است. در آیه هم دارد اگر تو بمانی آفت برای ایمان مردم هستی. لذا بعد از این اتفاق احساس خطر جدی کردند. در مردم مسأله پیچید. بین مردم این صحبت دائماً می‌پیچید و اگر ابراهیم بیش از این در اینجا می‌ماند، ممکن بود که ایمان به او بیاورند. خدای متعال هم به همین بیان قناعت و کفایت می‌کند و عبور می‌کند که ابراهیم را تبعید کردند و ابراهیم با «إِنِّي ذاهِبٌ إِلي رَبِّي سَيَهْدِينِ‏» (صافات/99) حرکت کرد. منتهی قبل از حرکت یک احتجاج دیگری دارد که بعد آن احتجاج را می‌گویم.
ما خیلی از این مسائل برایمان پیش می‌آید. درست است این آتش برای ابراهیم جلوه کرد و برای ما جلوه دارد. در قرآن هم بزرگ شد و طوری شد که در بلندایی قرار گرفت که همه ببینند. اما این حقیقت در زندگی ما هم به نحوه‌های مختلف اتفاق می‌افتد. گاهی آنچنان فشار سنگین می‌شود، آنچنان مصیبت‌ها جان کاه می‌شود که انسان فکر می‌کند دیگر از مصیبت نجاتی برای او نیست. راهی برای عبور او نیست. این آتشی است که ابراهیم دارد درون آن می‌افتد. هرچه نگاه می‌‌کند می‌بیند سوختن قطعی است. وقتی مصیبت‌ها را انسان می‌بیند و یک جانی که محدودیت دارد در کنار این مصیبت‌ها این زانو زدن و ماندن قطعی است. اما می‌بینیم در همین شخص گشایش محقق می‌شود. از این عبور می‌کند. این یک نماد دیگری از سرد شدن آتش است.
شریعتی: من احساس کردم که با این قصه‌ای که شما نقل کردید، باید دل ما خیلی آرام باشد. توکل ما خیلی زیاد باشد.
حاج آقای عابدینی: من فقط یک مثال ساده می‌زنم. ما درون وجود خودمان یک نفسی داریم. تعبیر کردند این نفس خود نمرود است. یک هوای نفسی داریم که آن هوا، آتش است. یک حقیقت وجودی داریم که آن حقیقت وجودی فطرت ماست، دل ماست که ارتباط و محبت با خدا در آن قرار گرفته است، آن ابراهیم است. گاهی که هوا نفس بر انسان غلبه می‌کند، این آتش شعله می‌کشد. بالا می‌رود، می‌خواهد حقیقت را بسوزاند. اما بعد می‌بینید با یک تصمیم و اراده و یک دقت و تنبه و تذکر این آتش خاموش می‌شود و انسان به این معصیت مبتلا نمی‌شود. این فطرت ما به این حالت برد و سلام می‌ماند. این هم معجزه‌ی الهی است. اگر انسان این معجزات را دائماً در وجود خودش ببیند، در اجتماعش ببیند، روابط اجتماعی همینطور است. یک کشوری تحت محاصره و تحریم‌ها و شدت‌ها قرار می‌گیرد اما همان تحریم‌ها برایش گل می‌کند و همان‌ها برایش فرج ایجاد می‌کنند. موسی کلیم هست، در تاریخ انبیاء، هرجا می‌بینیم فشار زیاد می‌شود به ظاهر این است که این فشار آخرین تنگنا است و آخرین فشار است و دیگر نجات امکان پذیر نیست، همان‌جا راه باز می‌شود. لذا گفتند: هر موقع دیدید آن اضطرار شد، بدانید فرج نزدیک است. لذا «أَمَّنْ يُجِيبُ‏ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء» (نمل/62) هرجا اضطرار شود، نجات قطعی است. منتهی اگر دعاهای ما گاهی ظاهرش این است که اجابتی است که ما متوقع هستیم و نمی‌بینیم، ما انتظار داریم و نمی‌بینیم. نه اینکه نجات نباشد. این برای این است که آن اضطرار در وجود ما محقق نشده است. این نگاه که قصه‌ی ابراهیم در دل ما مثال‌های زیادی ایجاد می‌کند که خدا دستش بسته نیست. لذا نگوییم که اگر خدا خداست، چرا مرا در این حوادث انداخت؟ می‌گوید: در حوادث تو را می‌اندازم در سخت‌ترین شرایط و آتش قرار می‌دهم، اما همانجا را برایت گلستان می‌کنم. نگویید: اگر خدا، خدا بود ما را در این حادثه نمی‌کشاند. این حادثه فوق طاقت من است و نمی‌ توانم تحمل کنم. اگر فوق طاقت ما بود حتماً نمی‌کرد. خدای متعال حکیم است. ما خدا را نمی‌شناسیم. ما فکر می‌کنیم اسباب همین وسایل عادی است. اگر این حادثه برای من سخت است، من این مقدار توان دارم. این حادثه هم سخت است پس من از پس این برنمی‌‌آیم. نه خودم را شناختم، نه خدا را شناختم و نه آن حادثه را شناختم.
شریعتی: یعنی فقط باید ابراهیم باشی که اینقدر آرام تسلیم شوی و توکل کنی.
حاج آقای عابدینی: لذا می‌گویند: ابراهیم در وقتی که داشت پرتاب می‌شد، خندان بود. اگر امام حسین(ع) در روز عاشورا، هرچه به ظهر نزدیک‌تر می‌شد، مبتهج‌تر بود. اینها از یک سنخ است. یک نوع نگاه توحیدی است. اگر زینب(س) در اوج این مصائب می‌فرماید: «ما رأیت الا جمیلا» از همین سنخ است. خدا را می‌بینند. در اوج مصائب خدا را می‌بینند. اینها برای ما درس توحید است. یعنی جریان افتادن ابراهیم در آتش درس توحید برای مؤمنین بود. درس شکست دلیل و استدلال و خدای مشرکین بود، با خاموش شدن آتشی که آنها خدایشان می‌دیدند. همچنین برای ابراهیم شانزده ساله این کمال بود چون ابراهیم با این مسأله به مرتبه‌ای رسیده که باور و یقین داشت ولی اطمینان قلب برایش محقق شد که هرچیزی در دست خداست. آنچه او می‌خواهد است! برای تمام کسانی که در این مسأله مرتبط هستند درس دارد و نتیجه بخش است. اینطور نیست که فقط برای مشرکین غلبه بر آنها باشد، خدای آنها مغلوب باشد. برای ابراهیم هم کمال ایجاد کرد. ابراهیم را هم به کمال رساند. تمام ملکوتیان با این نگاه به کمال رسیدند. منتهی به تبع انسان است که نیاز به بحث دارد که نامجردها چطور به کمال می‌رسند. به تبع انسان و به تبع ابراهیم به کمال رسیدند. آنها چیزی پیدا کردند که قبل از این برای آنها نا آشنا بود چنانچه قبل از درخواست‌های آنها آشکار می‌شد. بالاترین استدلالی است که خدا در توحید می‌کند.
اگر کسی با خدا عالم را اینطور ببیند، یک پسر شانزده ساله در مقابل بت‌ها و سلطه و قدرت زورمندان با تمام قدرتشان می‌ایستد و بت‌ها را می‌شکند، با کمال افتخار و بعد هم می‌رود جلوی آنها استدلال می‌‌کند. بعد هم می‌سوزد و باکی ندارد. بعد هم وقتی او را پرت می‌کنند خندان است. بعد هم در آتش می‌افتد و می‌گوید: بهترین ایام عمر من همین دوران بود. وقتی می‌خواهد از این شهر خارج شود دو نفر یا سه نفر همراه او هستند. یکی حضرت لوط است که به او ایمان آورده است. یکی همسرش ساره است که به او ایمان داشت و یکی هم می‌گویند: همسر لوط است که به او ایمان آورد. چهار نفر بودند که از شهر خارج شدند. ابراهیم با این وضعیت بود. خدا این را چرا برای ما نقل می‌کند؟ می‌‌خواهد نشان بدهد که ما در سختی‌ها و مصیبت‌ها و فشارها و هر گرفتاری اگر بدانیم همه چیز دست اوست، تحمل می‌کنیم. اینها به حرف ساده است اما انسان وقتی در آن مهلکه بیافتد، بعد در آن حالت رجوعش فقط به او باشد که او می‌تواند، او قدرت دارد، اگر بتوانیم این حالت را در خودمان کم کم ملکه کنیم، در درونمان این راسخ شود، چون تشکیکی است و یک مرتبه ایجاد نمی‌شود. ذره ذره ایجاد می‌شود. چون ذره ذره ایجاد می‌شود انسان می‌تواند ذره ذره به آن سمت حرکت کند. این مهم است که توحید ذره ذره ایجاد می‌شود.
شریعتی: نکته‌ای که گفتید در رویارویی بین ابراهیم فطرت ما و نمرودی که هوای نفس ما است، اگر تضرعی اتفاق بیافتد.
حاج آقای عابدینی: آن محبت که درون دل ما به خدا هست یا اهل‌بیت(ع) یا اولیای الهی هست، آن برد و سلام می‌کند. لذا وقتی معصیت دارد تنوره می‌کشد که غلبه کند که هوای نفس است و آتش است، دارد شعله می‌کشد، آنجا اگر تضرعی صورت بگیرد، تقاضایی صورت بگیرد، آن محبت امکان پیدا کند و ما از قبل آن را تثبیت کرده باشیم، درون دلمان او را جای گیر کرده باشیم می‌تواند این را خاموش کند. این ایام هم که مصادف با محبت حضرت فاطمه(س) بود، انشاءالله این آتش در دل ما با این محبت خاموش می‌شود و این برد و سلام در وجود ما می‌ماند.
شریعتی: خیلی نکات خوبی شنیدیم. خداوند حق دارد وقتی بنده خوبی مثل ابراهیم دارد کلی برایش سنگ تمام بگذارد و خلیل خدا شود. انشاءالله ما هم سعی کنیم که نزدیک شویم و به آنجا برسیم. «الّلهم صلّ على محمّد و على آل محمّد كما صلّيتَ‏ على ابراهيم و على آل ابراهيم» امروز صفحه‌ی 509 قرآن کریم، آیات 20 تا 29 سوره مبارکه محمد در سمت خدا تلاوت می‌شود.
«وَ يَقُولُ‏ الَّذِينَ‏ آمَنُوا لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَ ذُكِرَ فِيهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلى‏ لَهُمْ «20» طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ «21» فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ «22» أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى‏ أَبْصارَهُمْ «23» أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها «24» إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ «25» ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّهُ سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ «26» فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ «27» ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّهَ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ «28» أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغانَهُمْ «29»
ترجمه: و كسانى كه ايمان آورده‏اند مى‏گويند: چرا سوره‏اى (براى جهاد) نازل نمى‏شود؟ پس هنگامى كه سوره‏اى محكم و روشن نازل مى‏گردد كه در آن نامى از جنگ رفته است، بيماردلان را مى‏بينى كه به تو نگاه مى‏كنند مانند نگاه كردن كسى كه از (سكرات) مرگ بى‏هوش شده است، پس همان مرگ برايشان سزاوارتر است. فرمانبردارى و سخن سنجيده (شايسته و بايسته آنان است) پس هنگامى كه امر (كارزار) قطعى شد (از رفتن به جهاد سر باز مى‏زنند) اگر به خدا راست گويند (و صادقانه جهاد كنند)، قطعاً برايشان بهتر است. پس (اى بيماردلانِ سست ايمان!) اگر (از جهاد) روى گردانيد، جز اين از شما انتظار نمى‏رود كه در زمين فساد كنيد و پيوندهاى خويشاوندى را قطع كنيد. آنانند كسانى كه خداوند از رحمت خويش دور و (گوششان را) كر و چشم‏هايشان را كور ساخته است (نه حقّى مى‏شنوند و نه حقّى مى‏بينند). آيا در قرآن تدبّر و تأمّل نمى‏كنند يا بر دلهايشان قفل‏ها خورده است. همانا كسانى كه پس از آن كه راه هدايت برايشان روشن شد به آن پشت كردند، شيطان (رفتار بدشان را) برايشان آراسته و آنان را با آرزوهاى طولانى فريفته است. اين، به خاطر آن است كه (بيماردلان مرتد) به كسانى كه از دستورات الهى ناخشنود بودند، گفتند: ما در بعضى امور از شما اطاعت خواهيم كرد، در حالى كه خداوند پنهان كارى آنان را مى‏داند. پس (حال آنان) چگونه خواهد بود، آنگاه كه فرشتگان جانشان را بازگيرند، در حالى كه به صورت و پشت آنان مى‏كوبند. اين (نوع جان گرفتن) به خاطر آن است كه آنان از آنچه خداوند را به خشم مى‏آورد، پيروى كرده و خشنودى خدا را خوش نداشتند، پس خداوند نيز اعمالشان را تباه كرد. آيا كسانى كه در دل‏هايشان بيمارى (نفاق و كفر) است، پنداشته‏اند كه خداوند هيچ وقت كينه‏ها و حسادتشان را آشكار نخواهد كرد؟
شریعتی: خیلی خوشحالیم که خدمت شما هستیم. به کانال ما سر بزنید. دوستان من مطالب مفید و ارزنده‌ای در کانال ما قرار دادند. اشاره قرآنی را بفرمایید.
حاج آقای عابدینی: در محضر سوره محمد هستیم. من آخرین آیه این صفحه را انتخاب می‌کنم. «أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغانَهُمْ» کسانی که در قلب‌هایشان مرض و کینه و بغض و نفاقی هست فکر می‌کنند خدا آنها را آشکار نمی‌کند؟ چون خدا و عالم صدق محض است هر چیزی که غیر از صدق در درون انسان باشد بالاخره رسوا می‌شود. بترسیم! لذا سعی کنیم با این تهدید الهی، چون خدا تهدید کرده که هر چیزی در درون شما به غیر از صدق باشد، بترسید از اینکه بیرون بریزد. تهدید کرده تا ما خودمان این اصلاح را کنیم. اگر در دنیا نشد، در روزی که کتاب اعمال انسان داده می‌شود انسان «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» است. اما خوب است که قبل از آن «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» انسان اینجا حسابش را پاک کند و با صدق احساس کنیم به محضر ربوبی می‌خواهیم راه پیدا کنیم.
شریعتی: ادامه بحث شما را می‌شنویم.
حاج آقای عابدینی: بعد از اینکه ابراهیم از آتش بیرون آمد، چون نمرود نمی‌توانست با ابراهیم(ع) برخورد تند کند، مجبور شد یک مکالمه‌ای با او داشته باشد که بتواند ابراهیم را محکوم کند. این مکالمه یک احتجاجی است. وقتی به هم می‌رسند، خدا نقل می‌کند: «أَ لَمْ‏ تَرَ إِلَى‏ الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ» (بقره/258) نمرود شروع کرد با ابراهیم در مورد خدایش گفت. آن کسی که خدا به او ملک داده بود، یعنی به نمرود، وقتی به هم رسیدند ابراهیم به او گفت: «إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ» خدای من کسی است که می‌میراند و زنده می‌کند. «قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ» گفت: من هم می‌توانم. دستور داد دو زندانی را بیاورند، یکی را گردن بزنند و یکی را آزاد کنند. حکم او اعدام بود، گفت: آزادش کنید. حکم این اعدام نبود، اعدامش کرد. این مغالطه کرد. امام صادق(ع) در روایت دارد وقتی به اینجا رسید، مردم برای نمرود دست زدند. امام صادق(ع) دارد که ابراهیم به نمرود گفت: حالا آن کسی را کشتی، زنده کن اگر می‌توانی! دیگر در قرآن این ذکر نشده است. «قالَ إِبْراهِيمُ» ابراهیم دید با این برهان دیگر نمی‌تواند با این برخورد کند. چون دارد مغالطه می‌کند. «فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِين‏» گفت: خدای من خورشید را از مشرق طالع کرده است، تو اگر می‌توانی کاری کن از مغرب طلوع کند. اینها می‌دانستند که اگر به ابراهیم بگویند: تو به خدایت بگو خورشید از مغرب طلوع کند، می‌تواند. چون در آتش دیده بودند. تازه اتفاق افتاده است. لذا آنها از ابراهیم چیزی نمی‌خواستند. ابراهیم از اینها طلب کرد. اینجا که رسید «فَبُهِتَ» نتوانست. «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِين‏» این ظلم به خودش کرده بود لذا مورد هدایت الهی قرار نمی‌گرفت. البته برهان جای باز شدن و یک بحث توحیدی عمیقی دارد که در هفته‌ی آینده ادامه می‌دهیم.
شریعتی: دعا بفرمایید.
حاج آقای عابدینی: انشاءالله خدای متعال ما را در حوادثی که برایمان پیش می‌آورد، گفتاری را که از آن حوادث با ما دارد، ما را به آن گفتار مطلع کند و بتوانیم مطابق آن چیزی که خدا از ما می‌خواهد عمل کنیم. انشاءالله هیچ حادثه‌ای ما را از خدا دور نکند و بدانیم که خدا قدرت برای رفع هر مشکلی را دارد. انشاءالله خدای متعال گرفتاری همه مؤمنین و مریض‌ها، شغل جوانان و ازدواج جوان‌ها که مشکل پیدا کرده است، همه اینها را به برکت قدرت و عزت خودش برطرف بفرماید.
شریعتی: بهترین‌ها نصیب شما شود. شهادت می‌دهم معراج یعنی چشم‌های تو، شهادت می‌دهم چشم تو یعنی سوره اسراء.
پاسخ
#7
برنامه سمت خدا مجلس شماره 6:
موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 21-12- 95
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
من بی‌تو دمی قرار نتوانم کرد *** احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی *** یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
شریعتی: سلام می‌کنم به همه شما هموطنان عزیزم. خانم‌ها و آقایان. خدا را بی‌نهایت شاکرم که امروز در آغازین روز هفته با سمت خدا مهمان خانه‌های شما هستم و همراه حاج آقای عابدینی عزیز. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید.
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز. انشاءالله ایام برایشان خوب باشد و بشارت‌های خوبی را در ایامی که نزدیک به فصل بهار می‌شویم برای همه داشته باشیم.
شریعتی: انشاءالله در آستانه بهار دل و جانتان بهاری باشد و روزهای پایانی سال که منور به نور حضرت زهرا(س) برای همه پر خیر و برکت باشد و انشاءالله به برکت این نام سال جدیدی را آغاز کنیم. در محضر حضرت ابراهیم، پیامبر مهربان و دوست داشتنی هستیم. نکات خوبی را شنیدیم، امروز ادامه قصه حضرت ابراهیم را می‌شنویم.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم. «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ آلِ مُحَمَّدَ كَما صَلَّيْتَ‏ عَلى‏ ابْراهيم وَ آلِ ابْراهيم انَّك حَميدٌ مَجيدٌ» انشاءالله صلوات ما بر پیغمبر و آل پیغمبر و بر ابراهیم و آل ابراهیم در دنیا و آخرت باشد تا باعث شفاعت آنها نسبت به ما باشد که احتیاج به شفاعت شاید هنوز بر ما روشن نیست اما آن موقع خوب آشکار می‌شود که اولیای الهی در درگاه خدای تبارک و تعالی چقدر دستگیری می‌کنند از کسانی که سر تا پا احتیاج هستند. انشاءالله لطف و محبت آنها نسبت به ما شامل باشد و ما هم این ادراک محبت را در دنیا نسبت به این اولیای الهی داشته باشیم تا این ارتباط ایجاد شود. این رابطه‌ی شفاعت انشاءالله برقرار شود. هرچقدر در دلها‌یمان احساس محبت به خوبان بکنیم نشان می‌دهد خدای متعال ما را مورد لطفش قرار داده است، سعی کنیم آن دوستان خدا را خیلی دوست داشته باشیم.
شریعتی: یک حسی درون من است که شاید بیننده‌ها هم این حس را داشته باشند که در هفته‌های اخیر یک ارتباط و یک محبت خاصی بین ما و حضرت ابراهیم شکل گرفته است.
حاج آقای عابدینی: بالاخره پیامبر فطرت است. پدر پیغمبر اکرم است و تعبیرات مختلفی که در قرآن نسبت به ابراهیم خلیل آمده است بی‌نظیر است، «وَ إِبْراهِيمَ‏ الَّذِي‏ وَفَّى» (نجم/37) خدا تعریف می‌کند که «وَفَّی» ابراهیم هرچه بر عهده‌اش بود وفا کرد و انجام داد. خیلی از تعبیرات در مورد ابراهیم از جانب خدا زیبا و عالی است. لذا جا دارد این نبی اولوالعزم و گرامی را دوست داشته باشیم و در دل و زندگی‌مان با او انس داشته باشیم. به خصوص لحظه‌ای که لطف حضرت حق شامل حضرت ابراهیم شد و آتش را برد و سلام کرد. ابراهیم محبوب خداست و خلیل الله است. انشاءالله رابطه‌هایمان گرمتر باشد.
بعد از اینکه جریان آتش تمام شد و ابراهیم خلیل از آتش خارج شد، تحلیل اوضاع متفاوت می‌شود. تعبیر قرآن بعد از آتش دو تعبیر زیباست که «وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ» (انبیاء/70) آن‌ها می‌خواستند ابراهیم را با کید و مکرشان تحت فشار قرار بدهند و از سر راه بردارند. اما خدای تبارک و تعالی سنتش این است. «وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ» ما آنها را خاسر و زیانکار قرار دادیم. نه ابراهیم! کسی که خودش را با خدا گره بزند، هیچگاه دچار خسران نیست. این قاعده است. این قاعده فهم مفهومی‌اش ساده است. اما مصداقی اگر انسان این شهود را داشته باشد و این لذت را ببرد، دیگر چیزی در مقابل خدا در وجود انسان قد عَلم نمی‌کند. «وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ» آنها را خدا خاسر و زیانکار قرار داد. نه فقط خاسر، «أخسَر» یعنی بیشترین زیان متوجه همان‌ها بود. در آیه دیگر می‌فرماید: «فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ» (صافات/98) پایین‌ترین، تحقیر شده ترین خودشان شدند. یعنی با آتشی که برای ابراهیم درست کردند، در مقابل رجل الهی هرکسی قد علم کند و بخواهد او را ضایع کند، «هر آنکس پف کند، ریشش بسوزد» تعبیر خیلی زیبایی است که اگر کسی بخواهد در مقابل خدا قد علم کند، «فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ» دیگر از آن تحقیر بالاتر امکان پذیر نیست. لذا وقتی ابراهیم از جانب خدای متعال اینگونه اکرام شد که حیله‌های آنها در آتش، البته توقع این نیست که همیشه نسوختن در آتش باشد، سنت خدا اینگونه نیست که حتماً اگر می‌خواهید حجتی را بالا ببرد به این باشد که نسوزد. اینجا اقتضای احتجاج الهی در این بود که نشان بدهد. اینگونه نیست که حتماً نبی الهی باید سیر باشد، تشنه نباشد، سختی نداشته باشد. بیشترین مشکلات همیشه برای انبیا پیش می‌آمد. اما راهشان را از جانب خدا جدا نمی‌کنند. ارتباطشان را با خدا ضعیف نمی‌کنند. لذا خدا بیشترین ابتلائاتش را برای انبیاء پیش می‌‌آورد که «البلاء للولاء» اول بلا برای دوست داران است. چون می‌خواهد ورزیده‌تر شود. لذا اگر اینجا اینطور شده فکر نکنیم دیگر هر نبی که هست هیچ سختی ندارد. اما اینجا خود نسوختن احتجاج است. خودش یک حجت و استدلال بود. لذا حتی در نظام اولیای غیر از انبیاء هم ما داریم. گاهی کسی به واسطه ترک گناهی که متعدد نقل شده که دست از یک فسادی برداشت و باعث شد آتش بر او سرد باشد. مثلاً آهنگر در آهنی که گداخته است، وقتی از تنور در می‌آورد، نمی‌سوخت. یعنی خدای تبارک و تعالی نسبت به اولیائش یک سنتی دارد و می‌تواند اینها را به عنوان یک استدلال و حجتی برای دیگران قرار بدهد که این استدلال و حجت بتواند مردم را به سمت خدا سوق بدهد. لذا گاهگاهی است که عادت هم نشود و احساس کنند از حجیت بیافتد، از استدلال بیافتد. استدلال اینگونه است که باید طوری باشد که عادت نشود.
بعد از اینکه ابراهیم خلیل از آتش خارج شد و عزتی پیدا کرد و دلها را تکان داد، ما الآن اگر خودمان را در آن شرایط ببریم، مردم مدتی شاید نزدیک چهل روز، بعضی نقل شده تا چند ماه مردم قربة الی الله هیزم جمع می‌کردند تا ابراهیم را بسوزانند و شور و شعفی در بین مردم بود تا از خدایان خودشان دفاع کنند. آتش به پا شده حالا هلهله می‌کنند، و بعد هم خاموش شدن آتش و خارج شدن ابراهیم از آتش، حالا جریان مغلوبه شده است. به طوری که ابراهیم(ع) در بین مردم که راه می‌رود، در بین قومش که راه می‌رود ولوله است. گفتگو است و دیگر دلها مثل سابق عناد و کینه نسبت به ابراهیم به آن شدت ندارند. مردم چون با چشم دیدند، احساس می‌کنند که این خبر، خبری نبود که از دور برسد. اینها مشاهده کردند. مشاهده کردن خیلی زود دل را متمایل می‌کند. لذا نوع احتجاج‌های ابراهیم با قومش متفاوت شد. با قوم احتجاجاتی دارد که پس از این قوی‌تر است. اگر قبلاً احتجاجات ابراهیم(ع) با ایجاد تزلزل در اعتقاد طرف مقابل بود، تا با سؤال اگر یادتان باشد گفت: اینهایی که خودتان تراشیدید را چطور عبادت می‌کنید؟ «ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ‏» (انبیاء/52) اینهایی که خودتان برایشان عکوف می‌کنید، این تماثیل چه هستند؟ سعی می‌کرد با سؤال اینها را متوجه کند. یا آنجایی که فعل برائت را با شکستن بت‌ها انجام داد، تا ایجاد سؤال کند. که از بت بزرگ بپرسید! قبلاً با این نگاه حرکتش را صورت می‌داد و شبهه‌ی در اعتقاد جزمی که عادت اینها شده بود را زیر سؤال می‌برد. اما بیش از این سعی می‌کرد تا مردم رمیده نشوند. چون قصدش این بود که مردم را جذب کند و نگاه هدایتی داشته باشد. نمی‌خواست مردم را دور کند. لذا نگاه جذبی داشت. با این نگاه جذبی با ایجاد سؤال محقق می‌شد. اما از این به بعد مردم یک حجتی را دیدند که خیلی دلها نرم شد. لذا اگر قبلاً ابراهیم سراغ اینها می‌رفت و با اینها گفتگو می‌کرد، حالا از این به بعد مردم خیلی مشتاق شدند. می‌بینید در قرآن گاهی ذکر می‌شود که قومی آمدند با ابراهیم احتجاج کنند. حالا یک شخصیت مطلوبی شده است. درست است نقل نشده که عده‌ی زیادی ایمان آورده باشند، اما نقل شده در بعضی از آیات که «وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَه‏» با کسانی که به او ایمان آورده بودند، معلوم می‌شود عده‌ای هم در آن دوره ایمان آوردند. دلها تا این مرتبه هم جلو رفت که حتی بعد از این آتش این حجت اثرگذار بود.
وقتیاین حجت اثر گذار شد، خود به خود دستگاه حاکمیت هم احساس خطر بیشتری می‌کند. اگر تاکنون ابراهیم(ع) «فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ‏ لَهُ‏ إِبْراهِيمُ» (انبیا/60) جوانی است که اسمش ابراهیم بود. او را محاکمه کردند و در آتش انداختند، به عنوان یک جوان گمنام که اسمش ابراهیم بود، از حالا به بعد ابراهیم است. لذا تعبیری که در قرآن می‌شود، چون قرآن نقل آن جریان را می‌کند. الفاظی به کار می‌برد، همینطور که می‌فرماید: «فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ‏ لَهُ‏ إِبْراهِيمُ» این نمی‌‌خواهد ابراهیم را کوچک نشان بدهد. می‌خواهد بگوید: تلقی مردم اینطور بود. دارد حکایت می‌کند و خود این حکایت کردن درونش هدایتگری است که ببینید آن موقع قبل از آتش با ابراهیم اینطور برخورد می‌کردند، از این به بعد می‌گوید: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَ‏ إِبْراهِيمَ» (بقره/258)‏ نمرود قبلاً اجازه نمی‌داد یک جوان یا نوجوان بخواهد با او به گفتگو بپردازد. اما اینجا می‌گوید: او به سراغ ابراهیم آمد. او ابراهیم را دعوت کرد تا با او گفتگو کند. با اینکه ابراهیم(ع) از جهت نظام اقتصادی نقل شده در آن شرایط شاید جزء کسانی بود که به خصوص در این مدتی هم که گذشته بود، از لحاظ سرمایه و ثروت، ثروتمند بودند. به خصوص پس از ازدواج که صورت گرفت، چون حضرت ابراهیم بعد از این جریان ازدواج می‌کند و دختر یک نبی را می‌گیرد که اسم آن نبی لاحج بوده و ساره (س) فرزند لاحج بود که پیغمبر بود. گفتیم که عموی پیغمبر یا پدربزرگ مادری ابراهیم بود. آباء ابراهیم(ع) همه جزء موحدین بودند. پدر ساره هم که همسر ابراهیم می‌شود، پدر او هم از انبیاء بوده است و ثروتمند بوده است. ساره تمام ثروتی که برای او بوده است را وقتی به ازدواج ابراهیم(ع) درمی‌آید همه را به ابراهیم هدیه می‌کند و در اختیار ابراهیم قرار می‌دهد. همانند حضرت خدیجه(س) همه را در خدمت ابراهیم قرار می‌دهد.
بعد از این جریان مسأله تفاوت کرده است. حالا قصه متفاوت شده و حجت‌هایی پیش می‌آید، من بعضی را اشاره می‌کنم. مثلاً در سوره عنکبوت می‌فرماید: «فَما كانَ جَوابَ‏ قَوْمِهِ‏» (عنکبوت/24) بعد از اینکه بت‌ها را شکست، «إِلَّا أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ» خدا وقتی ابراهیم را از نار نجات داد، «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» بعد از این وقتی اینطور شد، «وَ قالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثانا» (عنکبوت/25) بلافاصله یک احتجاج دیگر، یعنی نگذاشت که آن گرمای آتش خشک شود، دید الآن وقتی است که خود وارد میدان شود. دلها آماده است. «مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» می‌گوید: شما دوستی‌هایی را که براساس نظام حیات دنیا، این مربوط به ما هم هست. اگر دوستی‌ها براساس نظام حیات دنیا باشد، چه در این دنیا و چه در انتها منجر به دشمنی می‌شود. یعنی دوستی‌های حیات دنیا چون براساس حیات دنیاست، دوام ندارد. «الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ» (زخرف/67)     آنهایی که اینجا با هم خلیل هستند، و خیلی دوست هستند و گرم هستند. وقتی پای قیامت وسط می‌آید، پای معاد وسط می‌آید، اینها دیگر هیچ محور دوستی ندارند. هرچند اگر پدر و فرزند باشند. «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيه‏» (عبس/34-36) از همه نزدیک‌ترین‌ها و دوستانش، اگر محور خدا نباشد، اینجا این دو حجت را برای آنها می‌آورد. که فکر نکنید این دوستی‌ها، دوستی‌های پایدار است. «يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ» شما که بینتان«مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» بوده است، ارتباط شما با بت‌ها و اتخاذ شما نسبت به بت‌ها باعث شده بود فکر کنید یک امت هستید و همه تابع یک بت هستید، می‌گوید: این منشأ دشمنی‌ها و کینه‌ها و لعن بعضی به بعض می‌شود. آن کسی که این را تراشید و آماده کرد، «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا» (بقره/166) آن کسی که تبعیت شده از کسی که تبعیت کرده تبرّی می‌کند، اینها هم می‌بینند که همه عمرشان را در آن راه سرمایه‌گذاری کردند. این هم از آنها تبری می‌کند و او هم از اینها. یعنی تبدیل به دشمنی و کینه می‌شود. «مَأْواكُمُ‏ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرِينَ» (عنکبوت/25) اینجا در حقیقت بعد از اینکه این جریان احتجاجات ابراهیم خلیل با قومش، تهاجمی‌تر می‌شود. شدید‌تر می‌شود و آمادگی پیدا کردند لذا خود نمرود می‌بیند که اوضاع خوب نیست. از یک طرف دیگر تهدید به قتل ابراهیم فایده ندارد. دیگر از آتش بالاتر برای قتل کاری نمی‌آمد. زندان فایده ندارد چون بین مردم این پیچیده و مردم دارند ولوله کار ابراهیم و کلام ابراهیم را دارند. چه وقتی بت‌ها را شکست، یک کار عملی که همه سرها در اثر نداشتن جواب به زیر افتاد. از آن طرف می‌بیند اگر بخواهد با این جوان به استدلال بگذراند، یکبار استدلال را دید در رابطه با شکستن بت‌ها. البته نمرود هم شخص ساده‌ای نبود. کسی که می‌تواند خودش را تا این حد جلو بیاورد که بگوید: من مدبر شما هستم. من مالک شما هستم، مردم هم بپذیرند. باید یک شخصی باشد که جاذبه‌‌های مختلف و قدرت‌های مختلفی داشته باشد، هر آدم سردی این قدرت و توان را ندارد.
بنده خدایی می‌گفت: بعضی وقت‌ها در کسانی که به گرفتاری مبتلا می‌شوند از شدت زیرکی است. باید خدا خیلی انسان را حفظ کند که زیرکی‌ها در جهت صحیح به کار بیافتند و الا شیطان دنبال آدم‌‌های زیرک هست که زیرکی‌ها را به انحراف بکشاند. لذا نمرود شخصیت قوی بوده است. برای خودش قدرتمند بوده است. وقتی استدلال ابراهیم در جریان  شکستن بت‌ها غلبه کرد و یکباره یک ولوله‌ای انداخت که او را بسوزانید، اگر اهل عمل هستید، «ِإِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ‏» (انبیاء/68) یکباره جَوّ عوض شد. جوّ را احساسی کرد. یعنی از جوّ استدلالی که ابراهیم داشت آنجا استدلال می‌کرد، یکباره جوّ را عوض کرد و احساسی شد. تا جو احساسی شد مردم اصلاً دیگر همه چیز یادشان رفت. دنبال هیزم جمع کردن افتادند. یک کار عملی کردند. آنجا این کار را کرد و تجربه کرد، دید می‌تواند در مقابل استدلال ابراهیم، بلکه با زیرکی و اینکه سر مردم را شیره بمالد. یک تعبیری بعضی از مفسرین کردند اینکه در دوران نمرود که بابِل پایتخت بود که در بابل عراق است. از جهت رشد تکنولوژی و مسائل صنعتی جزء پیشرفته ترین ایام آن دوره‌ها محسوب می‌شوند. لذا آثاری که از آن دوره به جای مانده است آثار زیادی به عنوان آثار باستانی هنوز مقبول است. لذا دوران قوی بوده است.
یک بزرگی از مفسرین حضرت آیت الله جوادی فرمودند: که گاهی رشدهای تکنولوژی و مادی امکان پذیر است. عقل تجربی رشد می‌کنند، اما آن حقیقت عقل که عقل الهی باشد، نه! لذا مردم در زمان نمرود از جهت عقل الهی خیلی ساده انگار بودند. هرچند از جهت عقل تجربی خیلی پیشرفته بودند، شاید گاهی در امروز ما هم مصداقی از آن باشد که از جهت صنعتی خیلی پیشرفت شده اما هیچگاه پیشرفت صنعتی ملازم با پیشرفت عقل نیست. استدلال پذیری، یعنی استدلال را فقط در مرتبه‌ی محسوس می‌بینند. دوره‌های متعددی بعد از رنسانس که اینها دارند، مثلاً می‌بینید که حس گرایی شدید شده است. همه چیز را عقل در حد حس می‌دیدند. این بیانی که در آیه قرآن در سوره بقره آمده است. جایگاه این آیه که آیه 258 سوره بقره هست، بعد از آیت الکرسی این آیه آمده است. در آیت الکرسی که شروع می‌شود، «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُ‏ الْقَيُّومُ» جزء آیات عظیمی است که عنوانش هم آیت الکرسی است. «وسع کرسیه» آن کرسی نظام حاکمیت الهی است. عرش نظام علم الهی است. کرسی نظام حاکمیت الهی است. کرسی تعبیر به این است که حاکم وقتی جلوس بر آن صندلی حاکمیتی می‌کند و بر آن منصب حاکمیتی می‌کند، اسمش را کرسی می‌گذارند. اینجا خدا از همین مسأله اعتباری تعبیر شد که حاکمیت خدا همه سماوات و ارض را پوشانده است. اما مبتنی بر «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُ‏ الْقَيُّومُ» است. او حی و قیوم است. این حی و قیوم بعد از آیت الکرسی که آن سه آیه تمام می‌شود، سه جریان «احیا و اماته» را خدا ذکر می‌کند. اولی و سومی مربوط به ابراهیم خلیل است. دومی هم مربوط به حضرت عُزیر(ع) است. اولی این است «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ» (بقره/258) آیا ندیدی آن کسی را که خدا به او سلطنت داد، سلطنت دادن خدا به این معنا نیست که به او قدرت حاکمیت داد. یعنی این توان را در او ایجاد کرده بود، این توان را به فعلیت رساند و توانست حاکم شود. اینگونه نیست که هرگاه حاکمیت ایجاد شود، بگویند: از جانب خداست. پس کسی نباید مخالفت کند. چنانچه در اعتقادات بعضی وارد شده که نباید حاکم را مخالفت کرد یا اگر خدا به کسی حاکمیت و ثروت می‌دهد حتماً محبوب عند الله باشد. این تعبیری که در آیه هم داریم، چون شبهه زیاد ایجاد می‌شود که بعضی فکر می‌کنند اگر یک موقعی خدا به کسی ثروت یا مکنتی می‌دهد، سلطنتی می‌دهد، این حتماً محبوب خداست که به او داده شده است. تعبیر قرآن این است که «فَأَمَّا الْإِنْسانُ‏ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَن» (فجر/15) وقتی به او نعمت داده می‌شود، می‌گوید: خدا مرا اکرام کرده است. «وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ» (فجر/16) اگر خدا برایش تنگ گرفت، خدا به من اهانت کرده و ما را پست داشته است. این تعبیر صحیح نیست. لذا خدا نسبت به انبیاء، اکثر انبیاء را در سختی قرار داد. موسی وقتی وارد کاخ عظیم فرعون شد، فرعون او را تحقیر کرد که موسی به من می‌گوید: اگر به خدای من و من ایمان بیاوری و مرا تصدیق کنی، سلطنت تو را حفظ می‌کنم. به موسی نگاه کنید! یک پوستین بر تن دارد. نه دستبند طلایی دارد. همه خندیدند! این نگاه امروز ما هم هست! اینجا اگر خدا کسی را انتخاب می‌کند مثل طالوت می‌‌شود. «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ‏ وَ زادَهُ‏ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْم‏» (بقره/247) اصطفاه به دنبالش است. نه فقط دادن، دادن اصطفاه نیست. اصطفاه یعنی برای خودش برگزید. خدا می‌گوید: طالوت را انتخاب کرد، و برای شما این را به عنوان حاکم و فرمانده قرار داد. این نصب خداست. «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً» (ابراهیم/28) خدا به خیلی‌ها نعمت را می‌دهد، اما نعمت را تبدیل به کفر می‌کند. صرف دادن نعمت دلیل بر کفر نیست. و الا کفر، نعمت نمی‌‌شد. می‌گوید: به خیلی‌‌ها نعمت را می‌دهد، اما نعمت را تبدیل به کفر می‌کند. به نمرود نعمت داد که او سلطنت پیدا کرد، اما او این سلطنت را به کفر تبدیل کرد. «وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ» نه فقط خودشان را بلکه عده‌ی زیادی را هم با خودشان به هلاکت می‌رسانند. معلوم می‌شود این کسی است که ریاستی پیدا کرده است. پس صرف ریاست پیدا کردن در دنیا دلیل بر محبوبیت از جانب خدا نیست.
یا در آیه دیگر داریم «وَ لا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ‏ وَ أَوْلادُهُمْ‏» (توبه/85) اموال و اولاد اینها تو را به تعجب وا ندارد، «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الدُّنْيا» همین اموال و اولاد و دارایی‌ها، مایه عذاب است. «وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ» در اینها غفلت ایجاد می‌کند و وقتی از دنیا می‌روند به حالت کفر از دنیا می‌روند که این شبهه نباشد که اگر در اینجا می‌فرماید: «وَ آتاهُ‏ اللَّهُ‏ الْمُلْك‏» (بقره/251) به او ملک داد، پس معلوم می‌شود خدا داده است. نه! این «وَ آتاهُ‏ اللَّهُ‏ الْمُلْك‏» جزء همین مال و ولد است که خدا می‌دهد. همان عزتی است که خدا به عنوان نعمت ایجاد می‌کند، که این آزمایش است. لذا «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَ‏ إِبْراهِيمَ‏» (بقره/258) این سراغ ابراهیم رفت. «حاج» نمرود سراغ ابراهیم رفت. حتی خدا اینجا اسم نمرود را نمی‌برد، اما ابراهیم را به عنوان یک کسی که تنه به تنه‌ی نمرود می‌زند، از جهت شهرت و شخصیت که اسم ابراهیم در اینجا برده می‌شود. قبلاً می‌گفت: «فتیً». اینها نکته‌های زیبایی است که این طالب است که ابراهیم را بیاورد و با او محاجه کند و او شروع کننده است. نه اینکه ابراهیم دعوت کننده باشد. شروع کننده نمرود بود.
نمرود دید اوضاع نظام سلطنتی‌اش با جریان آتش دارد زیر سؤال می‌شود. دنبال این بود که ابراهیم را از جهت نگاه مردم، از چشم مردم بیاندازد. لذا شرایطی ایجاد کرد که با او استدلال کند و با مغالطه، چون می‌دانست در استدلال یکبار امتحان کرده است. با مغالطه توانست مردم را از ابراهیم منصرف کند. قدرتمند بود و می‌دانست ذهن مردم حد استدلال نیست. لذا وقتی ابراهیم برای او استدلال کند، این می‌تواند با یک پوششی، با یک مغالطه‌ای مردم را به سمت خود بکشد. چون مردم را خوب می‌شناخت. می‌دانست در آن اوج نیستند که حرف ابراهیم را خوب متوجه شوند. از دنیا منصرف نیستند و قلب‌هایشان به دنیا بیشتر مایل است. لذا به راحتی می‌تواند در حقیقت بر اینها غلبه کند. دنبال یک چنین جلسه‌ای بود. لذا وقتی محاجه او با ابراهیم شروع شد، از او سؤال کرد: «مَن رَبُّک» ربّ تو کیست؟ در قرآن این سؤال نیامده است. فقط می‌گوید: «أَ لَمْ‏ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّه‏» در مورد رب احتجاج کرد. در تعبیر روایات این است که سؤال کرد رب تو کیست؟ ابراهیم خلیل در جواب او فرمود: «أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ» این بیانی است که می‌خواهد نشان بدهد نزاع سر چیست؟ نزاع سر حاکمیت است. «أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ» که خدا در اینجا ذکر کرده است، نمرود با ابراهیم و همه‌ی گذشته و آینده و حال، نزاع با انبیاء و اولیاء و مکاتب دینی و مذاهب دینی ندارند که او می‌خواهد مردم را با خدا آشنا کند. چون دنبال این است که اگر خدا در کار است و او همه کاره است، پس حاکمیت هم از جانب اوست. نقطه بزنگاه کار اینجاست که اگر هر قدرتی از اوست، اگر او محیی و ممیت است، اگر او از جهت نظام تکوینی و وجودی همه کاره است، پس در نظام تشریعی و نظام حاکمیت سیاسی هم او باید کاره باشد. از او باید نصب محقق شود. «أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ» در بحث ما خیلی مهم است. که خدا گفته: نزاع سر ملک است. سر سلطنت است. سر قدرت حکمرانی است. نمرود در این مورد با ابراهیم درگیر شده که چرا داری قدرت حکمرانی مرا زیر سؤال می‌بری؟ چرا سلطنت مرا نشانه گرفتی؟ لذا ابراهیم وقتی می‌خواهد استدلال کند، می‌گوید: «إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ» پروردگار من کسی است که احیا و اماته دارد. اگر احیا و اماته در دست کسی است، قدرت در دست اوست. اگر احیا و اماته خلق عالم با اوست، پس او باید بگوید که بر این نفوس چه کسی باید حاکم باشد. چون او اینها را خلق کرده است و می‌داند حد وجودی و رشدشان و استعداد و کمال و غایتشان به کجا باید برود. این نگاه که استدلال چرا از اینها شروع شده است؟ چون می‌خواهد بگوید: آن قدرتی که رب دارد، آن سبب این است که باید ما نسبت به حاکمیت هم از او بپرسیم که تو چه کسی را حاکم قرار می‌دهی؟ چه کسی را برای حاکمیت نصب می‌کنی؟ چون هم قدرت و توانایی دارد و هم انسان‌ها را خلق کرده و می‌شناسد. امام صادق(ع) می‌فرماید: کسی که انسان را خلق کرده و او را با استعداد و توانایی‌هایی خلق کرده که هیچکس کُنه آن استعدادها را نمی‌شناسند. غایتی که به سمت آن دارند حرکت می‌کنند، کجا باید برسند و کسی نمی‌داند کجاست و آن علم غیبی که لازمه برای هدایت مردم است را کسی نمی‌داند در کجاست و چه کسی دارد. لذا امام صادق می‌فرماید: حتماً باید به نصب معلوم شود. حتماً باید از جانب خدا روشن شود که چه کسی باید مردم را هدایت کند. آنوقت این حاکمیت سیاسی می‌شود. چه کسی قدرت دستش باشد که مردم را به سمت خدا سوق بدهد. اینها می‌خواستند جدا کنند، رابطه با خدا باشد، یا حالت جدایی باشد، حاکمیت هم جدا باشد، اما ابراهیم آمده می‌گوید: «رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ» او در حقیقت احیا کرده است. کسی که احیا کرده است حیات بعد از حیات هم او می‌دهد. «یُحیی و یُمیت» مضارع است، یعنی دائماً این حیات افاضه می‌شود. نه یک حیات! لذا وقتی این استدلال را کرده است، نمرود در مقابل این استدلال دو زندانی را که محکوم به قتل بودند را آورد، یکی را گردن زد و یکی را آزاد کرد. گفت: این احیا و اماته. آزاد کردن را مصداق احیا گرفت که این محکوم به قتل بود. یعنی او را آزاد کردم و حیات دادم. او را هم کشتم یعنی اماته و مردن. «قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ» من هم می‌توانم. پس در اصل مسأله نیامد بگوید: چه ربطی بین احیی و امیت با حاکمیت است. چون فهمید کسی که قدرت و توان ایجاد را دارد، حاکمیت هم با اوست. اما آمد خودش را نشان بدهد که من آن قدرت را دارم. یعنی خدای خودت را به رخ من نکش، من هم همان توانایی‌ها را دارم! لذا این استدلالی که خودش را در این رتبه قرار داد، چون می‌خواست حاکمیت خودش را حفظ کند. می‌خواست حاکمیت و حکمرانی او بر نفوس مطلق بماند.
استدلال ابراهیم خلیل با این نگاه عالی است و چقدر جواب این مردم پسند است. عوام فریبی را به نهایت ایجاد کرد. به طوری ابراهیم خلیل دید اگر از این راه بخواهد ادامه بدهد با این نگاه مردم امکان پذیر نیست که بخواهی ذهن مردم را به سمت خدا ببری. چون ابراهیم خیلی کوتاه حرف می‌زند. «رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ» چقدر استدلال کوتاه و قوی و دقیق است. اگر ابراهیم می‌خواست ثابت کند تو مغالطه کردی، خیلی طولانی می‌شد. لذا ابراهیم خلیل بلافاصله یک برهان دیگر را اقامه می‌کند که هم این برهان تثبیت می‌شود و هم آن برهان که مردم در نگاه عادی‌شان دیگر به سادگی نمی‌توانند انکار کنند، لذا دنباله‌اش می‌فرماید:«قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ» خدای من خورشید را از مشرق می‌آورد و طلوع می‌کند. اگر تو می‌توانی از مرب بیاور. این دیگر مشهود مردم است! اینجا دیگر نمی‌تواند مغالطه کند. نه می‌توانست به ابراهیم بگوید: تو به خدایت بگو خورشید را از مغرب بیاورد. چون می‌دانست ابراهیم می‌تواند. اگر این کار را می‌کرد باز بدتر می‌شد. لذا این را از ابراهیم نخواست. چون می‌دانست حتماً محقق می‌شود و از آن طرف هم خودش نمی‌تواند بیاورد. کسی که شمس در دستش است، بخصوص با این نگاه که خورشید برای اینها مظهر پرستش بود. یکی از بت‌های اینها بود. «فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِين»
شریعتی: خیلی نکات خوبی شنیدیم. انشاءالله سیر ما با حضرت ابراهیم برسد به جایی که قرار است ما را برساند. در سال آینده هم انشاءالله این داستان و سیره حضرت را ادامه خواهیم داد. امروز صفحه‌ی 516 قرآن کریم، آیات 5 تا 11 سوره مبارکه حجرات در سمت خدا تلاوت می‌شود.
«وَ لَوْ أَنَّهُمْ‏ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ «5» يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ «6» وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ «7» فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ «8» وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ «9» إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ «10» يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ «11»
ترجمه: و اگر صبر كنند تا به سوى آنان خارج شوى، قطعاً برايشان بهتر است و خداوند آمرزنده مهربان است. اى كسانى‏كه ايمان آورده‏ايد! اگر فاسقى براى شما خبرى مهم آورد تحقيق كنيد، مبادا (از روى زودباورى و شتاب‏زدگى تصميم بگيريد و) ناآگاهانه به گروهى آسيب رسانيد، سپس از كرده‏ى خود پشيمان شويد. و بدانيد كه در ميان شما رسول‏خداست كه (شما بايد از او پيروى كنيد و) اگر او در بسيارى از امور پيرو شما باشد، قطعاً به سختى ومشقّت خواهيد افتاد، ولى خدا ايمان را محبوب شما قرار داده و در دلهايتان آن را زينت بخشيده است و كفر، فسق و گناه را مورد تنفّر شما قرار داده است. آنها همان رشد يافتگان هستند. (اين علاقه به ايمان و تنفّر از كفر،) فضل و نعمتى بزرگ از طرف خداوند است و خداوند آگاه و حكيم است. و اگر دو گروه از مؤمنان به نزاع و جنگ پرداختند، پس ميان آنان صلح و آشتى برقرار كنيد. سپس اگر يكى از دو گروه بر ديگرى تجاوز كرد، با متجاوز بجنگيد تا به فرمان خداوند بازگردد. پس اگر متجاوز بازگشت (و دست از تجاوز برداشت)، ميان آن دو گروه به عدالت صلح برقرار كنيد و عدالت ورزيد كه خداوند عدالت‏پيشگان را دوست دارد. همانا مؤمنان با يكديگر برادرند، پس ميان برادران خود، (در صورت اختلاف و نزاع) صلح و آشتى برقرار كنيد و از خدا پروا كنيد تا مورد رحمت قرار گيريد. اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! مبادا گروهى (از شما) گروهى ديگر را مسخره كند، چه بسا كه مسخره‏شدگان بهتر از مسخره‏كنندگان باشند و زنان نيز، زنان ديگر را مسخره نكنند، شايد كه آنان بهتر از اينان باشند و در ميان خودتان عيب‏جويى نكنيد و يكديگر را با لقب‏هاى بد نخوانيد. (زيرا) فسق (و بدنام بودن) پس از ايمان، بد رسمى است، (و سزاوار شما نيست.) و هركس (از اين اعمال) توبه نكند، پس آنان همان ستمگرانند.
شریعتی: خیلی خوشحالیم که خدمت شما هستیم. انشاءالله هرجا که هستید زندگی‌تان منور به نور قرآن باشد. اشاره قرآنی را بفرمایید.
حاج آقای عابدینی: در محضر آیه 6 سوره حجرات هستیم. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ» می‌گوید: یک خبری را به شما دادند و این خبر باعث شد احساسات مؤمنین جریحه دار شود که ارتداد یک قومی بود که بنی المصطلق بود. این باعث شد که اینها در مقابل آنها لشگرکشی کنند و برود به جنگ آنها، اما این خبر اصلش دروغ بود. لذا این یکی از آیاتی است که در اصول فقه مورد بحث قوی واقع شده در رابطه با حجت خبر واحد که یک خبر که می‌رسد چطور است که بحث مفصلی دارد. اینجا می‌گوید: «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ» اگر یک کسی که عدالتش ثابت نشده است، ولید این خبر را آورده بود. می‌گوید: اگر اینطور بود، به اعتبار حرف او کاری را انجام ندهید که باعث شود پشیمان شوید و قدرت جبران نداشته باشید. ما امروز در این شبکه‌های اجتماعی گرفتار هستیم و خبر را می‌گذارند و شایعه می‌کنند نسبت به افراد مختلف. اگر ذهن انسان با خواندن این خبرها نسبت به شخصی یک قدری کدورت ایجاد شود، حتی خبر صحت و سقمش معلوم نباشد، از جهت الهی مغضوب الهی است و انسان در ذهن خودش هم حتی برای کسی هم نقل نکند چه برسد که بر دیگری هم نقل کند و بفرستد. همین مقدار بدبینی در ذهن خودش هم ایجاد شود، گفتند: اگر کسی بدون اینکه تبین و تفحص کرده باشد چیزی در ذهنش خطور کند، نگاهش به دیگران عوض شود، ما الآن نزدیک انتخاب ریاست جمهوری هستیم و باب شایعات قوی‌تر می‌شود. لذا خیلی مراقب باشیم که این باعث آتش زدن به ایمان ما نشود.
«وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِين» می‌گوید: چرا این استدلال‌‌ها آنها را هدایت نکرد. چون اینها به خودشان ظلم کرده بودند. نه فقط به خودشان بلکه در جامعه ایجاد ظلم کرده بودند. ظلم مانع هدایت می‌شود. یعنی اگر انسان حقی را رعایت نکرده، این حق وقتی ضایع شده باشد، هم انسان هدایت‌های سابقش را از دست می‌دهد، هم از این حرف می‌شنود و حرف صحیح هم هست. اما در دل این جای نمی‌گیرد. نمی‌داند چرا. علتش این است که انسان کاستی‌هایی نسبت به حقوق دیگران دارد. لذا سعی کنیم اگر می‌خواهیم آن باب هدایت به راحتی به روی ما باز شود، حقوقی را که بر گردن ما نسبت به دیگران هست، بهتر رعایت کنیم که اگر حقوقی عقب افتاده است، جبران بکند. و اگر گناهی هست توبه بکنیم تا باب هدایت باز شود.
شریعتی: این روزهای پایانی سال فرصت مناسبی برای حسابرسی به کارها و اعمال سال گذشته است. دعا بفرمایید.
حاج آقای عابدینی: انشاءالله خدای متعال در این ایام پایانی ما را موفق کند که هر ظلمی بر گردن ما هست بتوانیم جبران کنیم.
شریعتی: سلام بر پیامبر رحمت و مهربانی حضرت محمد(ص).
پاسخ
#8
برنامه سمت خدا مجلس شماره 07 :
موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 19-01- 96


بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین


با حضورت ستاره‌ها گفتند: نور در خانه‌ی امام رضاست
کهکشان‌ها شبیه تسبیحی دست دردانه‌ی امام رضاست
مثل باران همیشه دستانت، رزق و روزی برای مردم داشت
برکت در مدینه بود از بس، چهره‌ات رنگ و بوی گندم داشت
زیر پایت همیشه جاری بود، موج در موج دشتی از دریا
بخدا با خداتر از موسی، بی‌عصا می‌گذشتی از دریا
رزق و روزی شعر دست شماست، تا نفس هست زیر دِین توییم
تا جهان هست و تا نفس باقیست، ما فقط محو کاظمین توییم
من به لطف نگاهت ای باران، سوی مشهد زیاد می‌آیم
دست بر روی سینه هربار از سمت باب الجواد می‌آیم
شریعتی: سلام می‌کنم به همه شما دوستان عزیزم. خانم‌ها و آقایان. عید میلاد با سعادت امام جواد(ع) مبارکتان باشد. انشاءالله هرچه خیر و برکت هست به برکت نام امام جواد نصیب شما شود. حاج آقا عابدینی سلام علیکم. ایام مبارک باشد. سال نو بر شما مبارک باشد.
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز. سال نو را به همه تبریک می‌گویم. انشاءالله سال با برکتی برای همه ما باشد. انشاءالله این سال برای همه ما سال تحولی باشد که بتوانیم بهتر از گذشته چه در دنیا، چه در روابطمان با خدای متعال بهتر از گذشته بدرخشیم و خدا دست ما را بگیرد. میلاد امام جواد(ع) را هم که ما در پناه پدرش در ایران زندگی می‌کنیم و افتخار ما این است که امام رضا(ع) در کشور ماست و ما دائماً به پابوسی حضرت مشرف می‌شویم، انشاءالله خدای متعال هدایا و جوایزی برای کشور و ملت ما قرار بدهد و دشمنان ما را به واسطه‌ی این میلاد با برکت، دستشان را از سر ما کوتاه کند و عزت مسلمان‌ها را در جهان بیشتر کند.
شریعتی: در سالروز با سعادت امام جواد(ع) اولین جلسه‌ای است که در سال جدید با حضور حاج آقای عابدینی خدمت شما هستیم. امروز چه برای ما آورده‌اید؟
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم.
کلاممان را با نام مبارک امام جواد(ع) آغاز می‌کنیم. فقط این را عرض کنم که دورانی که حضرت به دنیا آمدند و دوران کودکی حضرت بود، مصادف با رحلت امام رضا(ع) شد. لذا یک امتحان و ابتلای سختی برای شیعیان پیش آمد که برای اولین بار کسی به امامت می‌رسد که حدود هشت ساله است و اگر شاید ما هم در آن دوره بودیم برای ما هم باورپذیری‌اش خیلی سخت بود که یک نوجوان یا کودک هشت ساله امام آن معارف الهی، حرکت الهی، هدایتگری مردم بخواهد از طریق او محقق شود. این جریان خیلی‌ها به خصوص فرقه‌های مختلفی که در مقابل شیعه انحراف داشتند، از این فرصت خوب استفاده کردند برای اینکه خودشان را تبلیغ کنند و شیعه را بکوبند. الحمدلله خدای متعال خودش تأیید دارد و نقشه‌ی الهی بر این بوده و مقدمه بوده بر اینکه جریان امام زمان(ع) با همین نسبت محقق شود، احتجاجاتی که امام جواد(ع) کردند، توانست شیعه را تثبیت کند و بلکه بالاتر از گذشته، که اگر کودکی هم در این سن هست، آنچنان اینها در معارف و هدایت‌گری و افضلیت از همه غیر قابل قیاس عالی هستند که بالاترین علمای آن زمان حتی پیرمردان عالم آن زمان نتوانستند در مقابل علمیت حضرات با اینکه به مباحثه و مناظره می‌نشستند، پاسخ سؤالات حضرت را بدهند و حضرت تمام پاسخ‌های آنان مثل یحیی بن اکثم را به راحتی دادند. این خودش در نقشه‌ی الهیه یک جایگاهی برای آن دوره داشت که باید روشن می‌شد تا جریان امام زمان که منجر به غیبت می‌شد که سخت‌تر بود در اینجا زمینه‌سازی شده باشد و مردم آماده باشند. و استدلال‌‌هایی که حضرت کردند قطعاً در مورد امام زمان هم ساری است که استشهاد به نبوت عیسی(ع) می‌کردند، از قرآن استشهاد می‌کردند و همچنین به نبوت یحیی نبی(س) استشهاد می‌کردند که «وَ آتَيْناهُ‏ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (مریم/12) در قرآن آمده است. یا در رابطه با عیسی(ع) «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ‏ الْكِتابَ‏ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» (مریم/30) هنوز در گهواره هست و امثال این استشهادات که تثبیت شد، چون دوره امام زمان منجر به غیبت می‌شد حضرت نمی‌توانست این دفاع‌ها را داشته باشد. لذا در دوران امام جواد آن محقق شد که یک آمادگی کامل باشد و همه به راحتی پذیرفتند که یک کودکی امام شود. ببینید چقدر نقش الهیه دقیق است و آن هم از باب رحمت است که اگر آن موقع آن مسأله می‌خواست محقق شود، هم ابتلای غیبت بود و هم ابتلای کودکی در امامت بود. این دو ابتلا ممکن بود خیلی‌ها را ساقط شوند.
من یک روایتی از امام جواد نقل کنند. حضرت می‌فرماید: «وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ‏ عَيْنِ‏ اللَّه‏» (تحف العقول/ص455) بدان که تو از جلوی چشم خدا دور نیستی. «فَانْظُرْ كَيْفَ تَكُون‏» اگر این را خوب تصور کنی که در همه حالت جلوی چشم خدا هستی، اگر یک جایی دوربینی باشد که دیگران شاهد هستند، چقدر انسان در حرکاتش مراقب است. در افعالش مراقب است. اینجا محضریت مطلقه است. «وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ‏ عَيْنِ‏ اللَّه‏» هیچ لحظه‌ای در جلوی چشم خدا خالی نیست. «فَانْظُرْ كَيْفَ تَكُون‏» با این نگاه ببین چه می‌کنی؟ این روایت شریف از امام جواد(ع) است.
شریعتی: این عیدی حاج آقای عابدینی به ما و همه‌ی بیننده‌های عزیزمان بود. بحث ما با حاج آقای عابدینی سیره‌ی انبیای الهی در قرآن کریم هست. در جلسات گذشته قصه‌ی حضرت ابراهیم را مرور کردیم و نکات لطیفی را شنیدیم. بحث امروز شما را می‌شنویم.
حاج آقای عابدینی: در قصه‌ی حضرت ابراهیم(ع) بودیم. باز هم سلام بر حضرت ابراهیم می‌کنیم. «سلامٌ علی ابراهیم» انشاءالله این محبت‌هایمان را نسبت به انبیای بزرگ قدر می‌دانیم. ابراهیم و بقیه‌ی انبیای بزرگوار کسانی هستند که خدا آنها را برچیده است. مثل میوه‌ای که آدم جدا می‌کند و سعی می‌کند بهترین‌ها را بردارد. خدای متعال از بین موجوداتش اینها را برای خودش گلچین کرده است. ما هم با تقرب و محبت به آنها خودمان را در دایره‌ی وجودی اینها و شفاعت اینها قرار می‌دهیم. سعی می‌کنیم این محبت‌ها برای ما بماند. انسان وقتی از دنیا می‌رود این محبت‌‌ها و بغض‌ها با او همراه است.  خیلی از چیزها می‌ماند. اما اگر محبتی در وجودش نهادینه شد، این محبت‌ها باقی می‌ماند. اینها شفاعت و سنخیت و ارتباط می‌آورد. انشاءالله ما در قیامت با این انبیاء محشور باشیم و این انبیاء راهی باشند به سوی حضرات معصومین و اهل‌بیت(ع) برای ما. انشاءالله.
قبلاً بحثی که داشتیم گذشت تا اینکه ابراهیم خلیل بعد از جریان احتجاجات و جریان آتش و احتجاج با نمرود و بعد دستور به تبعید ابراهیم خلیل و حرکت کردن و رسیدن به پادشاه و جریاناتی که پیش آمد و هدیه‌ی هاجر به ساره(س) و بعد هم رسیدن به ارض مبارک که ابراهیم خلیل به آنجا رسید. بحث ما از جهت سیر تاریخی تا اینجا رسید. مدتی بین بحث وقفه افتاد. این مدتی که فاصله افتاد و دوستان از مطالب دیگر بهره‌مند بودند، دوباره وارد بحث شویم تا کم کم آن سیر تاریخی را ادامه بدهیم. «إِنِّي ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّي سَيَهْدِينِ‏» (صافات/99) این سیر که شروع شد، انشاءالله ما هم همراه شدیم. به تعبیر روایات مهاجر کسی است که «من هجر من السیئات» ابتدا از سیئات هجرت می‌کند. البته آغاز هجرت از سیئات است. انشاءالله بعداً این هجرت از مراتب دیگری می‌شود که دقیق می‌شود. انشاءالله مسافر هستیم و کاروان دار ما حضرت ابراهیم خلیل است. با این نگاه که دورانی که برای ابراهیم خلیل جریان آتش پیش آمد، حدود شانزده ساله بود. بعد از آتش مدتی در آن سرزمین بود و معلوم می‌‌شود سن ابراهیم خلیل بیشتر شده بود و چون ترسیدن از جریان ابراهیم او را مجبور به هجرت کردند، ابراهیم در این سن ازدواج کرده است. با حضرت ساره ازدواج کردند و در مسیر حضرت ساره و حضرت لوط و همسر لوط همچنین عده‌ای از مؤمنینی که همراه اینها ایمان آورده بودند که ذکر نشده است. در بعضی از تواریخ مثل کامل ابن اثیر حدود پنج هزار نفر را ذکر کردند. اما اقلاً این است که یک خدم و هشمی همراه حضرت بودند که مراقب حضرت بودند و از حضرت مراقبت می‌کردند. اینها به ارض مبارک رسیدند. البته لوط و همسرش قبل از اینکه به ارض مبارک برسند، در سرزمین دیگری اقامت کردند تا تبلیغ دین را به عنوان نبی الهی و تحت نظر ابراهیم خلیل در آنجا داشته باشند. این سیر بحثی بود که می‌خواستیم یادآوری کنیم.
امروز در محضر آیات 120 تا 123 سوره نحل هستیم که این آیات ده خصلت را برای ابراهیم خلیل ذکر می‌کند که انشاءالله به اختصار تا زمانی که فرصت باشد در این مورد صحبت می‌کنیم. من اول یکبار آیات را می‌خوانم تا اینکه جان ما به این آیات آشنا شود و انس بگیرد. «إِنَ‏ إِبْراهِيمَ‏ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ، شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ، وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ، ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»
نه خصلت از خصلت‌های ابراهیم در این آیه هست و دهمین خصلت خطاب به پیغمبر اکرم است که با این اوصافی که برای ابراهیم شمردیم، تو ملت ابراهیم را تابع باش. این تابع شدن پیغمبر نسبت به ملت ابراهیم، نه نسبت به ابراهیم خلیل، ملت یعنی دین، تو تابع دین ابراهیم خلیل باشد که ابراهیم خلیل حنیف بود. این تابعیت دین بودن نبی ختمی نسبت به ابراهیم خلیل شاید بالاترین و اوج آن نه صفت قبلی برای ابراهیم است که به این شرف مشرف شده است که پیغمبر اکرم که نتیجه‌ی نهایی عالم وجود و خاتم الانبیاء است، خدای متعال می‌فرماید: «أَنِ اتَّبِعْ» تو تبعیت کن، «مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً» تابع دین ابراهیم حنیف باش. این فضیلتی برای حضرت ابراهیم است که این فضیلت دهم است. این نه صفت مقدمه است که نشان بدهد ابراهیم قابل بر این است که به پیغمبر خطاب شود که تو نسبت به او تابع شو. حالا بیان می‌کنیم این تابعیت به چه معناست و بعضی خواستند از این سوء استفاده کنند. انشاءالله یادمان باشد این سوء استفاده را اشاره کنم. چون این سوء استفاده باعث شده بعضی مفسرین با بغض‌هایی که دارند بگویند: تبعیت افضل از مفضول است. یعنی کسی که برتر است از کسی که کمتر برتر است، تبعیت او مانع عقلی ندارد. تا بعضی جریانات تاریخی را برای خودشان درست کنند. یعنی این اشکال را وارد کردند. پس می‌شود یک کسی افضل باشد ولی تابع شود.
در اولین صفت می‌فرماید: «إِنَ‏ إِبْراهِيمَ‏ كانَ أُمَّةً» چند صفت اولی عمل ابراهیم است و چند صفت آخری است اصطفاء و اعطای الهی است. ما در سوره‌ی حمد داریم. چند آیه در سوره حمد صفات خدای متعال است و بعد چند آیه تضرع بنده به جانب خداست. «ایاک نعبد و ایاک نستعین» تقاضاهای بنده است. چند آیه اول «الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم» آنها صفات الهی است. اینجا هم آیاتی که آمده بعضی صفاتش خصوصیات بندگی ابراهیم است. بعضی خصوصیات اعطای خدا نسبت به ابراهیم است. اینها کنار هم آمده است. تفکیک شده است. یعنی خدای متعال اینها را به یک ردیفی کنار هم قرار داده که هرکدام از اینها نکته‌هایی دارد. در ابتدا می‌فرماید: «إِنَ‏ إِبْراهِيمَ‏ كانَ أُمَّةً» تعبیر به اینکه یک فرد است، اما امت است. حالا اینکه معنا کردند ابراهیم امت است یعنی چه؟ آیا به این معناست که ابراهیم خودش به تنهایی در دوره‌ای بود که بعضی روایات داشت وقتی داشتند او را در آتش می‌انداختند: خطاب شد که خدایا در عالم یک نفر موحد است. این یک نفر هم دارد در آتش می‌افتد تا بسوزد. بعضی خواستند از این خطاب استفاده کنند که این یک نفر موحد یعنی یک امت توحیدی بر حضرت ابراهیم صدق می‌‌کرد. بعضی روایت می‌گویند: ابراهیم خلیل به گونه‌ای بود که عملش و عباداتش مثل امتی که بخواهند عبادت کنند آنگونه عظیم و شدید بود. خودش به تنهایی مثل امتی آثار داشته است. چه در عبادات، چه در کارهایش، یکی از کارهایش شکستن بت‌ها بود.
الآن سازمان‌هایی در کشور ما هست، مؤسسه‌هایی است که در صدد تبلیغ دین و دفاع از دین و بسط دین درمی‌آیند. چقدر ما موفق هستیم! آنجا یک ابراهیم خلیل بود که هم خودش رسانه بود، هم محتوا بود، هم الگو بود و همه چیز خودش بود. مستند و محتوا خودش بود. مبلغ خودش بود. به تنهایی همه بار به دوشش بود. توانست کاری کند که تا امروز که حدود چهار هزار سال از آن دوره می‌گذرد، امت پیغمبر افتخارشان این است که «هُوَ سَمَّاكُمُ‏ الْمُسْلِمِين‏» (حج/78) او شما را مسلم نامید. افتخار امت اسلامی این است که ابراهیم خلیل این امت را مسلم نامیده و به پیغمبر اکرم خطاب شده که نسبت به ملت ابراهیم تابع باش.
اگر یادتان باشد وقتی شهید بهشتی از دنیا رفتند و شهید شدند، فرمودند: بهشتی یک امت بود. یک ملت بود! چون ملت در تعبیر قرآنی یعنی دین! درست است امام در آنجا استفاده کردند که یک جمعیت کثیری بود، ولی خودش تنها نبود. این نگاه خیلی زیباست. یعنی اگر ما باورمان شود که اگر کسی حتی در جایی تنهاست، می‌تواند همه کارهایی که این سازمان‌ها و تشکیلات عریض و طویل می‌‌خواهند انجام بدهند، یک نفر به تنهایی با اتکا به خدای تبارک و تعالی می‌تواند همان کارها را بکند. این حکایت از ظرفیت وسیع و باور عمیق انسان دارد که ابراهیم(ع) آن را بروز داد. «إِنَ‏ إِبْراهِيمَ‏ كانَ أُمَّةً» این تعبیر اختصاصی به ابراهیم از جهت امکان ندارد. بله وقوعاً ابراهیم خلیل این را واقع کرد. اما این ظرفیتی برای همه انسان‌هاست. لذا هیچکسی در هیچ جایی اگر تنها هم باشد ترسی ندارد که من تنها هستم و نمی‌توانم کاری کنم. «أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‏ وَ فُرادى‏» (سبأ/46) این یک ظرفیت و صفت است. برای امت روایات مسائل مختلفی را ذکر کردند.
یک روایت زیبایی که «ضربه‏ على‏ يوم الخندق أفضل من عباده الثقلين» (إقبال‏الأعمال، ص 467) چقدر زیبا می‌فرماید. یک ضربت است، این افضلیت یعنی اثری که می‌گذارد. افضلیت نه به این معنا که ثوابش زیاد است. «أفضل من عباده الثقلین» یعنی عبادت ثقلین چقدر می‌توانست اثر بگذارد. آن نتیجه‌ای که در هدایتگری و در نظام وجود به سمت خدا حرکت دادن «ضربة علی یوم الخندق أفضل من عباده الثقلین» نه مساوی، افضل.
نکته دوم می‌فرماید: «قانِتاً لِلَّهِ» علاوه بر اینکه امت بود، قانت بود. تعبیر قانت را اگر بخواهم از روی لغت عرض کنم، تعبیری که برای قنوت کردن است، قنوت یک نحو خضوع است، منتهی خضوعی که با اطاعت و استمرار همراه است. خضوع اگر با اطاعت باشد، چون یکوقتی خضوع با یک امری است که اطاعت می‌‌کند و همچنین استمرار دارد. یعنی ابراهیم خلیل «قانتاً لله» دائماً مطیع خدا بود. خاضع در مقابل خدا بود. این استمرار داشت. هیچ جای وجودش خالی نبود. اگر در آیات شریفه‌ای که خطاب به مریم (س) هست که می‌فرماید: «يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ‏ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ‏ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمِين‏» (آل عمران/42) «يا مَرْيَمُ اقْنُتِي‏ لِرَبِّكِ وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِين‏» (آل‌عمران/43) اینجا «اقنتی لِرَبِّک» یعنی خاضع باش برای خدا. این هم خضوعی که با اطاعت و استمرار خضوع و اطاعت همراه است. یعنی از بقیه ببر و اصلاً دلت جای دیگری نباشد. آنجا به مریم می‌گوید: «اقنُتی» اینطور باش. اما به ابراهیم می‌گوید: «قانتاً لله» این چقدر زیباست. یعنی اگر ما قانت را بشناسیم که خضوع و اطاعت دائم در برابر خدا، «قانتاً لله» محبت به چنین شخصی چقدر برای ما نافع است.
بعد می‌فرماید: اگر این خضوع مستمر شد، این استمرار خیلی استقامت می‌خواهد که دل انسان جایی برنگردد. لذا در لحظه‌ی آتش هم آنجا حتی دلش به وسایط برنگشت که جبرئیل و میکائیل و اسرافیل بود. حتی دلش اینقدر با خدا مستقیم مرتبط بود که وسایط هم در آنجا چه بودند؟ مورد توجه ابراهیم قرار ندارد. «قانتاً لله» فقط با او ارتباط داشت. این هم یک خصوصیتی بود که در این آیه شریفه می‌فرماید.
«حَنِيفاً» تعبیری که حضرت آیت الله جوادی در تفسیر دارند خیلی زیباست. می‌فرمایند: حنیف در مقابل جنیف است. متجانف کسی است که به این طرف و آن طرف میل می‌کند. حنیف کسی است که وسط جاده مستقیم می‌رود. یک ذره انحراف در جاده ندارد. متمایل به یمین و یسار نیست. حنیف یعنی اینکه مستقیم می‌رود. یکبار در مورد حنیف مفصل صحبت کردیم. منتهی حنیف در ابتدا حنیف بودن یعنی هیچ میلی به معصیت نیست که انحراف است. منتهی در ادامه وقتی انسان جلوتر می‌رود حنیف بودن از این عظیم‌تر می‌شود. هیچ میلی به دیگری نیست. هیچ توجهی به اطراف نیست. تمام میل ابراهیم به سمت یک حقیقت واحده است. این ظرفیتی که دارد می‌‌فرماید: «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً» هرکدام از اینها از قبل افضل می‌شود. یعنی همچنان که امت بودن خودش یک فضیلت عظیم بود، بعد «قانتاً» که آن خضوع مستمر و دائمی است، تا به حنیف بودن می‌رسد. نتیجه قانت بودن به حنیف بودن می‌رسد. حنیف بودن حقیقتی است که انسان را می‌رساند، اول سفر من الخلق الی الحق است. یعنی اول سفر من المعصیت است و بعد سفر من الکثرات است به سمت حق، از همه کثرات چشم می‌پوشد. بعد حنیف بودن حقیقت نهایی‌اش در وجود ابراهیم سفر من الحق الی الحق است. یعنی از کثرت اسمائی به سمت آن وحدت توحید ذاتی حرکت می‌کند. این اواسط راه است. می‌رسد به جایی که من الحق الی الحق است. یعنی از اسماء حق به سمت توحید ذاتی حرکت می‌کند. الآن دهان ما برای زدن این حرف‌ها کوچک است. اما همین مقدار که ذکر کردم آنجا هم حنیف بودن تازه آنجا نسبت به ابراهیم خودش را نشان می‌دهد. این دعوت ماست که در مسیر مستقیم از گناه ببریم. دعوت ماست که از کثرات ببریم و به سمت وحدت برویم. این حد و اندازه‌هایی است که ما اگر به آن برسیم خیلی در کار خودمان بزرگی کردیم. خیلی رشد کردیم اما ابراهیم خلیل این مسائل برایش مطرح نبود. حنیف بودن او باعث می‌شود که دین حنیفی شود که الی الابد همه افتخار کنند که تابع ملت ابراهیم هستیم که ملت حنیف است. یعنی جلوه‌ِ اطلاقی حق در رتبه ابراهیم است. یعنی تعلماتی که انبیای دیگر به لحاظ امت‌هایشان پیدا کرده بودند، ابراهیم ندارد. خالص است! لذا مشرکین حجاز بت‌هایشان را در کعبه قرار می‌دادند، چرا؟ چون خودشان را به ابراهیم منتسب می‌کردند. نه فقط یهود و نصاری، لذا قرآن نفی می‌کند که ابراهیم «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِين‏» (آل‌عمران/67) از مشرکین هم نبود. مشرکین خودشان را منسوب می‌کردند. یعنی آنها هم چون بت پرست بودند بتها را وسایطی به خدای ابراهیم می‌دانستند. چقدر یک شخص باید عظیم باشد که کسی که این همه جهالت دارد با این حال نمی‌تواند انکار کند. او هم می‌گوید: من هم منتسب به ابراهیم هستم. هم پیغمبر اکرم خودش را منتسب به ابراهیم می‌کند. «مِلَّةَ أَبِيكُمْ‏ إِبْراهِيم‏» (حج/78) یعنی کسی نیست که بخواهد خودش را غیر مرتبط ببیند. اگر کسی خودش را غیر مرتبط دید، «وَ مَنْ يَرْغَبُ‏ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِين‏» (بقره/130) این نفسش سفیه است. هرکس تصور کند ابراهیم است، می‌بیند دوست دارد خودش را منتسب کند. «مِلَّةَ أَبِيكُمْ‏ إِبْراهِيم‏» یعنی ما فرزند ابراهیم شویم. این چقدر زیباست. اینقدر در رابطه و محبت و ارتباط معنوی قوی شویم همچنان که «أنا و علىّ أبَوا هذه‏ الامّة» پیغمبر فرمود: من و علی پدران این امت هستیم. پدر معنوی هستیم. چون مردم را دارند به سمت کمالشان سوق می‌دهند. اینها حقیقت هستند همینطور که عیسی(ع) فرمود: ملکوت آسمان و زمین می‌رسد به کسی که دوباره متولد نشده باشد. این تولد ثانی به واسطه‌ی أب روحانی انسان و پدر روحانی است. «مِلَّةَ أَبِيكُمْ‏ إِبْراهِيم‏» چقدر این پدر محبت می‌خواهد که آدم خودش را به این پدر ببندد و منتسب کند. این هم صفت سومی است که آیات حنیف خیلی آیات زیادی است و شاید من اینجا آیاتش را نوشتم که دوازده آیه هست که حنیف در این آمده ولی هرکدام جایی از بحث دارد.
در صفت بعدی می‌فرماید: «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» یک بحث این است که از مشرکین نبود. یک بحث این است که هیچ مرتبه‌ی شرکی در وجود ابراهیم نبود. «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ‏ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» (یوسف/106) هرکسی ایمان دارد در مراتب ایمانش یک مرتبه‌ای از شرک خفی هست. مشرک به معنای اینکه نجس باشد یا دور از این باشد نیست. شرک خفی است. خدا شهادت دارد که ابراهیم خلیل «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» است. نه مشرک به معنای کسانی که بت پرست هستند. بعد از حنیف بودن این به ابراهیم نمی‌چسبد. این برای آنجایی است که ابراهیم دارد نفی می‌کند «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا» این برای آنجاست که «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» اما اینجایی که می‌فرماید: «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» که یک صفت سلبی است و در بین همه صفت‌های اثباتی که آمده، اینها همه صفت‌های اثباتی است، این یک صفت تنها سلبی است. این صفت سلبی نتیجه‌ی چند صفت قبل است. در چند صفت قبل چه بوده است؟ امت بودن، قانتاً لله بودن، حنیف بودن، حالا می‌فرماید: «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» این هیچ نحوه‌ی شرکی تا آن خفی ترین مراتب شرک در وجود ابراهیم نیست. ما تقاضا می کنیم خدایا شرک را از وجود ما بردار. اینجا خدا شهادت می‌دهد برای ابراهیم این فرد را به این خصوصیات می‌ستاید. به فرمایش مرحوم علامه هیچکسی مثل ابراهیم خلیل در قرآن بین انبیای گذشته مورد ستایش قرار نگرفته است. یعنی این هم یکی از چیزهایی است که حنیف بودن و «مِلَّةَ أَبِيكُمْ‏ إِبْراهِيم‏» و «اوحینا» که در آخر این آیات هست، برای این است که ابراهیم خلیل آنقدر عظیم بوده که در میان همه انبیاء می‌درخشیده است و مورد ستایش الهی بارها به صورت متعدد قرار گرفته است. این هم یکی از خصوصیات ابراهیم خلیل است. «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» که اگر کسی این را خوب باور کند می‌تواند بحثی را که خواهیم داشت که وقتی به شمس و ستاره و قمر رسید، اگر آنجا گفت: «هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ‏ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» (انعام/76) گفت: این پروردگار من است. آنجا کسی توهم نمی‌کند. که این آنجا شرک پیدا کرده بود و بعد مؤمن شد. چون اینجا می‌گوید: «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» هیچگاه در وجودش شرک همراه نبوده است. خدای متعال دارد شهادت می‌دهد. پس معلوم می‌شود اگر آنجا می‌گوید: «هذا رَبّی» آنجا تعلیم است تا مجادله به احسن بکند مطابق اعتقاد آنها.
شریعتی: می‌شود بعضی‌ها تردید کنند؟
حاج آقای عابدینی: بله، در تفسیرها که رجوع کنیم، این شیوه تربیتی حضرت است. لذا هیچ جایی، بلکه در همه ارتباطات و در همه دوران تنهایی که در غار بود، «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ».  
شریعتی: چقدر خوب تابلوی وجود عظیم حضرت ابراهیم را ترسیم می‌کنید. چقدر خوب است آنهایی که محبت حضرت ابراهیم را در دلشان دارند. باز به بحث روزهای اول برمی‌گردیم که تمام انبیاء با تمام این ویژگی‌هایشان تازه یک شعاعی از وجود نبی مکرم اسلام هستند. چقدر پیامبر ما دوست داشتنی است. «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ آلِ إِبْرَاهِيمَ» امروز صفحه‌ی 544 قرآن کریم، آیات 12 تا 21 سوره مبارکه مجادله در سمت خدا تلاوت می‌شود. چقدر خوب است در سالروز ولادت امام جواد(ع) ثواب تلاوت آیات را به روح بلند باب المراد، جواد الائمه(ع) هدیه کنیم.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ‏ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ «12» أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ «13» أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ يَحْلِفُونَ عَلَى الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ «14» أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِيداً إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ «15» اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَلَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ «16» لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ «17» يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُونَ «18» اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ «19» إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ «20» كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ «21»
ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هرگاه خواستيد با رسول خدا، گفتگوى خصوصى داشته باشيد، پس قبل از نجواى خود صدقه‏اى بدهيد. اين براى شما بهتر و پاكيزه‏تر است و اگر (براى صدقه دادن مالى) نيافتيد پس همانا خداوند آمرزنده و مهربان است (و مى‏توانيد بدون پرداخت صدقه گفتگوى خصوصى داشته باشيد). آيا نگران شديد از اين‏كه قبل از نجوايتان صدقه دهيد؟ پس اكنون كه صدقه نداديد و خدا هم لطف خود را بر شما بازگرداند، نماز به پا داريد و زكات بپردازيد و خدا و رسولش را اطاعت نماييد و خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد، آگاه است. آيا نديدى كسانى را كه با گروهى كه مورد غضب خداوند بودند، طرح دوستى ريختند؟ آنها نه از شما هستند و نه از آنان و با اين‏كه خود مى‏دانند به دروغ سوگند مى‏خورند (كه از شما هستند). خدا براى آنان عذاب سختى آماده ساخته، زيرا كارى انجام مى‏دهند كه بسيار بد است. سوگندهايشان را سپر ساختند و مردم را از راه خدا بازداشتند، پس برايشان عذابى خوار كننده است. هرگز اموال و فرزندانشان، چيزى از خشم و غضب خدا را از آنان دفع نمى‏كند. آنان اهل آتش هستند و در آنجا ماندگار. روزى كه خداوند همگى آنان را برمى‏انگيزد و براى خداوند سوگند ياد مى‏كنند، همانطور كه براى شما سوگند ياد مى‏كنند و مى‏پندارند كه آنان بر چيزى (استوار) هستند. بدانيد كه آنان همان دروغگويانند. شيطان بر آنان چيره و مسلط شده است، پس ياد خدا را از خاطرشان برده است. آنان حزب شيطانند. آگاه باشيد كه حزب شيطان همان زيانكارانند. همانا كسانى كه در برابر خدا و رسولش دشمنى مى‏كنند، آنان در زمره خوارترين مردم‏اند. خداوند حكم كرده است كه همانا من و پيامبرانم (بر كافران و منافقان) چيره خواهيم شد. همانا خداوند قدرتمند شكست‏ناپذير است.
شریعتی: انشاءالله به برکت نام امام جواد حاجت روا شوید. خیلی‌ها التماس دعا گفتند. دوستان عزیزی که مشهد هستند، دوستان عزیزی که کاظمین هستند، ما را دعا کنند. انشاءالله به زودی زود زیارت کاظمین نصیب همه شما شود. خدمت شما هستیم و نکات پایانی را می‌شنویم.
حاج آقای عابدینی: در ادامه صفاتی که برای ابراهیم خلیل آمده است، می‌فرماید: «شاكِراً لِأَنْعُمِهِ» ابراهیم شاکر نعمت‌های الهی بود. شاکر بودن یک بحثی است که انشاءالله در یکی از انبیاء مفصل‌تر وارد می‌شویم. یک بحث دقیقی دارد که تلازم بین شکر و اخلاص است. یعنی مقام شکر اخلاص را نشان می‌دهد. هر مرتبه‌ای از مراتب شکر مرتبه‌ای از اخلاص است. اگر کسی «شاکراً لِأنعمُِه» بود. یعنی آخرین مرتبه اخلاص در وجود او محقق شده است. که همه نعمت‌ها را شاکر است. تلازم بین شکر و اخلاص را بعداً مفصل می‌گوییم.
شریعتی: هرکدام از این صفات نه تنها کوه عظیم است، بلکه رشته کوه عظیم است.
حاج آقای عابدینی: بله یک رشته کوه است و همه برای ماست. همه ما را به آنها دعوت کردند. لذا فقط این نیست که حسرت باشد که آنها داشتند. نه! راه عمل هم هست که اینطور بیایید. امت بودن، قانت بودن، حنیف بودن، «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» و همچنین «شاکراً لأنعمه» اینها الگو برای حرکت ما هستند. «اجْتَباهُ» در عربی این چیزی که چیده می‌شود و از بقیه جدا می‌شود، گل میوه‌ها را جدا می‌کند، خدا ابراهیم را «اجْتَباهُ» برای خودش برمی‌دارد. ببینید یک فرد چقدر باید ارزشمند باشد. از اینجا که«اجْتَباهُ» آمده است، دارد صفات الهی را بیان می‌کند. تا اینجا قدم‌های ابراهیم بود که امت بود، قانت بود، حنیف بود، مشرک نبود و شاکر بود. از اینجا«اجْتَباهُ» خدا او را برگزیده است.«وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» خدا او را هدایت کرده است. یک زمان هست طرف دارد می‌رود، یک زمان ما می‌گوییم: «اهدنا الصراط المستقیم» می‌خواهیم بیاییم. اما یک موقع خدا می‌گوید: «وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» یعنی خدا او را هدایت کرده است. یک تعبیر داریم «الی صراط المستقیم» که نسبت به همه انبیاء است، یک تعبیر داریم «علی صراط المستقیم» این علی هیمنه است. که نسبت به نبی ختمی آمده است و نبی مکرم اسلام «علی صراط المستقیم» است. «وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» خدا او را به سمت صراط مستقیم هدایت کرده است.
«وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً» ما در دنیا حسنه را به او دادیم. آنوقت اگر کسی زندگی ابراهیم را در دنیا ببیند، خدا می‌گوید: «وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً» ما حسنه را در دنیا به او دادیم. زندگی ابراهیم در دنیا طوری شده که یکی از ثمرات او در دنیا فرزندانش هستند. یک نسل او بنی اسرائیل و پیغمبران بنی اسرائیل می‌شود. یک نسل او هم پیغمبران اسماعیلی و نبی گرامی اسلام و اهل بیت او می‌شوند. این یک ثمره‌ی دنیایی است که همه اینها عمل ابراهیم است. ثمره‌ی وجود ابراهیم در دنیاست. یک کار ابراهیم جریان کعبه و بنای کعبه و اعمال حج است. خدا حسنه‌ی دنیا را اینها می‌بیند. غیر از آنکه ابراهیم در دنیا اولین کسی بود که مهمان خانه به پا کرد. سنت‌های حسنه ایجاد کرده است. اینها حسنه در دنیاست. در نزد خدا ابراهیم در آتش افتاده است. ابراهیم مهمان نواز بود. می‌گوید: وقتی ملائکه آمدند «أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ‏ حَنِيذٍ» (هود/69) نمی‌دانست اینها ملائکه هستند. یک گوساله‌ی خوبی را برای آنها بریان کرد. چه تشکیلاتی در مهمان خانه‌اش داشت که با یک گوساله بریان شده خواست از اینها پذیرایی کند. «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» که این جای بحث عظیم دارد. در انتها هم آیه می‌فرماید: بعد از این نه خصلت خدای متعال به پیغمبر اکرم خطاب کرد که این خصوصیاتی که برای ابراهیم قرار دارم و او را به این مرتبه رساندم «ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً» وقتی پیغمبر تابع است، همه انبیای گذشته هم تابع هستند. نسبت به ملت ابراهیم. عرض خواهیم کرد که او چرا به ابراهیم نفرمود: «اتَّبِعْ إِبْراهِيمَ» می‌فرماید: «اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً» این هم نکته‌ای است که آن شبهه را برطرف می‌کند.
شریعتی: آیات 120 تا 123 سوره نحل ده فضیلت از فضیلت‌های حضرت ابراهیم(ع) بود. انشاءالله خدای متعال ما را از محبین اولیا و انبیای خودش قرار بدهد. انشاءالله حقیقت آنها را به ما نشان بدهد به خصوص امروز که میلاد امام جواد(ع) هست. ما هرچقدر اینها را بشناسیم، شیفته‌تر می‌شویم. انشاءالله به ما آنها را بشناسانند تا شیفتگی ما سبب نجات ما شود. دینی که ابراهیم آورد براساس محبت بود. انشاءالله این محبت نجات دهنده همه ما باشد. در ارتباط و صمیمیتی که امسال بین مؤمنین برقرار شده، به خانه‌‌های همدیگر رفتند و صله رحم کردند و دوستان با هم آشتی کردند، انشاءالله این محبت‌ها پایدار بماند و شیطان در این محبت‌ها دخالت نکند تا انشاءالله نجات و آمادگی برای محبت الهی در وجود ما بیشتر شود.
شریعتی: از همین‌جا به امام موسی کاظم و امام جواد (ع) سلام می‌کنیم.

پاسخ
#9
برنامه سمت خدا، مجلس 08 :

موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 26-01- 96

بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین


شریعتی: «اللهم عجل لولیک الفرج» سلام می‌کنم به همه شما دوستان عزیزم. خانم‌ها و آقایان. بیننده‌ها و شنونده‌های عزیزمان. جای شما خالی در مشهد نایب الزیاره همه بودیم. انشاءالله به زودی زود زیارت مشهد الرضا نصیب همه شما شود. حاج آقا عابدینی سلام علیکم و رحمة الله. خیلی خوش آمدید.
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز.
شریعتی: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ آلِ إِبْرَاهِيمَ» در این هفته‌ها داریم از پیامبر دوست داشتنی حضرت ابراهیم(ع) صحبت می‌کنیم. یک سیری را آغاز کردیم. اگر خاطر شریف دوستان باشد هفته گذشته از فضایل حضرت ابراهیم گفتند، امروز ادامه فرمایشات شما را می‌شنویم.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله این تتمه‌ی ماه رجب که باقی مانده برای همه مبارک باشد و یک سیری به سوی خدای متعال برای همه ما قرار داده شود. دعای معتکفین هم در این ایام برای همه ما مستجاب شود. انشاءالله بهترین روزی‌ها و حقایق نابی را که خدای متعال برای اولیائش ذخیره کرده و دعای آنهاست برای همه ما قرار بدهد.
 
بحثی که در محضر آن بودیم آیات سوره نحل بود از آیه 120 تا 123 که در این چند آیه خدای متعال فضایل نه گانه‌ای را برای ابراهیم خلیل ذکر کرده بودند که این فضایل را به صورت اجمالی برای دوستان بیان کردیم.

 منتهی در فضیلت آخر که فضیلت نهم باشد نکاتی بود که جلسه گذشته وعده دادیم خدمت دوستان باشیم. من یکبار آیه را بخوانم. «إِنَ‏ إِبْراهِيمَ‏ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً» حنیفاً نکته‌ای که دارد این است که هر فرزند مؤمنی که از دنیا می‌رود قبل از اینکه به بلوغ و کمال برسد اگر از دنیا برود، تعبیر روایت این است که سرپرست تو در بهشت حضرت ابراهیم خلیل است.

مربی او در کنار ابراهیم ساره است. علت این است که کودک در حال فطرت است. ابراهیم خلیل پیامبر فطرت است. چون هنوز از اعتدال وجودی و فطرتش خارج نشده، قطعاً نزدیک ترین جلوه‌ای که می‌تواند او را به فطرتش  نزدیک کند و از فطرت او اعوجاج اینجاد نشود، ابراهیم خلیل است که اگر در روایاتی هم وارد شده که فاطمه(س) عهده‌دار حضانت بچه‌های مؤمنین در آخرت می‌شود، آن هم از همین سنخ است.

 ابراهیم خلیل شاید حضانت مؤمنین در طول تاریخ را دارد و فاطمه(س) حضانت کودکان مؤمنین امت ختمی که در اوج کمال هستند. شاید هم بشود گفت که ابراهیم خلیل همان جلوه فاطمی است که در این جلوه فطرت بروز می‌کند. همین قدر می‌خواستم یادآوری کنم که حنیف بودن آثار زیادی دارد از جمله یکی این است که در روایت وارد شده، سرپرستی و حضانت کودکان که در کودکی از دنیا می‌روند با ابراهیم خلیل است و آنها باعث شفاعت پدر و مادرشان هستند. اینها با این رشد حنیفی باعث شفاعت پدر و مادر می‌شوند.
شریعتی: این امیدبخش است برای پدر و مادرهایی که فرزندشان را قبل از سن بلوغ از دست می‌دهند.
حاج آقای عابدینی: بخصوص اینکه گاهی این کودکان وقتی به صورت رسیده هم شدند، اما در اواخر برای مادر که به سختی او را بزرگ کرده بوده بشارتی است. در روایت هست این کودکان به بهشت وارد نمی‌شوند مگر اینکه پدر و مادرشان را شفاعت کنند. این یک نویدی آرامش بخش است.
«وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» هیچ نحو شرکی در وجود ابراهیم خلیل نبود. «شاكِراً لِأَنْعُمِهِ» همه نعمت‌ها را شاکر بود که تلازم شکر و اخلاص بود.
 «اجْتَباهُ» خدا او را انتخاب کرد، «وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ، وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً» این حسنه‌ی تمام این سنت‌هایی که باقی مانده از حج و از ریشه‌ای که بنی اسرائیل بودند و همچنین انبیای اسماعیلی، اینها حسنه‌ای بود که خدا برای ابراهیم در دنیا داده که این نسل از او همه انبیاء بودند.

 «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» ابراهیم در آخرت از صالحین است.
 نکته‌ای که در این آیه شریفه که «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» است، در آیات قرآن در چند مورد «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» آمده است. هرچند مورد مربوط به ابراهیم خلیل است. چرا در آخرت از صالحین است. ابراهیم دعا کرد و از خدای تبارک و تعالی خواست که خدایا مرا «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي‏ بِالصَّالِحِينَ» (شعرا/83) خدایا حکم را که همان نبوت است، به من عطا کن.

«وَ أَلْحِقْنِي‏ بِالصَّالِحِينَ» معلوم می‌شود ابراهیم از همان اوایل دورانی که هنوز نبی نشده بود، شناخت صالحین و حقیقت صالحین غیر از صلاحی است که همه انبیاء دارند. همه انبیاء جز صالحین هستند. اما این چه تقاضایی است که ابراهیم ویژه از صالح می‌خواهد.
تعبیر شده و در روایات هست که این مقام خاص نبی ختمی و اهل بیت(ع) است که مرتبه خاص از صلوح است. این مرتبه خاص از صلوح و صالح بودن هیچ شائبه‌ای از غیر صلوح در این نیست. چون صلوح در مقابل فساد است. این مرتبه‌ی خلوص از صلوح مخصوص پیغمبر اکرم(ص) و اهل‌بیت(ع) است.
 ابراهیم این مرتبه را دید و شناخت و حالا تمنا می‌کند. در مورد دو نبی «وَ أَلْحِقْنِي‏ بِالصَّالِحِينَ» وارد شده است. یکی ابراهیم خلیل است. یکی یوسف صدیق است. در مورد یوسف صدیق آمده که «تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي‏ بِالصَّالِحِينَ» از این استفاده می‌شود که یوسف(س) این مقام را در آخرت می‌خواسته است. «تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي‏ بِالصَّالِحِينَ» یعنی بعد از اینکه مرا مسلم توفی کردی، مسلم هم مراتب اسلام است و آخرین رتبه اسلام است، آخرین رتبه اسلام مقدمه‌ی «وَ أَلْحِقْنِي‏ بِالصَّالِحِينَ» است. آن هم«وَ أَلْحِقْنِي‏ بِالصَّالِحِينَ».

 «الحقنی» غیر از «اجعلنی» است. این «الحقنی» ملحق شده است. یعنی یک مقام صلوح ذاتی است. یک مقام الحاق است. که به آنها ملحق می‌شوند. لذا یکبار در مورد یوسف صدیق و یکبار هم در مورد ابراهیم خلیل آمده است. در مورد ابراهیم خلیل فرمود: «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي‏ بِالصَّالِحِينَ» از دنیا و آخرت اطلاق دارد.
شریعتی: یعنی خدایا من از تو تمنا می‌کنم مرا به پیامبر و اهل‌بیت ملحق کن.
حاج آقای عابدینی: یعنی تمام صفات قبلی، مقدمه بود تا اینکه بگوید: «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» چهار صفت آخر انتخاب خداست. «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» به آن مقام می‌رسد. منتهی در مقام آخرت به آن مقام می‌رسد. با اینکه تقاضای ابراهیم عام بود اما اجابتش در آن موطن محقق می‌شود.
به دنبال این مقامی که به ابراهیم در رابطه با «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» داده می‌شود «ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» حالا دهمین صفتی که برای ابراهیم ذکر می‌کند، که آن نه صفت بخصوص  صفت نهم مقدمه بود برای این که «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» اما اینجا می‌فرماید: پیغمبر اکرم ما به سوی تو وحی کردیم. «أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً» تو تابع ملت ابراهیم باش که ملت حنیف است. این بالاترین کمال برای ابراهیم خلیل است که به نبی گرامی اسلام وحی می‌شود که تو تابع ملت حنیف باش. تابع دین و آئین حنیف باش. مفسرینی که دقت‌های زیادی در این مسائل دارند بیانی کردند که خیلی زیباست.
 
خطاب به پیغمبر اکرم نشده است. در جاهای مختلفی تبعیت از دین حنیف برای پیغمبر وارد شده است اما در هیچکدام خطاب نشده که ابراهیم خلیل تابع ابراهیم است. پیغمبر اکرم تابع ابراهیم خلیل باشد. در هیچ کجا اینطور خطاب نشده است. این چون یک شبهه‌ای مطرح است، بعضی از مفسرین اهل سنت مطرح کردند که اینجا از این آیه می‌شود استفاده کرد که پیغمبر که افضل است تابع ابراهیم خلیل که از او کمتر است شده و این اشکالی ندارد.

 امر الهی این است که افضل تابع مفضول شود. از این خواستند استفاده کنند. بعد جریانی در تاریخ واقع شد که امیرالمؤمنین(ع) تأخیر افتاد و رجوع نکردند و دیگران خواستند توجیح کنند، بیعتی که با حضرت داشتند را کنار زدند، خواستند بگویند: در تاریخ هم نزد خدا سابقه داشته که یک کسی افضل باشد، اما تابع باشد. امیرالمؤمنین در دوران خودش تابع باشد نسبت به کسی که از او افضل نیست. اشکال ندارد. در حالی که در اینجا این مسأله اصلاً بیان تبعیت پیغمبر از ابراهیم خلیل نیست. از دین است که آن دین از وحی الهی است. یعنی تبعیت ملت حنیف که اینجا می‌فرماید: «أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً» این یعنی آن وحی‌ای که ما بر ابراهیم نازل کردیم. آن دینی که ما به ابراهیم دادیم. نه شخص ابراهیم! دقت کنید چقدر این استدلال دقت دارد که نشود سوء استفاده کرد.
این خلاف عقل است که به افضل خطاب شود از آن کسی که افضل نیست تبعیت کن. یعنی باید به جهل او اقتدا کند. چون آن کسی که غیر افضل است، یعنی در بعضی مسائل نسبت به این جاهل است. چون افضل یعنی همه علم. این مرتبه را ندارد. اگر به این خطاب شود که از او تبعیت کن یعنی تبعیت از جهل، این اصلی است که عقلاً امکان ندارد و خدای متعال هیچ جا به این خطاب نکرده است. لذا اینجا هم که آمده به همین نسبت افضلیت پیغمبر اکرم نسبت به همه انبیاست. گاهی توجه نیست و اینها با همین عدم توجه می‌خواهند یک معتقداتی را از خودشان هست و از قرآن نیست را جا بیاندازند. «ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً» از این ملت تبعیت کن. در رابطه با آیاتی که در این مسأله آمده است، آیات مختلفی در رابطه با تبعیت آمده است. در قرآن آیات حنیفیت متعدد است. شاید هشت، نه آیه هست که دوستان می‌توانند مراجعه کنند.
اما در بحثی که در رابطه با این تبعیت آمده است این هیمنه‌ای است که در قرآن آمده است که کتاب قرآن بر همه کتاب‌ها مهیمن است. اتحاد بین آن کسی است که حامل کتاب است با کتاب. یعنی اگر حدیث غدیر و احادیثی که در رابطه با «انى تاركم‏، فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى» (بحارالانوار، ج 2، ص 103) آمده، که این دو «وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّي يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْض‏» هیچ افتراقی بین این دو امکان پذیر نیست. نه عترت از کتاب جدا می‌شود و نه کتاب از عترت. «وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّي يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْض‏» اگر کتاب مهیمن بر همه کتاب‌هاست و حقیقت کتاب حقیقت همه انبیاست پس آن کسی که با این کتاب متحد است بر همه انبیاء مهیمن است. هم نبی گرامی مهیمن بر همه انبیاست. مهیمن یعنی هیمنه و سلطه و احاطه داشتن. یعنی آنها درون این قرار می‌گیرند و این بر آنها هیمنه و احاطه دارد. لذا این بالاتر می‌شود. همه آنها را به اضافه آنها دارد. اگر اینطور است عترت که در کنار این کتاب «لن یفترقا» است. مثل خود نبی گرامی اسلام چون همراه قرآن است و قرآن هیمنه دارد، عترت هم هیمنه بر همه کتاب‌های سابقین و انبیای سابقین دارد. چون هیچ جای جدایی بین این دو نیست. نه اینکه در بعضی مسائل جدا می‌شوند و در بعضی مسائل جدا نمی‌شوند. «لن یفترقا» یعنی به هیچ وجه جدایی پذیر نیست. این استدلال قوی بر این است که حضرات معصومین(ع) هم بر تمام انبیای گذشته اشراف و احاطه دارند که این روایات ما هم الی ماشاءالله ناظر بر این نکته است. این هم یک نکته‌ای بود که از همین آیه‌ی تبعیت که آمد «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» استفاده می‌شود.
در بحث تبعیت بعضی از آیات ممکن است یک استفاده‌ای بعضی‌ها بکنند. مثلاً وارد شده «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ‏ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ» (آل عمران/68) «أولی» یعنی کسانی به ابراهیم سزاوارتر و نزدیکتر هستند که او را تبعیت کردند. «وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِين‏» اینکه می‌فرماید: «وَ هذَا النَّبِيُّ» اینجا بحث تبعیت است. «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ‏ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ» آنهایی که از ابراهیم تبعیت کردند. مؤمنین به ابراهیم نزدیک و سزاوار به ابراهیم هستند. یعنی ابراهیم با آنها رابطه و نسبت دارد. «وَ هذَا النَّبِيُّ» اینجا نمی‌گوید: مؤمنین ابراهیم، و مؤمنینی که از ابراهیم تبعیت کردند. نه! «اتَّبَعُوهُ» را قبلاً آورده است. می‌فرماید: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ‏ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ» آنهایی که از ابراهیم تبعیت کردند. «وَ هذَا النَّبِيُّ» به ابراهیم اولی است. با ابراهیم رابطه دارد. در اینجا تبعیت از ابراهیم نیست. چون اینجا امت ابراهیم نیست. ملت ابراهیم نیست. بلکه خود ابراهیم است. اما فرمود: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ» اینجا بحث اولویت است نه بحث تبعیت. این هم دفع شبهه باشد و این آیه را کسی شاهد نیاورد که پیغمبر تابع خود ابراهیم است. از این مسأله هم عبور کنیم. بحث خیلی شیرین است و باید این بحث را در مفصلات دید و از این عبور می‌کنیم.    
در سیر با حضرت ابراهیم به اینجا رسیدیم که حضرت ابراهیم حرکت کردند و از منطقه‌ای که می‌خواستند با آتش ایشان را بسوزانند و مولد ابراهیم خلیل بود حیرت کردند و به سرزمین مقدس رسیدند. در سرزمین مقدس که آمدند بعضی روایات نازل بر این است که در سرزمین مقدس اولین جایی که وارد شدند با ستاره پرست‌‌ها وخورشید پرست‌ها و ماه پرست‌ها مواجه شدند. لذا اولین استدلالی که در اینجا می‌کند همین آیاتی است که در رابطه با افول آمده است. این آیات افول یک آیات بسیار زیبایی است. مرحوم علامه می‌فرماید: این آیات و استدلالی که ابراهیم می‌کند خیلی زیباست.
اصل استدلال این است که رابطه انسان با خدا آنطور که در فلسفه و کلام مطرح می‌شود یک نوع رابطه‌ای است که استدلال حاکم بر این است. اما آنچه در قرآن آمده است، رابطه انسان با خدا در مدار نیاز انسان و رفع نیاز انسان است و رابطه محبتی است. یک رابطه حُبّی است. استدلالی که ابراهیم خلیل در اینجا می‌کند حد وسط و اساس آن بر محبت است. می‌گوید: من خدایی را می‌خواهم که با او خوش باشم. من خدایی را می‌خواهم که برای من دلپذیر و خوشایند باشد. اگر خدایی گاهی باشد و گاهی نباشد، این خدا را من نمی‌خواهم. این خدا را دوست ندارم. «لا أُحِبُّ الافِلين‏» (انعام/76) دوست نداشتن نه اینکه میل من نیست. اصلاً انسان دوست دارد با یک قدرتی که دائم با او رابطه داشته باشد و رفع نیازش را بکند. اگر گاهی هست و گاهی نیست. لذا وقتی به ستاره نگاه کرد، افول کرد. گفت: «لا أُحِبُّ الافِلين‏». وقتی به ماه نگاه کرد و افول کرد گفت: «لا أُحِبُّ الافِلين‏». وقتی به خورشید نگاه می‌کند و خورشید افول می‌کند، می‌گوید: «لا أُحِبُّ الافِلين‏». کسی نگوید: خورشید و ستاره و ماه نیستند که افول می‌کنند. این ما هستیم که می‌چرخیم و نمی‌بینیم. این اصل رابطه است. می‌گوید: چه من وقتی کره زمین می‌چرخد ارتباط ندارم. وقتی رابطه نیست آن موجودی که اینقدر احاطه ندارد، یعنی اگر قرار است من ستاره را بپرستم باید دائماً باشد که نیست. اینها ستاره را مؤثر بر وجودشان می‌دیدند. اینها ماه را مؤثر بر رفع نیازهایشان می‌دیدند، اینها خورشید را مؤثر در رفع نیازهایشان می‌دیدند. اینها بخاطر سیطره‌ی خورشید و ماه و ستاره و عظمتی که در آسمان بر اینها داشت اینها را می‌پرستیدند و واسطه برای قربشان قرار می‌دادند.
ابراهیم خلیل آمده با اینها از همین استدلالی که اینها داشتند وارد شده، آمده می‌گوید: ستاره و خورشید و ماه آفل هستند. اول گفت: «هذا ربّی» این ستاره رب من است. اینطور نیست که ابراهیم خلیل از ابتدا باور نداشته که ستاره رب نیست. بعد ماه را باور نداشته باشد و بگوید: «هذا ربی» و بعد خورشید را. چرا اینطور نبود؟ چون قبل از اینکه بحث افول مطرح شود ابتدا آیاتی که این بحث افول را مطرح کرده، «وَ كَذلِكَ نُرِي‏ إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (انعام/75) قبل از اینکه بحث افول مطرح شود اول بحث ارائه‌ی «مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» به ابراهیم می‌شود، بعد وقتی ستاره و خورشید و ماه را می‌بیند، می‌گوید: «هذا ربی». «مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» را دیده بوده است. کسی که «مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» را می‌بیند. دیدن ملکوت سماوات و ارض دیدن اشیای ظاهری نیست. دیدن حقیقت اشیا است. حقیقت اشیاء «عبداً عند الله» هیچ چیزی از خودشان ندارند غیر از امر و اراده الهی. کسی که این را می‌بیند که حقیقت اشیاء است و «كلّ شى‏ء خاضع‏ له‏ و كلّ شى‏ء منیب الیه» همه به درگاه الهی ساجد و راکع هستند. همه عالم خضوع محض است و ملک رب است. کسی که این حقیقت را می‌بیند، چون ملکوت شدت در ملک است. یعنی در ملکوت شدت ملک حق آشکارتر است. در اینجا آشکاری کمتر است. نه اینکه نیست. یعنی ما ادراک نمی‌کنیم. اما در ملکوت هیچ حاجبی نیست. ملکوت، ملک حق شدتش آشکار است. همچنان که در قیامت شدت ملک آشکار خواهد شد. لذا کسی که ملکوت عالم را دیده است، آن مرتبه را مشاهده کرده است، شدت ملک را می‌بیند. ما را به این دعوت کردند که شما می‌توانید ملکوت عالم را ببینید. خطاب کردند که چرا به ملکوت آسمان و زمین نگاه نمی‌کنید. این دعوت کردن یعنی انسان به جایی می‌رسد که سلطنت حضرت حق را واضح و آشکار در همه موجودات می‌بیند. چون امکان هست ما را دعوت کردند و به ابراهیم نشان دادند. به همه انبیاء این را نشان دادند. به ما هم دعوت کردند که بیایید ملکوت آسمان و زمین را ببینید. اگر کسی این ملکوت را ببیند، دیگر به وسایط و اسباب متکی نمی‌شود. آنوقت می‌شود ابراهیم بعد از اینکه ملکوت آسمان و زمین را دیده است، بگوید: «هذا ربی» مگر اینکه از راه جدال احسن باشد. اما «هذا ربی» رب کسی است که در همه حال نیاز مرا برطرف کند. اگر این گاهی هست و گاهی نیست. گاهی ارتباط بین من و او برقرار است و گاهی ارتباط قطع است، چه من روی کره زمین بچرخم، کره زمین بچرخد و مرا از آنها جدا کند، چه آنها بچرخند. فرقی ندارد، ارتباط قطع می‌شود. وقتی ارتباط قطع شد معلوم می‌شود او حاضر و ناظر بر من در این حالت نیست پس خدا مرا رها کرده است. رب یعنی آنچه من محتاج به آن هستم و آن را دوست دارم. خوشایند من است. اگر خداشناسی با این نگاه مطرح شود که خدا آن حقیقتی است که من او را دوست دارم. نیاز مرا برطرف می‌کند. در سر تا سر زندگی ما اوج نیاز هستیم. هیچگاه  و هیچ لحظه‌ای نیست که انسان از نیاز خالی باشد. هر نیاز می‌خواهد انسان را به خدا مرتبط کند. اگر ما اشتباه می‌کنیم و باقی اشیاء را رافع نیاز می‌بینیم اینجا یعنی همان «هذا ربی». منتهی آنها خورشید و ماه و ستاره را می‌دیدند. درست است خدا اسباب را قرار داده است. اما اسباب را قرار داده تا من منتقل شوم نه متوقف شوم. از این سبب منتقل شوم که این خودش هم محتاج است. سبب انتقال من به خدا باشد نه سبب توقف من. اینها در به سوی خدا هستند نه دیوار، که من بروم پای آنها زانو بزنم و بمانم و متوقف شوم. اگر دیدیم خود اینها هم آفل هستند، همان‌هایی که اینقدر عظیم هستند هم آفل هستند. نشان می‌دهد خود این از خودش چیزی ندارد. این هم تحت تربیت و ربوبیت رب دیگری است.
با این نگاه برهان افول که در این آیات ابراهیم استفاده کرده است، از دل نشین ترین براهینی است که جان انسان را با محبت به خدا گره می‌زند. می‌گوید: تو نیاز داری یک حقیقتی است که رفع نیاز در همه حال می‌کند. قبل از تولد تو، حین تولد تو، شب و روز، وقت و بی‌وقت، در حال سختی و راحت تو، در سرما وگرما، در ظلمت شب و روشنایی، او با تو ارتباط دارد و از تو جدا نیست و از هر چیزی به تو نزدیکتر است. قریب است و از همه چیز به تو نزدیکتر است. این خدا اینطور است. اگر می‌خواهیم خدا را مطرح کنیم که مردم بپذیرند. بپسندند، با آن ملموس زندگی کنند و محشور باشند، خوشایند مردم باشد، این خدایی است که رفع نیاز می‌کند. بله انسان در کمالاتش به جایی می‌رسد که خود او را می‌خواهد. دیگر حتی رفع نیاز هم برای او بهانه‌ای بود.
وقتی موسی سؤال می‌کند: خدایا آن حاجت‌های بزرگ را از تو بخواهم؟ از تو چه بخواهم؟ به موسی خطاب می‌کند: موسی حتی نمک سفره‌ات را هم از من بخواه. در هر جزء حاجت به من رجوع کنی و با من حشر داشته باشی. با غیر من محشور نباشی. نه فکر کنیم چیزهای کوچک را خودمان بدست آوریم. چیزهای بزرگ را خدا به ما اعطی می‌کند. بزرگ وکوچک پیش کسی بزرگ و کوچک است که حدی داشته باشد. اگرکسی نامتناهی است. هر چیز بزرگ و کوچک نسبتش با او یکسان است. در مسائل جزئی و کلی، ساده و سخت ارتباط را قطع نکن. لذا به ما گفتند: در هر حاجتی نزد خدا بروی.
امام صادق(ع) می‌فرماید: بار یافتم، به واسطه‌ی حاجتی که داشتم به درگاه ربوبی، وقتی آنجا رفتم آنقدر آن شوق و رابطه لذیذ و شیرین بود که دیگر حاجت از یاد من رفت. اگر کسی آن رابطه را یافت، آن حاجت هم خود یک بهانه است. یعنی خدا این همه نیاز را قرار داده که هرکدام بهانه‌ای برای ارتباط باشد. آن چیزی که من محتاج آن هستم و رابطه‌ی محبتی مرا به آنجا می‌کشاند، این ابتدا نیاز است. و وقتی رفتم این محبت به جایی می‌رسد که دیگر دار نیاز نیست. با اینکه نیاز مرا کشاند و این محبت را ایجاد کرد، اما به جایی می‌رسد که دیگر خودش مطلوب است. نیاز اصلی من خودش می‌شود. نه حاجات! لذا فرموده: این حاجات لازمه‌ی طریق است که انسان از شوق نیافتد. اما به جایی می‌رسد که دیگر بحث نیاز، خودش می‌شود. انسان فقر محض می‌شود، خدا هم غنی مطلق می‌شود. «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (فاطر/15) او بی‌نیاز مطلق است و تو فقر محض هستی. نه در حاجات هم فقیر هستم. در اصل ذات هم فقیر می‌شوم. لحظه به لحظه وجودم فقر است که او باید به من اعطی کند. ابراهیم خلیل از این جهت دارد این برهان را جا می‌اندازد و این چقدر ملموس و شیرین است. چقدر خدا را دوست داشتنی و نزدیک می‌کند. انسان دو جهت دارد، یک جهت این است که انسان به سمت کمال مطلق می‌خواهد حرکت کند و با او ارتباط دارد. یکی هم هر نقصی را نفی می‌کند. ما دو فطرت در وجودمان هست. فکر شوق به کمال و فطرت فرار از نقص. که یکی لازمه دیگری است. شوق به کمال یعنی فطرت محبتی که من را به سمت خدا می‌کشاند. هر کمالی نهایت و بی‌نهایتش در خداست. لذا اسماء خدا نیازهای ماست. لذا اسمی که مربوط به ما نباشد، در روایت هست که تجلی نکرده و آشکار و ظاهر نشده است. اسم مستأثر است. اما آنچه ظاهر شده نیاز خلق است. لفاقة الخلق ظاهر شد. چون مردم نیاز داشتند، لذا هر اسمی از خدای تبارک و تعالی نام می‌بریم، در قرآن کریم می‌شنویم نیاز ماست.
شریعتی: حالا می‌فهمم چرا شب قدر اگر جوشن کبیر می‌خوانیم هر اسمش یک ارتباط است.
حاج آقای عابدینی: یک طلب است که من این را می‌خواهم. هر اسمی که وارد می‌شود یک نگاهی به عالم از پنجره‌ی آن اسم می‌شود و یک طلب در من ایجاد می‌شود که تو این را بخواه. افق نیازت را اینجا بیاور. از نمک سفره شروع می‌شود، اما انسان را می‌کشاند و به آن محبوبیت می‌برد. لذا انسان در ابتدای حرکت محب است اما وقتی جلو می‌رود محبوب حق می‌شود. «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّه‏» (آل عمران/31) شما با محبیت حرکت کنید، تبعیت کنید، محبوبیت می‌شود. فرق حرکت محبی با حرکت محبوبی خیلی زیاد است. حرکت محبی به قدم انسان است. حرکت محبوبی به بردن خداست. محبی یعنی من خدا را دوست دارم و نیاز دارم. چون خدا را دوست دارم به سمتش می‌روم. اینجا خدا محبوب انسان است. اما وقتی حرکت محبوبی به جلو می‌رود به جایی می‌رسد که انسان محبوب حق می‌شود. این شأن آن است. دیگر اینجا شأن خداست. لذا خدا عده‌ای را با محبوبیت می‌برد. در رأس کسانی که محبوب بودند، حضرات معصومین(ع) و اهل‌بیت پیغمبر محبوب بودند اما به همین نسبت تعبیر قرآن است.
ابراهیم خلیل می‌فرماید: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّه‏» چون دین من آن چیزی است که خدا به من داده است. اگر این دین را اطاعت کردید، «يُحْبِبْكُمُ اللَّه‏» محبوب خدا می‌شوید. ما از محبوب خدا شدن تصوری نداریم. این نگاه که تا اینجا برهان افول است.



برنامه قرائت روزانه قرآن و نکاتی از آن:
شریعتی: دریچه‌ی رو به معرفت را برای ما باز کردند.    انشاءالله به برکت نام حضرت ابراهیم(ع) و اهل‌بیت(ع) و نبی مکرم اسلام این معرفت را کسب کنیم و به سمت خدا حرکت کنیم. امروز صفحه‌ی 551 قرآن کریم، آیات پایانی سوره مبارکه ممتحنه و آیات ابتدایی سوره مبارکه صف در سمت خدای امروز تلاوت می‌شود.
«يا أَيُّهَا النَّبِيُ‏ إِذا جاءَكَ‏ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى‏ أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ «12» يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ «13»
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ،‏ سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ «1» يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ «2» كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ «3» إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ «4» وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ»
ترجمه: اى پيامبر! هنگامى كه زنان با ايمان نزد تو آمدند تا با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا نگيرند و دزدى نكنند و مرتكب زنا نشوند و فرزندانِ خود را نكشند و در ميان دست و پاى خود، مرتكب هيچ گونه نسبت‏ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! گروهى را كه خداوند بر آنان غضب كرده به سرپرستى (يا دوستى و يارى) نگيريد، آنان از آخرت مأيوسند همان گونه كه كفّار از (بازگشت) اهل قبور مأيوسند.
به نام خداوند بخشنده مهربان. آنچه در آسمان‏ها و آنچه در زمين است، براى خدا تسبيح گويند و اوست شكست‏ناپذير حكيم. اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چرا چيزى مى‏گوييد كه عمل نمى‏كنيد؟ نزد خدا بسيار مورد غضب است كه چيزى را بگوئيد كه عمل نمى‏كنيد. همانا خداوند كسانى را دوست دارد كه صف بسته در راه او پيكار كنند، چنانكه گويى بناى بسيار مستحكم سربى هستند. و آنگاه كه موسى‏ به قوم خود گفت: اى قوم من! با اين كه مى‏دانيد من فرستاده خدا به سوى شما هستم، چرا اذيّتم مى‏كنيد؟ پس چون منحرف شدند، خداوند دل‏هاى آنان را منحرف ساخت و خداوند قوم فاسق را هدايت نمى‏كند.

نکات قرآنی:
حاج آقای عابدینی: این صفحه آغاز سوره صف بود. سوره صف یکی از مسبحات است که در قرآن کریم شش سوره با تسبیح شروع شده است. البته هفت سوره است که یکی سوره اسراء است. «سبحان الذی» اما آن را استثناء کردند و شش سوره هست. «سبح لله، یسبح» را مسبحات ست می‌گویند که با تسبیح شروع شده است. روایت وارد شده که می‌فرماید، امام باقر(ع) فرمود: «من قراء المسبحات کلها» یعنی این شش مورد، «قبل اَن ینام» قبل از خواب بخواند، «لم یمت حتی یدرک القائم و اِن مات کان فی جوار محمد النبی صلی الله علیه و آله وسلم» اگر کسی اینها را مداومت کند، اگر این مداومت داشته باشد، او را از کسانی قرار می‌دهد که به محضر امام زمان(ع) راه پیدا می‌کنند و او را ادراک می‌کنند. هر شش سوره را بخواند. شاید اگر کسی حفظ باشد فرصت ده دقیقه‌ای نیاز دارد. آیاتی که در این سوره‌ها مثل سوره حدید و ابتدای سوره حدید و انتهای سوره حشر هست، از آیات عظیمی است که در بعضی روایات وارد شده، اینها برای اقوام متعمقون در آخر الزمان نازل شده است که اوج آیات قرآنی در رابطه با توحید است که فرمودند: اگر کسی از دنیا برود قبل از اینکه به محضر امام زمان برسد، «فی الجوار النبی» قرار می‌گیرد. پس یکی از دو حسن را پیدا می‌کند. یا به محضر امام زمان می‌رسد. یا اگر از دنیا رفت، حتماً در جوار نبی و همسایه نبی قرار می‌گیرد. سوره حدید، سوره حشر، سوره صف، سوره جمعه و تغابن و سوره اعلی، این شش سوره، سوره‌هایی هستند که اینها معروف به مسبحات ست هستند. این خیلی نکته ظریفی بود.
در این شش سوره آیه‌ای هست که «افضل من الف آیه» شارحین استفاده کردند« هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ‏ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (حشر/23) تا انتهای سوره حشر. اگر هر شب نتوانستیم، شب‌های جمعه وارد شده که مداومت داشته باشیم.
وقتی ملکوت آسمان را نشان ابراهیم دادند، ابوبصیر می‌فرماید: ابراهیم حقایق اشیا را می‌دید و چیزی دیگر از او پنهان نبود. وقتی می‌دید عده‌ای به گناهان عظیم مشغول هستند، آن غیرت وجودی ابراهیم که نبی الهی بود به جوش می‌آمد و نفرین می‌کرد و آنها از بین می‌رفتند. چند نفر را که گوشه‌ای دید، سه نفر اینطور شد. چون دیگر حقیقت را می‌دید، نتیجه این گناه اگر ثابت می‌شد اعدام بود اما این پنهانی انجام می‌شد و ابراهیم(ع) با علم ملکوتی این را می‌دید. آنجا دارد که خدای متعال «اوحی الله عز و جل الیه ابراهیم دعوتک مجابه» دعوت تو حتماً اجابت می‌شود. هر دعوتی که بکنی حتماً اجابت می‌شود. «فلا تدعوا علی عبادی» بر بندگان من اینطور نفرین نکن. «فانی لو شئت» اگر من می‌خواستم اصلاً آنها را خلق نمی‌کردم. لذا اینهایی که دارند گناه می‌کنند کسانی هستند که قطعاً تا آخر به این گناه ادامه می‌دهند. اما از اینها نسل صالحی هم به دنیا می‌آید. دسته‌ای هم توبه می‌کنند. تو وقتی این گناه را می‌بینی و اینها را نفرین می‌کنی و از دنیا می‌روند، از دو دسته دیگر ممکن است نسل صالحی به دنیا بیاید، اصلاً ابوجهل ماند و پیغمبر با ابوجهل اعوجاج کرد که فرزندی از او به دنیا بیاید و آن فرزند باید صالح باشد. گاهی در بین کسانی که خودشان عین کفر هستند، اما «یخرج الحی من المیت» امکان این هست که یک حی از میت به دنیا بیاید. حالا این هم ممکن است در ادامه گمراه شود. لذا از ابتدایی که کسی گناه می‌کند، این نمی‌شود که نبی بر او نفرین کند. پیغمبر به ابراهیم خلیل یاد داد که صبر و شرح صدر تو و کسانی که چشم ملکوتی اینها باز می‌شود یا به حقایقی اطلاع پیدا می‌کنند، اینها حق ندارند اظهار و اعلام کنند. غیر از اینکه خود این کمالات که انسان پیدا می‌کند، کسانی که به این علم در زندگی مردم سر می‌کشند، این خودش یک نوع عذاب حساب می‌شود. سرک کشیدن در زندگی دیگران برای آنها عقاب دارد. حتی در نظام معرفتی و الهی که برای آنها پیش آمده است.
انشاءالله خدای متعال ما را در طریقی قرار بدهد که چشم ما باز شود و اما سرک در زندگی کسی نداشته باشیم. آیاتی را ببینیم که سرعت حرکت ما به سمت خدا بیشتر شود.
شریعتی: نکات خوبی را شنیدیم. دعا بفرمایید.
حاج آقای عابدینی: انشاءالله خدای متعال دعای معتکفین را دائمی قرار بدهد و زندگی ما را به سوی خودش دائماً قرار بدهد و دست شیطان را از زندگی ما کوتاه کند و حاجات دنیایی مؤمنین را به هدف اجابت برساند.
پاسخ
#10
برنامه سمت خدا، مجلس 09 :

برنامه سمت خدا
موضوع برنامه: سیره تربیتی انبیای الهی در قرآن کریم- حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين عابدینی
تاريخ پخش: 02-02- 96


بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی: سلام می‌کنم به همه شما دوستان عزیزم. به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. انشاءالله هرجا که هستید تنتان سالم باشد و قلبتان سلیم. خداوند متعال پشت و پناه شما باشد. انشاءالله در این روزهای اردیبهشتی بهترین‌ها نصیب شما شود. حاج آقا عابدینی سلام علیکم و رحمة الله. خیلی خوش آمدید.
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز.
شریعتی: قصه ما قصه حضرت ابراهیم خلیل بود. نکات بسیار خوبی را در ذیل بحث سیره تربیتی انبیاء در قرآن داریم می‌شنویم. آزمایش‌ها و ابتلائات حضرت و خلاصه اینکه داریم با حضرت سیر می کنیم. خدمت شما هستیم و بحث امروز شما را می‌شنویم.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم. ابتدا یک نکته‌ای را عرض کنم که ما همه پیام‌های دوستان را می‌خوانیم. تهیه کننده برنامه جناب آقای رکنی زحمت می‌کشند و هر روزی که پیام‌های دوستان وارد می‌شود برای کارشناسان می‌فرستند. پیام‌ها دسته بندی و فرستاده می‌شود و زحمت‌های زیادی کشیده می‌شود. دوستان هم در اینکه پیام می‌فرستند خیلی ما را کمک و یاری می‌کنند. گاهی در پیام‌ها درد و دلهاست که انجام می‌دهند. می‌خوانیم و ما هم متأسف می‌شویم. یا خوشحال می‌شویم از بعضی کمالاتی که دوستان ابراز می‌کنند. بعضی از پیام‌ها سؤالاتی است که دوستان مطرح می‌کنند. بعضی انتقاداتی را مطرح می‌کنند. بعضی پیشنهاداتی را مطرح می‌کنند. همه اینها را با دقت می‌خوانیم هرچند که عاجز هستیم از اینکه بعضی‌ از آنها را پاسخگو باشیم و توان آن پاسخگویی را نداریم. بعضی از آنها را جلسه و وقت ما اجازه نمی‌دهد که آن جهات مسأله را بتوانیم اینجا تبیین کنیم.
شریعتی: همیشه گفتم که پیام‌ها و رنگ و بوی پیام‌ها را شما می‌توانید در سیر مباحث ما ببینید. یعنی در طراحی مباحث ما خیلی مؤثر است.
حاج آقای عابدینی: قطعاً همینطور است. یعنی دوستان در اینکه گاهی به صراحت اگر به پیام‌هایشان پاسخ داده نمی‌شود، فکر نکنند این پیام‌ها بی‌اثر است و لحاظ نمی‌شود. تمام اینها را دوستان می‌‌بینند. منتهی در نگاه کلی کار و آینده برنامه‌ها، چه خود کارشناسان، چه تهیه کننده برنامه اینها را لحاظ می‌کنند و سعی می‌کنند اصلاح براساس آن چیزی باشد که نتیجه بخش تر و اثر گذارتر باشد. لذا دوستان با همین پیامک‌ها می‌توانند تأثیر خیلی بیشتر داشته باشند و آثار بهتری را بر جای بگذارند. نا امید از این نباشند که اینها بی فایده است. نه اینها کاملاً لحاظ می‌شود. تشکر می‌کنیم از همه دوستانی که اینگونه فعال و زنده با برنامه مشارکت می‌کنند و در اجرای هرچه بهتر ما به ما کمک می‌کنند.


بحثی که جلسه گذشته در محضر آن بودیم در مورد ابراهیم خلیل(س)، بحث برهان افول و رؤیت ملکوت سماوات و ارض بود. من از این برهان افول که فرمایش علامه طباطبایی بود که بیان کردند این برهان برخلاف براهین دیگری که در نظام‌های فلسفی و کلامی اقامه می‌شود، بسیار برهان دلنشینی برای همه انسان‌ها است.
مخصوص عده‌ای خاص نیست. لذا هرکسی در زندگی‌اش چون براساس نیاز حرکت می‌‌کند. نیاز با رافع نیاز مرتبط می‌شود که خداست. هر نیازی ارتباط است و انسان را مرتبط می‌کند. چون چیزی که آفل است یعنی غروب می‌کند، نیست می‌شود، ارتباط قطع می‌شود، آن چیزی که ارتباطش با انسان قطع می‌شود نمی‌تواند در هر لحظه‌ای و هرکجا و هر حالی برطرف کننده نیاز انسان باشد، لذا آن خدا نیست. خدا حقیقتی است که در هر لحظه و هر حالتی و هر زمان و هر مکانی باید با انسان امکان ارتباط باشد و محسوس انسان به این عنوان باشد. انسان بتواند با آن درد و دل داشته باشد. حاجت بخواهد و نیاز خودش را مطرح کند. لذا یک شیء مادی قطعاً نمی‌تواند خدا باشد. چون هر شیء مادی رابطه‌اش با شیء دیگری موکول یک سری از شرایط و مقتضیاتی است که باید این رابطه برقرار شود. هیچگاه یک شیء مادی نمی‌تواند خدا باشد. باید حقیقتی باشد که به انسان از خود انسان نزدیکتر باشد. آن موقع عرض کردیم که این رابطه با خدای تبارک و تعالی رابطه محبت می‌شود. لذا فرمودند: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ‏» (انعام/76) یعنی آفل آن چیزی که نمی‌تواند دائماً با من مرتبط باشد، نمی‌تواند حوائج مرا برطرف کند، من آن را دوست ندارم. پس اساس ارتباط ما با خدا در نگاه اول و حرکت و سیر ما تا اواسط راه برای این است که می‌خواهد حاجات ما را برطرف کند. چون بعداً از این عالی‌تر می‌شود. تا اواسط راه برای این است که خدا رفع کننده همه حوائج ماست و ما این را می‌یابیم که رفع کننده حوائج ماست و اگر یک موقع بعضی از حاجت‌ها اجابتش طول می‌کشد برای این نیست که او رفع کننده نیست. برای این است که گاهی ما تا جلوی پایمان را بیشتر نمی‌بینیم. رفع شدن این حاجت و اجابتش باعث دردسرهای دیگری از من می‌شود. خدای تعالی چون این را می‌داند، اجابت این حاجت ما را انجام نمی‌دهد تا این ضربه به ما نخورد. اما به ما گفتند: شما بخواهید و اصرار هم بکنید اما راضی به نتیجه باشید. بگذارید ما از شما به شما مهربانتر هستیم. چون ما از شما به شما مهربانتر هستیم قطعاً اجابت هست.
نکته دقیق‌تر این است که حقیقت رابطه اجابت است. یعنی اینکه انسان نیازی پیدا می‌کند. بعد که طلب و خواستی برایش ایجاد می‌شود خود این اجابت است. یعنی انسان مرتبط با یک حقیقت نامتناهی کمال می‌شود. این بالاترین دغدغه انسان است که انسان بتواند پشتوانه‌‌اش یک حقیقت نامتناهی شود. پشتوانه‌اش یک قدرت نامتناهی باشد. پشتوانه‌اش یک رحمت نامتناهی باشد. پشتوانه‌اش یک جمال نامتناهی باشد. جمال خودش، قدرت خودش و کمال خودش را در ظل و سایه آن حقیقت نامتناهی ببیند. این بالاترین افتخار انسان هست که با یک چنین حقیقتی مرتبط شود و شأن او بشود. اگر شأن او و ظهور او، با ادراک این که شأن او و ظهور او شود، این بالاترین افتخار است. لذا نیاز ما را به رابطه با او می‌کشاند. نیاز و رفع نیاز بهانه‌ای است که این ارتباط برقرار شود. حقیقت وجودی انسان و کمال انسان برقراری رابطه است. لذا خیلی‌ها به این مسأله ممکن است توجه نکنند. فکر می‌کنند این رابطه بهانه‌ای است برای رسیدن به حاجاتشان، حاجات بهانه برای رسیدن به این رابطه است. لذا خدا، انسان را خیلی حاجاتمند خلق کرد که اگر بعضی از حاجت‌ها هم او را متوجه به این رابطه نکرد، باعث می‌شود حاجت‌های دیگر بالاخره او را به این رابطه بکشاند.
 «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ‏ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (فاطر/15) این رابطه با غنی بی‌نیاز است. انسان تا نهایت بفهمد که نه فقط در حاجات محتاج است، در ذاتش هم عین فقر هست و نیاز دارد. ذات عین نیاز حقیقتش وقتی آشکار می‌شود که با بی‌نیاز مرتبط شود. این خیلی زیباست که امام حسین(ع) می‌فرماید: «الهی کیف استعز» خدایا چگونه من احساس عزت بکنم؟ «و فی الفقراء اقمتنی» تو مرا در جایی قرار دادی که همه فقر هست و نیاز است. «و کیف لا استعز» چگونه احساس عزت نکنم. «و الیک نَسَبتَنی» در حالی که به تو منسوب هستم. نسبت با خدا عین بی‌نیازی و عین عزت است. اینکه انسان خودش را در بین فقرا ببیند. خوشی ما به اصل این رابطه باشد نه اینکه خوشی ما به اجابت حاجت باشد. آن هم خوب است برای اینکه انسان قوت قلب پیدا کند و اینکه خدا با او ملاطفتی دارد.

شریعتی: «زیر هر یا رب تو لبیک‌هاست» بالاخره نفس این رابطه خودش اجابت را دارد.
حاج آقای عابدینی: «زیر هر یا رب تو لبیک‌هاست» این لبیک‌ها همان رابطه است. تو اجازه پیدا کردی بیایی. اینطور نیست که هرکسی بلافاصله بیاید. کسی که رابطه پیدا کرد این لبیک است. لذا در اذن ورودی که برای حضرات معصومین(ع) می‌خوانیم. مثلاً امام رضا(ع) آنجایی که می‌فرماید: من اعتقاد دارم که حرمت صاحب این حرم «فِی غَیْبَتِهِ کَمَا أَعْتَقِدُهَا فِی حَضْرَتِهِ» در زمان حضورش این اعتقاد را داشتند. من معتقد هستم که «یَرَوْنَ مَقَامِی وَ یَسْمَعُونَ کَلامِی وَ یَرُدُّونَ سَلامِی» من می‌دانم که آنها مرا می‌بینند. کلام مرا می‌شنوند. جواب سلام مرا می‌دهند. «وَ أَنَّکَ حَجَبْتَ عَنْ سَمْعِی کَلامَهُمْ» شما گوش مرا از شنیدن جواب سلام آنها محجوب کردی، به خدا خطاب می‌کند. خدایا تو محجوب کردی گوش مرا از شنیدن جواب سلام اما «وَ فَتَحْتَ بَابَ فَهْمِی بِلَذِیذِ مُنَاجَاتِهِمْ» اما وقتی که می‌فهمم که با آنها رابطه برقرار کردم و مناجات با آنها دارم، این رابطه و مناجات نشان می‌دهد که جواب سلام است. یعنی اگر کسی دنبال جواب سلام است که خدایا ببین جواب سلام حضرات معصومین را، می‌گوید: اگر دیدی رابطه تو برقرار شد و می‌توانی با اینها نجوا و گفتگو داشته باشی و درد دل‌هایی در این رابطه داری، این جواب سلام است. جواب سلام حقیقی این است. این خیلی زیباست.
آنوقت با این نگاه ابراهیم خلیل الرحمان(س) این «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ‏» همراه با قوم ستاره پرست و ماه پرست و خورشید پرست شد و در هر مرتبه، مرتبه به مرتبه اینها را با خودش سیر داد تا «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ‏» که خیلی زیباست. که آفل را دوست ندارم. این دوست نداشتن ذوقی نیست که کسی بگوید: من آفل را دوست ندارم. یعنی هرکس در نگاه وجدانی و فطری‌اش همیشه دارد از آفل فرار می‌کند و به سمت باقی می‌رود. اگر مصداق را اشتباه بگیریم، یک بحث دیگری است و فکر می‌کند این دائمی برایش هست. لذا وقتی که می‌رود و به آن می‌رسد و بعد می‌فهمد آفل است می‌بیند آن همه شوقی که قبلاً به این داشت دیگر آنطور نیست. این برای این است که اشتباه مصداقی گرفته است. می‌گوید: اگر این برای من جور نشود من می‌‌میرم. چون فناء خودش را در عدم اجابت این حاجت می‌داند. گاهی عشق و عاشقی‌ها، شوق به چیزی که انسان فاقد آن است، تلاش می‌کنی تا به آن برسی بعد می‌بینی نیست. این همان است که اشتباه در مصداق است. فکر می‌کرد که آن چیز برایش ضروری‌ترین است. اما نمی‌دانست که این هم ضرورت در یک مرتبه است. این هم نیاز در یک مرتبه است. این هم می‌خواهد عبورش بدهد. همین که انسان می‌رسد و بعد می‌بیند، همین هم می‌خواهد او را عبور بدهد و به چیزی برساند که تو می‌خواهی. یعنی راضی نمی‌شوی و باز هم ادامه دارد. این نگاه اگر در ما ایجاد شود، این «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ‏» خیلی زیبا می‌شود. حشر با خدایی که افول ندارد. غروب ندارد. همیشه با ما ارتباط دارد. از ما به ما نزدیک‌تر است. «أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ‏ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» (انفال/24) بین انسان و قلبش که حقیقت اوست خدا حائل است. «أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ‏ الْوَرِيدِ» (ق/16)، «فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ‏ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعان‏» (بقره/186) مرحوم ابن فهد حلی می‌فرماید: این «انی قریب» به صورت مطلق یعنی نامتناهی و الا قریب باید مراتب داشته باشد. این قریب مرتبه ندارد. چون نامتناهی نسبتش با هم است، علی السوی است. این نامتناهی وجود است که با همه چیز قلب وجود است. نه زمان حائل آن است. نه مکان حائل آن است. نه بزرگی و کوچکی تجلیات برای او متفاوت هست که این یک بحث زیبایی بود که با اینکه خیلی فروعات دیگری دارد و نتایج علمی و عملی و محسوس دارد انشاءالله دوستان به مفصلات خودشان مراجعه می‌کنند و بهره‌های علمی و عملی را می‌برند.
شریعتی: تا به حال ما به «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ‏» اینطور نگاه نکرده بودیم. این برهان افول با یک نگاه محبتی خودش یک فضای جدیدی است.
حاج آقای عابدینی: انشاءالله خدا به ما بچشاند که با خدا رابطه‌های محبتی شروع کنیم که اگر با محبت شروع کردیم محبوب می‌شویم.

بعد از این جریان ما با ابراهیم خلیل حرکت می‌کنیم. به قریه‌ای رسیده که «بارکنا» آن را ما مبارک قرار دادیم که شام است، در آنجا حالا ابراهیم خلیل،در این برهه از عمر ابراهیم خلیل تا می‌رسد به جریان فرزنددار شدن،یک برهه‌ای از ابراهیم خلیل است که بعضی نقل‌ها این را به صورت مختصرتر آورده است. در این برهه خیلی مفصل مسائل مطرح نشده است. اما یکی از نقطه‌های بسیار درخشان این برهه که می‌شود فهمید که در این زمان محقق شده و هرچند تصریح در آیه نشده اما می‌شود از آن فهمید و بعد اشاره خواهیم کرد، می‌شود از این فهمید که بعد از هجرت به اطراف شام بوده و همان مکان مقدس بوده و قبل از جریان فرزنددار شدن بوده که در این برهه هست که در آنجا رسیده است. سالیانی بوده که خدای تبارک و تعالی به او فرزند و بعد هم فرزند بعدی و بعد هم آن اطلاعات را آورده است. این جریان یکی از کمالات ابراهیم خلیل است.

در بعضی روایات می‌فرماید: ابراهیم خلیل بعد از اینکه رؤیت ملکوت سماوات و ارض به او داده شد یک سری چیزهایی را دید که قبل از آن شاید با این دقت نگاه نمی‌کرد. انسان هرچقدر مراتب شهودی‌اش بالاتر می‌رود، عمق مسائل را بیشتر می‌یابد. اینگونه نیست که اگر نبی است، دیگر رشد علمی نداشته باشد. «فَوْقَ كُلِّ ذِي‏ عِلْمٍ‏ عَلِيمٌ‏» (یوسف/76) بالاتر از هر مرتبه علمی، علم بالاتر و علیمی است که خدای متعال است. لذا حرکت انسان‌ها به سوی خدا به تفاوت علم انسان‌ها با خدای متعال، به تعبیری «فوق ما لا یتناهی و بما لا یتناهی» است. تسوی مسأله که نامتناهی بالاتر از نامتناهی است.
 لذا همیشه مسیر حرکت به سوی خدا ادامه دارد و تمام شدنی نیست. لذا ابراهیم خلیل هم پله پله دارد حرکت می‌کند. نسبت به انسان‌ها و آن رسالتی که داشت عصمت داشت و آنچه که مردم برای فهمیدن لازم داشتند، او داشت و واجد بود و چیزی کم نداشت. در بیان نبوتش و رسالتش چیزی کم نداشت اما در مقامات بین خودش و خدا که این رابطه بین خودش با مردم نیست، اینجا کم داشته باشد و یا بخواهد اضافه شود. بعد بگوید: قبلی‌ها را نظرم عوض شد. نه! آنجایی که رابطه بین خودش با خداست، کمالات و رشدهایی ایجاد می‌شود که اینها دائماً او را سعه می‌دهد. انبیاء در رابطه با آنچه که برای مردم بودند، عصمت علمی و عملی‌شان کاملاً در آن رتبه واجد بودند و در آن مرتبه کامل بودند. اما در ارتباط با خدا دائماً رو به رشد بودند. لذا یکی از مواقفی که برای ابراهیم خلیل خیلی عظیم بوده این است که به مرتبه‌ای می‌رسد که ما یک برهانی را از ابراهیم خلیل با نمرود نقل کردیم. آنجا گفت: «رَبِّيَ الَّذِي‏ يُحْيِي‏ وَ يُمِيت‏» (بقره/258) رب من کسی است که احیاء و اماته می‌کند.

سه آیه پشت سر هم در سوره بقره هست. آیات 258 تا 260 سوره بقره است. این سه آیه بعد از آیت الکرسی واقع شده است. یعنی بعد از اینکه آیت الکرسی آمده است که در آخرین مرتبه آیت الکرسی این است «اللَّهُ وَلِيُ‏ الَّذِينَ‏ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» (بقره/257) خدا ولی کسانی است که ایمان آوردند و آنها را از ظلمت به نور می‌برد. یعنی اهل ایمان دائماً از ظلمت به سوی نور حرکت می‌کنند. این ظلمت، ظلمت جهل جزایی نیست که بعد ایجاد شده باشد. این ظلمتی است که انسان از اول «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ‏ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً» (نحل/78) شما وقتی دنیا آمدید چیزی نمی‌دانستید. لذا اینطور نیست که برای انسان به عنوان یک نقصی که کوتاهی کرده ایجاد شده است. نه! این ابتدای خلقتش اینطور است. ندانستن که از اول نمی‌داند جزء خلقت انسان است.

«اللَّهُ وَلِيُ‏ الَّذِينَ‏ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور» این ظلمات همان ندانسته‌هاست. همان جهل های اولی که نمی‌توانست و پیدا نکرد. نه! همان چیزی است که دارد حرکت می‌کند تا تمام آن چیزهایی که از اول برای او مجهول و مخفی بوده و بعد یک مرتبه اینها کمال پیدا کند و به علم برسد، خدای متعال با ولایتش اهل ایمان را از این ظلمت‌ها به نور وارد می‌کند. بعد سه آیه پشت سر هم وارد می‌شود. سه مرتبه علمی، هر سه برهان هم خیلی زیباست. هر سه برهان هم حد وسطش یعنی علتش به حیات و زندگی برمی‌گردد. اولین برهانی که آمد همان بود که ابراهیم در مقابل نمرود اقامه کرد. آن برهان حد وسطش این بود که خدای من کسی است که «يُحيِي‏ وَ يُمِيت‏» او هم گفت: «أَنَا أُحْيِي‏ وَ أُمِيت‏» (بقره/258) این هم مفصل توضیح دادیم.
برهان دوم مربوط به عزیر نبی یا ارمیای نبی است که وارد شده مشهور به عزیر نبی است. از جایی رد می‌شد دید یک قریه و شهری ویران شده و سکنه او مردند و شهر ویران شده است. مثل شهری که بیماری می‌زد و کسی نزدیک آنجا نمی‌شد، وقتی رد می‌شد دید اینها همه از بین رفتند و ویرانه شده است. زیر و زبر شده است. مثل اینکه نخلی سرنگون شود، این را می‌گویند: «خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها» (بقره/259) عرش‌اش پایین افتاده است. بعد آنجا این نبی الهی برایش این سؤال آمد که خدای متعال اینها را چگونه زنده می‌کند؟«أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها» اینها را بعد از اینکه مردند، چطور زنده می‌کند؟ اینجا مسأله به این صورت شد که خود آن نبی «فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ» صد سال مرد. بعد وقتی که زنده شد، این از آیاتی است که نشان می‌دهد در همین حیات دنیا مردند و برگشتند. شاید نمونه انسانی که در قرآن تصریح شده، جزء مباحثی است که به رجعت هم دلالت می‌کند، عزیر نبی یا ارمیا است، چون اسم ذکر نشده است. اما در روایات ذکر شده است. بعد از صد سال زنده شد و تفاصیلی دارد.

چون محدودیت داریم دیگر من بیشتر از این توضیح نمی‌دهم. این دومین مرتبه است که باز هم حیات و احیاء که آن مرکبش هم از دنیا می‌رود. آبی هم که همراهش هست، بعد وقتی زنده می‌شود می‌گوید: نگاه کن. صد سال تو در اینجا مرده بودی. الآن به مرکبت نگاه کن که چگونه او را از این حالتی که پوسیده شده و خاکستر شده «كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً» ما بر او گوشت می‌رویانیم و او را زنده می‌کنیم. که دید! برهان اول چه بود؟ برهان اول این بود «رَبِّيَ‏ الَّذِي‏ يُحْيِي وَ يُمِيتُ» خدای من احیاء می‌کند و اماته می‌کند. استدلال بر احیاء و اماته بود. برای نمرود! ولی در برهان دوم دیدن احیاء بود که هم در جان خودش ایجاد شد، که عزیر نبی در جان خودش یافت. هم در بیرون دید که مرکبش چطور زنده می‌شود. اولی علم الیقین است. این عین الیقین است. یعنی با چشم خودش دید. هم در جانش خودش...

یکی از بحث‌ها این است که وقتی انسان در قیامت احیاء می‌شود این عین الیقین برای همه در آنجا محقق می‌شود. یعنی وقتی بحث دوباره زنده شدن می‌شود این زنده شدن را می‌یابد. یعنی غیر از وقتی است که انسان، یک نوع دریافتی است که علم بر آن محقق می‌شود. یک علم شهودی است که انسان این زنده شدن را می‌یابد. با جایی که انسان زنده می‌شود، بعد می‌بیند فقط زنده شده است فرق دارد. نه! آنجا می‌یابد در قیامت که زنده شده است. لذا یک بحث زیبایی دارد که جای خودش می‌گوییم. یافتن در آن لحظه که در بعث انسان می‌یابد که زنده شده است، جزء عظیم ترین مسائلی است که جای بحث دارد که چگونه در قیامت محقق می‌شود و چه آثاری دارد. دومین برهان هم عین الیقین بود.

مثالی بزنم اینکه گاهی سر کلاس استاد برای دانشجوی پزشکی‌اش نحوه پیوند قلب را درس می‌دهد. قواعد و راه‌هایش را نشان می‌دهد. یک موقع هست که این دانشجو یا خودش مریض قلبی شده است، یا یکی از نزدیکانش کنار استاد ایستاده است و یا یک کسی است که روی او جراحی انجام شده است و این هم ایستاده و دارد نگاه می‌کند. منتهی اگر روی خودش باشد این علم الیقین قوی‌تر است که خودش قلبش آسیب دیده باشد و پیوند لازم دارد. چون این اطلاع داشته، قبل و بعدش و حین عمل اگر به هوش باشد یا بی‌هوش باشد، از قرائن و نتایجی که می‌یابد یک حس خاصی پیدا می‌کند که این عین الیقین است. این مراتب حصولی است.
یک زمان هست که خود این دانشجوی پزشکی به مرتبه‌ای رسیده که خودش ایستاده و دارد عمل جراحی را انجام می‌دهد. خودش کسی است که دارد پیوند می‌زند. اینها سه مرتبه است. یعنی نسبت به این واقعه سه مرتبه است. هرچند این سه هر سه علم حصولی است یعنی صورت حائل شود. با چشم دیده می‌شود. با دست انجام می‌شود. در درون وجود انسان نیست. در بیرون وجود انسان است. هرچند اینگونه است، اما یک مثالی است. در آنجا هم یکجا استدلال بود.

دومین مورد در خود وجود عزیر نبی محقق شد. در سومین مورد می‌فرماید: «وَ إِذْ قالَ‏ إِبْراهِيمُ‏ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏ قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏» (بقره/260)آیه خیلی لطیف است و برای انسان خیلی پیام دارد. «وَ إِذْ قالَ‏ إِبْراهِيمُ» «واو» اینجا عطف به آن سه مورد است. «وَ إِذْ قالَ‏ إِبْراهِيمُ» واو عاطفه است. یعنی عطف به دو آیه قبل است. هر سه جواب برای «يُخْرِجُهُمْ‏ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور» هستند. مراتب خروج از ظلمات به نور اینهاست که دارد بیان می‌کند. «وَ إِذْ قالَ‏ إِبْراهِيمُ‏ رَبِّ»، «ربِّ» غیر از «یا رب» است. «یا رب» ندا است. یک فاصله‌ای است. اما وقتی «ربِّ» می‌شود، «یا» که ندا است برداشته می‌شود، قرب خیلی زیاد شده است. مثل نجوا شده است. «ربِّ» که همان «ربّی» است. ربّ من! این خودش در اینجا یک لطافت است، «رَبِّ أَرِنِي» به من بنمایان. ابراهیم سابقه داشته است. در آیه قبل داشت که «وَ كَذلِكَ نُرِي‏ إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏» (انعام/75) آنجا به او نشان دادیم. هرچه به آدم چیزی را بدهند ظرفیت بالاتر می‌رود. بیشتر می‌خواهد. اینجا تقاضا می‌کند. آنجا در دورانی که فطرت محض بود ما خودمان به او دادیم. ملکوت آسمان و زمین یعنی جنبه رابطه با خدای همه اشیاء را دید. آن جنبه‌ی رابطه‌ی با خدای همه اشیاء را دیدند، خیلی سر بسته و در بسته است. در این مورد خیلی حرف زده شده و جا دارد حرف زده شود. در رابطه با روایت دارد اگر شما نبود که آن خطوراتی که در قلب شما می‌آید، این چیزهایی که قلب شما را مشغول می‌کند، اگر نبود شما هم ملکوت سماوات و ارض را می‌دیدید. اگر زیادی کلام در حرف زدن‌های شما نبود، اگر ورودی شما زیاد نبود، نه سکوت منفی، اگر نبود شما هم نگاه می‌کردید.

تعبیری مرحوم آیت الله سید محمد حسن الهی طباطبایی دارند، برادر علامه طباطبایی، آیت الله حسن زاده ایشان نقل می‌فرمودند از این استاد بزرگوار که ایشان از استادشان سؤال کرده بود که اصلاً شما چه کردید که می‌بینید؟ ایشان فرموده بود: من تعجب می‌کنم از شما که با خودتان چه کردید که نمی‌بینید؟ یعنی دیدن اساس است. باید دید! یعنی رابطه برقرار است. اگر قطع می‌شود علت می‌خواهد. در روایات هست که اگر این خطورات قلبی نبود و شما را از این سو به آن سو نمی‌کشید، شما هم می‌دیدید.
ما نمی‌دانیم، می‌گوییم: ندیدیم هم ندیدیم. اما رابطه اشیاء با خدا را دیدن، انسان از درون خودش به این رابطه نگاه می‌کند. نه از بیرون! این دیگر با چشم نیست یک دریافت عظیمی است که انسان را باید به این مرتبه عظیم ببرد که از چشم خدا به عالم نگاه کند. تعبیری که در حدیث معراجیه وارد شده که «اولئک الذین ینظرون الی المخلوقین بنظری الیهم» اینها با چشم من به عالم نگاه می‌کنند. حدیث معراجیه از جانب خدا به پیغمبر است. می‌گوید: اینها در مراتب رضا به جایی می‌رسند که به عالم نگاه می‌کنند اما «بنظری الیهم» با چشم و نگاه من! خدا می‌‌فرماید که حسرتش اقلاً در وجود ما باشد که اینها هست و ما نداریم. بعد از این عالم انشاءالله اینها برای ما اجابت شود.

«كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى» چگونه موتی را، میت نه، چون میت یکی است. کلا می‌خواهد این نظام برایش آشکار شود. آن هم ابراهیمی که قبلش ملکوت سماوات و ارض را دیده است. یک وقت هست من اعتقاد به معاد ندارم. شک می‌کنم آیا می‌شود زنده شوم یا نه؟ نمی‌گوید: میشوم زنده شوم یا نه؟ نمی‌گوید: اینها چطور زنده می‌شوند؟ می‌گوید: تو چطور زنده می‌کنی؟ وقتی بگوید: اینها چطور زنده می‌شوند؟ یعنی خدایا من علت قابلی را می‌خواهم. می‌خواهم بدانم اینها چطور زنده می‌شوند؟ وقتی می‌گوید: شما چطور زندگی می‌کنی، یعنی علت فاعلی را می‌خواهم. می‌خواهم محیی شوم! من می‌خواهم مظهر اسم محیی شوم. نمی‌گوید: شما زنده کن من ببینم. مثل جریان سؤال عزیر نبی نیست. او می‌گوید: به من نشان بده که چطور زنده می‌شوند؟ لذا نشان دادند که چطور زنده می‌شود.  این کیفیت احیاء را می‌گوید. «وَ إِذْ قالَ‏ إِبْراهِيمُ‏ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏» نه اینها چطور زنده می‌شوند؟ از نگاه خدا می‌خواهد احیاء را ببیند. احیاء غیر از زنده شدن است. زنده کردن است. می‌خواهد بگوید: چطور زنده می‌کند. اینها خیلی عالی است. یعنی گاهی تفاوت به ظاهر نزدیک هم است. اما او می‌خواهد از منظر خدا ببیند چگونه زنده می‌کند؟ می‌خواهد فاعلیت را ببیند و مظهر اسم محیی شود.


شریعتی: این یک جور سیر در مراتب توحید است؟
حاج آقای عابدینی: یک زمان هست که کرامت را از کسی می‌بینی. یا کرامت در خود ما هم صادر می‌شود. این کرامت را دیدن است. اما یک زمان ما کریم می‌شویم یعنی مظهر اسم می‌شویم. این می‌خواهد محیی شود. نه اینکه پیدا کردن حیات را ببیند. صرف دیدن نه! این لذتی که انسان اسم خدا شود. انبیاء ظهورات اسماء خدا می‌شوند. آن هم بعضی از اسماء که لذتش از یک اسم که می‌خواهد به کار بیافتد، خیلی از اسماء دیگر باید در آن طریق به کار بیافتند تا این اسم به کار بیافتد. این معرفت آنجا عین مظهریت دین است. چون معرفت با همان مظهریت محقق می‌شود. این نیست که اول معرفت بیاید و بعد مظهر شود. با همین فعل می‌خواهد مظهر و معرفت شود. این خیلی زیباست. چه چیزی باعث شد که ابراهیم این تقاضا را بکند. چند علت ذکر کردند که اگر فرصت باشد عرض خواهیم کرد. اما تقاضا که صورت گرفته ادامه‌اش می‌فرماید: « قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ» آیا تو ایمان نداری. به چه چیزی؟ به معاد، می‌شود به ابراهیم گفت: ابراهیم تو به معاد ایمان نداری؟ قطعاً ابراهیمی که بر سر شکستن بت‌ها و دیدن ملکوت سماوات و ارض این همه مسیر را طی کرده است، در آتش افتاده و به غیر پناهنده نشده است. یک چنین وصله‌ای قطعاً به ابراهیم خلیل نمی‌چسبد که این شک در معاد داشته است.

اولاً بعضی گفتند: خدای متعال این سؤال را کرد تا نشان بدهد عظمت سؤال ابراهیم تا کجاست.  چون در ادامه می‌فرماید: «قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» اینها در مدارج قلبی و رشد من می‌خواهد محقق شود. یعنی ابراهیم خلیل ان ایمان کامل را دارد. اما ایمان کامل هم فوق هر مرتبه‌ای از این مراتب بالاتر از اطمینان است که از عین الیقین به حق الیقین برسند. من علم الیقین را داشتم چون خودم با نمرود احتجاج کردم. من عین الیقین را داشتم چون در آتش افتادم و از کسی تقاضایی نکردم چون می‌دانستم بقاء با اوست و رابطه با او فقط باقی است. اینها را داشتم اما اینجا حق الیقین را می‌خواهم برسم. «لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» یعنی قلب من می‌خواهد به یک مرتبه‌ای از یقین دیگر برسد که آن یقین بالاتر حق الیقین است نه عین الیقین!
جواب خدا نشان می‌دهد که سؤال ابراهیم از چه بوده است. اگر در سؤال هم برای کسی ابهامی باشد که احساس کند شاید سؤال چیز دیگری است، جواب الهی مطابق با سؤال است لذا نشان می‌دهد «قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ» چهار پرنده را بگیر، «فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ» چون ابراهیم گفت: «تُحْيِ الْمَوْتى‏» یکی نه، لذا جمع را می‌خواست. می‌خواست ببیند قیامت چگونه محقق می‌شود؟ چگونه در قیامت احیاء در جانب خدا صورت می‌گیرد. هنوز آنجا نرفته است اما می‌خواهد ببیند احیاء در قیامت چگونه صورت می‌گیرد؟ نه اینکه نمی‌داند صورت می‌گیرد، می‌خواهد چگونه صورت گرفتن را بیابد. مظهر آن شود. لذا می‌خواهد برای همین در دنیا نمونه پیاده کند. چهار پرنده را بگیر! چرا پرنده؟ اولاً پرنده‌ها تمایزشان نسبت به هم شدت دارد. ثانیاً خود پرنده‌ها انس گیری‌شان با انسان خیلی شدیدتر از انسان‌های دیگر است. لذا می‌فرماید: «فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ» چهار پرنده. این چهار پرنده چه نوع پرنده‌هایی بودند؟ این در روایت متعدد ذکر شده است. این چهار پرنده مظهر چهار نوع خصوصیت انسان است. انشاءالله بعد روایاتش را خواهم گفت.
چهار پرنده را بگیر، «فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ» اینها را با خودت انس بده. «صُرهُن» در لغت دو معنا شده است. «صُر» مثل قُل است. «قُل هو الله احد» اصل این «قَوَلَ» بوده است. یعنی واو داشته است. این بخاطر جریانات ادبی «قُل» می‌شود. در «صُر» هم صور بوده است. یعنی واو داشته است. «صُرْهُنَّ» در اینجا چه معنی می‌دهد؟ «صُر» دو معنی دارد. یکی قطعه قطعه کردن است. یکی انس و میل پیدا کردن است. هردو در اینجا معنا می‌دهد. هردو این معنایی که برای «صُرْهُنَّ» کرده است، هردو معنی می‌دهد. چه بگوییم: «فَصُرْهُنَّ الیک» اینها را قطعه قطعه کن.
مرحوم علامه می‌فرماید: اگر تکه تکه گرفتیم، «الیک» الی در عربی معنای میل می‌دهد. وقتی می‌گویند: به سوی او یعنی با میل! «فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ» یعنی آنها را قطعه قطعه کن در حالی که قبل از این با تو انس گرفته بودند. یعنی مدتی اینها را بگیر و نزد خودت نگهدار. با آنها انس بگیر! امروزی‌ها می‌گویند: کبوتر جلد این خانه شده است. یعنی اگر دور از خانه هم رهایش کنی باز برمی‌گردد. به ابراهیم می‌گوید: اینها را با خودت مأنوس کن. تو را دوست داشته باشند. تو برایشان آرامبخش باشی.
بعد از اینکه این کار را کردی، گوشت‌های اینها را ببر با هم مخلوط کن. به طوری که قابل تشخیص نباشند. بعد هر تکه‌ای از اینها را سر کوه‌های مختلفی قرار بده. تعبیر قرآن این است «و ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً» سر هر کوهی تکه‌ای از اینها که با هم مخلوط هست را بگذار. «ثُمَّ ادْعُهُنَّ» سپس اینها را دعوت کن. یعنی بگو: هدهد بیا! کبوتر بیا! مرغ یا خروس بیا! طاووس بیا! اینها را صدا بزن و بخوان. نه در لفظ فقط، خواندنی است که از درون می‌خواند و اینها اجابت می‌کنند. یعنی اینها میل به تو داشتند. آنچه که میل پیدا کرده تن اینها بوده یا جان اینها؟ آن نظامی است که حیات اینها بر آن قائل بوده است. این بدن یک حقیقتی بود که حامل آن جان بود.  لذا وقتی اینها قطعه قطعه و تکه تکه می‌شوند و با هم مخلوط می‌شوند، چقدر زیباست که وقتی ابراهیم خلیل تک تک اینها را صدا می‌زند که اینها با او مأنوس هستند، تعبیر قرآن این است که «ثُمَّ ادْعُهُنَّ» اینها را دعوت کن «يَأْتِينَكَ سَعْياً» با شتاب به سوی تو می‌آیند. «سعیاً» یعنی شتاب درونش است. نزد تو با شتاب می‌آیند. اینقدر این زیباست، انسان وجد پیدا می‌کند که وقتی انس هست، شتاب در الحاق است. یعنی گویی او منتظر دعوت ابراهیم است. تا به تمام وجود به سمت ابراهیم خلیل حرکت کند و ابراهیم حقیقت را ایجاد می‌کند. احیاء می‌کند.    همین حقیقت در قیامت برای همه ما محقق می‌شود یعنی وقتی آنجا ندای الهی می‌آید و همه انسان‌ها از قبرها با شتاب تمام به سمت خدا حرکت می‌کنند. اجابت می‌کنند. همه می‌یابند که به غیر از خدا حشری نیست. اما آن کسی که خودش را با طریق الهی آماده کرده بود وقتی به سمت خدا حرکت می‌کند، با تمام نشاط است. «وُجُوهٌ‏ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ» (قیامت/22و23) در وجوهشان نضره و زیبایی و خشنودی است. در حالی که به سوی او نگاه می‌کنند. اما وجوهی هم خیلی سر به زیر افتاده است و آنها شرمسار هستند و نگران از اینکه به کدام سمت در حرکت هستند.

شریعتی: قصه را همه ما شنیده بودیم. حکایت و درخواست حضرت ابراهیم و به بیان لطیف حاج آقای عابدینی عزیز طور دیگری به قصه نگاه می‌کنیم و انشاءالله نکات لطیف دیگری که در آینده از زبان شما خواهیم شنید. تا امروز 558 صفحه از مصخف شریف را به اتفاق تلاوت کردیم در این دوری که دور جدید ختم قرآن بود. دیگر چیزی به ختم این دوره از قرآن کریم نمانده است. انشاءالله خداوند به همه ما توفیق بدهد که بتوانیم عامل به آیه‌های نورانی و حیات بخش باشیم. امروز آیات ابتدایی سوره مبارکه طلاق به اتفاق تلاوت می‌کنند.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏، يا أَيُّهَا النَّبِيُ‏ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُيُوتِهِنَّ وَ لا يَخْرُجْنَ إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً «1» فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً «2» وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدْراً «3» وَ اللَّائِي يَئِسْنَ مِنَ الْمَحِيضِ مِنْ نِسائِكُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ وَ اللَّائِي لَمْ يَحِضْنَ وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْراً «4» ذلِكَ أَمْرُ اللَّهِ أَنْزَلَهُ إِلَيْكُمْ وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَ يُعْظِمْ لَهُ أَجْراً «5»
ترجمه: به نام خداوند بخشنده مهربان‏. اى پيامبر! هرگاه خواستيد زنان را طلاق دهيد، پس در زمان عِدّه، آنان را طلاق دهيد [زمانى كه از عادت ماهانه پاك شده و هنوز با شوهر همبستر نشده‏اند] و حساب (ايّام) عدّه را نگه داريد و از خدايى كه پروردگار شماست پروا كنيد. (در ايّام عدّه،) نه شما آنان را از خانه بيرون كنيد و نه آنان بيرون روند، مگر آنكه مرتكب كار زشت آشكارى شوند (كه در اين صورت اخراجشان مجاز است). اين دستورات، حدود خداست و هركس از حدود الهى تجاوز كند، به خويش ستم كرده است. تو نمى‏دانى، شايد خداوند بعد از اين، امر تازه‏اى پديد آورد. پس چون به پايان مدّت عدّه نزديك شدند، يا (با رجوع به آنان) به طرز شايسته و پسنديده‏اى نگاهشان داريد و يا (با پرداخت مهريه و ساير حقوق) به طرز شايسته‏اى از آنان جدا شويد و (هنگام طلاق) دو شاهد عادل از ميان خود به گواه گيريد و گواهى را براى خدا به پا داريد. هركس كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، اين گونه پند داده مى‏شود و هركس كه از خدا پروا كند، خداوند براى او راه بيرون شدن و رهايى (از هر گونه مشكل) را قرار مى‏دهد. و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مى‏دهد و هر كس بر خدا توكل كند، او برايش كافى است. همانا خداوند كار خود را محقق مى‏سازد. همانا خداوند براى هر چيز اندازه‏اى قرار داده است. و زنانى كه از عادت ماهانه مأيوسند، (و قصد داريد آنان را طلاق دهيد،) اگر در وضع آنان شك كنيد (كه اين عدم عادت به خاطر سنّ است يا بيمارى و يا باردارى)، پس عدّه آنان سه ماه است و هم چنين است حكم زنانى كه حيض نديده‏اند (با آن كه در سنّ حيض هستند) و پايان عدّه زنان باردار، وضع حمل آنان است و هركس از خدا پروا كند، خداوند براى او در كارش آسانى پديد مى‏آورد. اين فرمان خداوند است كه آن را به سوى شما نازل كرده است و هركس از خدا پروا كند خداوند بدى‏هايش را مى‏زدايد و اجرش را بزرگ مى‏گرداند.
شریعتی: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيْدٌ مَجِيد» اشاره قرآنی را بفرمایید. دعا بفرمایید و خداحافظی کنیم.
حاج آقای عابدینی: این صفحه که تلاوت شد، «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» تا آخر آیه که خیلی زیباست، جزء اذکار مهمی است که اولیای الهی بعد از نمازهای واجبشان به همراه چند ذکر دیگر انجام می‌دادند. سه مرتبه این ذکر را داشتند و برای آن نتایج بسیاری می‌دیدند. انشاءالله این ذکر را از دست ندهیم. البته شب وفات امام کاظم(ع) هم هست. انشاءالله دلهایمان را روانه کاظمین بکنیم و آن امام معصوم را واسطه کنیم، انشاءالله خدای متعال این حال رؤیت ملکوت و این حال مظهر اسماء شدن را برای همه ما قرار بدهد. انشاءالله خداوند همه مشکلات صعب العلاج  و مشکلات جوان‌ها را به هدف اجابت برساند.
شریعتی: انشاءالله نکاتی که در قصه حضرت ابراهیم فرمودند در ما طلب و عطش را ایجاد کند و ما هم همگام با حضرت ابراهیم در حد وسع و توان و ظرفیت‌مان سیر کنیم و برسیم به جایی که باید برسیم. شب شهادت امام موسی کاظم(ع) را به همه شما تسلیت می‌گویم. مبعث نزدیک است دعا می‌کنم انشاءالله با نابودی آل سعود زیارت مدینه النبی نصیب همه شما شود و روبروی گنبد خضراء بایستید و به حضرت رسول سلام کنیم. از همین‌جا دلهایمان را روانه مدینه می‌کنیم. «السلام علیک یا رسول الله»

پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تاریخ ولادت امام هادی علیه السلام moaven 0 437 31-03-2017, 02:46 AM
آخرین ارسال: moaven

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان